مرد سفر باش

موضوعات مختلف

بخشندگی کوروش کبیر ...

  • احسان24
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
  • ۰۹:۱۰

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

  • ادامه مطلب
  • نامه ای به خدا !

    • احسان24
    • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶
    • ۱۰:۳۲


    این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است

    که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود
    و بسیار بسیار آدم فقیری بود.

    یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.

    نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

    مضمون این نامه :
    بسم الله الرحمن الرحیم

    خدمت جناب خدا !

    سلام علیکم ،
    اینجانب بنده ی شما هستم.

  • ادامه مطلب
  • خاطرات کودکی نبرد !

    • احسان24
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
    • ۰۷:۴۴

    یک روز صبح سرد در سرمای

    شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم

    من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم

  • ادامه مطلب
  • اصطلاح "حرف مفت زدن"

    • احسان24
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۴۰

    در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌ خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.

    به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
    ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!
    سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!

    بهلول و شکستن سر استاد !

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵
    • ۰۸:۰۳


    روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

    من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

    یک اینکه می گوید :

    خداوند دیده نمی شود

    پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

    دوم می گوید :

    خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

    در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

    سوم هم می گوید :

    انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

    در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

  • ادامه مطلب
  • مرد عطار و گردنبند !

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵
    • ۱۷:۰۰


    در زمان عضدالدوله دیلمی مرد ناشناسى وارد بغداد شد و گردنبندى را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولى مشتری پیدا نشد. چون خیال مسافرت مکه را داشت، در پى یافتن مردى امینى گشت تا گردن بند را به وى بسپارد.

    مردم عطارى را معرفى کردند که به پرهیزکارى معروف بود. گردنبند را به رسم امانت نزد وى گذاشت به مکه مسافرت کرد. 

    در مراجعت مقدارى هدیه براى او هم آورد. چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد، عطار خود را به ناشناسى زد و گفت: من ترا نمى‌شناسم و امانتى نزد من نگذاشتى، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند.

    چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزى نشنید. کس به او گفت: حکایت خود را با این عطار، براى امیر عضدالدوله دیلمى بنویس حتما کارى برایت مى‌کند نامه‌اى براى امیر نوشت و عضدالدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالى بر در دکان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام مى‌دهم تو فقط جواب سلام مرا بده. 

  • ادامه مطلب
  • وصیت نامه اسکندر مقدونی !

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵
    • ۰۸:۳۹


    اسکندر مقدونی، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.

    در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

    با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

    او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:


    من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.

    اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

    فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.


    اسکندر گفت:

  • ادامه مطلب
  • خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد