مرد سفر باش !

پرداختن به موضوعات گوناگون

امید و انگیزه...

  • مسیر سبز
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
  • ۰۷:۴۸


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .


هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

  • ادامه مطلب
  • مرگ..!

    • مسیر سبز
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵
    • ۰۸:۱۵


    این متن برنده جایزه #نوبل شده

    مردی درحال مرگ بود،

    وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید،


    خدا: وقت رفتنه.

    مرد: به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم


    خدا: متاسفم، ولی وقت رفتنه

    مرد: درجعبه ات چی دارید؟

    خدا: متعلقات تو را

    مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛

    لباسهام، پولهایم و ....

  • ادامه مطلب
  • مورچه و کندو..!

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵
    • ۱۳:۲۸


    مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

    و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

    ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

    از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

    دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

    هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:

    ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

    و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

    یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

    مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

  • ادامه مطلب
  • وزیر و غلام زیرک!

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵
    • ۱۱:۴۷


    سلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.سوال اول: خدا چه میخورد؟سوال دوم: خدا چه می پوشد؟سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

    وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.
    غلامی فهمیده وزیرک داشت.وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم!!اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟
    غلام گفت؛ هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی را فردا...!اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم!

  • ادامه مطلب
  • پسر فقیر !

    • مسیر سبز
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵
    • ۲۰:۵۷


    سالها پیش پسربچه ی فقیری ازجلوی یه مغازه ی میوه فروشی رد میشد که بطور اتفاقی چشمش به میوه های داخل مغازه افتاد، صاحب مغازه که پسرک را تو اون حال دید دلش سوخت ورفت یه سیب ازروی میوه ها برداشت و دادبه پسربچه.پسربچه باولع زیادسیب رابه دهانش بردو خواست یه گازمحکم به سیب بزند که یه فکری به ذهنش خطورکرد،

    اون باخودش گفت بهتره این سیب را ببرم دم یه مغازه ی دیگه و بادوتا سیب کوچکتر عوض کنم و این کارا انجام دادو بعدیکی از سیبها راخورد و اون یکی راهم به یه نفر فروخت و باپولش دوباره دوتا سیب خرید و این کار را اینقدر انجام داد تا اینکه تونست یه مقدارپول جمع کنه وبعدش با این پول ها دیگه برای خرید سیب سراغ میوه فروش نمیرفت و مستقیمأ از جایی که میوه فروش میوه تهیه میکرد میوه میخرید.

  • ادامه مطلب
  • مادر و فرزند...

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵
    • ۲۱:۴۵


    در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،

    که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

    مادرم مرا بوسید.

    و گفت : نمی توانی عزیزم !

    گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .

    مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .

    نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .

    ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم .

    معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !

  • ادامه مطلب
  • بهلول و شکستن سر استاد !

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵
    • ۰۸:۰۳


    روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

    من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

    یک اینکه می گوید :

    خداوند دیده نمی شود

    پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

    دوم می گوید :

    خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

    در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

    سوم هم می گوید :

    انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

    در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

  • ادامه مطلب
  • اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود...

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۱ دی ۹۵
    • ۱۷:۵۴


    خاطرات یک دانشجو...

    استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی،تلاش می‌کرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.


    روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

    "اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

    پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

    استاد گفت:

    "اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

    پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک می‌کردم." استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که می‌دیدی، می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

  • ادامه مطلب
  • مرد فقیر و کباب فروش!!

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵
    • ۲۱:۲۴


    فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.

    بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ...

    ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: 

    کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند

  • ادامه مطلب
  • Click Here To Navigate