مرد سفر باش

موضوعات مختلف

تخت مرگبار ..!

  • احسان25
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷
  • ۱۴:۴۳

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. 


کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

  • ادامه مطلب
  • نظافت کارگاه !

    • احسان25
    • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷
    • ۱۴:۰۳

    🔻نظافت کارگاه

     خاطره ای از علی سعیدی، پیرمردی یزدی که در صورت زنده بودن باید 88 ساله باشد.

    او نقل می کند:

    با مدرک ابتدائی سال 1315 استخدام نفت شدم و سال 1350 که بازنشسته شدم لیسانس فنی داشتم. اوایل استخدام نوبت من شد تا کف کارگاه را نظافت کنم، اما نکردم. هر چه نصیحتم کردند، فایده نداشت و استعفا کردم. موضوع که به رئیسم منتقل شد، آمد و کنار دیوار ایستاد و به من گفت: «به اندازه قد من، روی دیوار خط بکش.»

    چون بلندتر از من بود روی صندلی رفتم و روی دیوار خط کشیدم. بعد او با جارو کارگاه را پاک کرد و تمام میزها و وسایل را با پارچه گردگیری کرد.

    کارش که تمام شد کنار همان دیوار زیر خط ایستاد و پرسید: «به نظرت من کوچک شده ام؟»

    سکوت مرا که دید گفت: «اگر شرکت برای نظافت اینجا کارگر استخدام نمی کند برای این است که ما کار آموزان یاد بگیریم و عادت کنیم همه چیز از جمله محیط کارمان مرتب و منظم باشد.»

    سعیدی می نویسد که این حادثه باعث شد که من همیشه مرتب باشم و همین مورد نیز نقشی اساسی در موفقیت من در این کار داشت  

    معلم دلسوز ...

    • احسان25
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷
    • ۰۹:۵۴

    در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه  به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقتا به جای او آمد.

    پس شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد. 

    وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند. 

    معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.

    زنگ آخر فرا رسید و وقتی  دانش آموزان از کلاس خارج شدندمعلّم آن دانش آموز  را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. 

  • ادامه مطلب
  • میخ و تخته (کنترل خشم )

    • احسان25
    • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷
    • ۰۰:۰۰

     بچه ی بداخلاقی بود . روزی پدرش کیسه ای پر از میخ و یک چکش به او داد و گفت هر وقت عصبانی شدی یک میخ به دیوار روبرو بکوب . روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار بکوبد .

    در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود ، تعداد میخ هایی که به دیوار کوبیده بود رفته رفته کمتر شد . پسرک متوجه شد که آسان تر است که عصبانی شدن خود را کنترل کند تا آنکه میخ ها را در دیوار سخت بکوبد .


    بالاخره به روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بو د و موضوع را به پدرش یاد آوری کرد .

  • ادامه مطلب
  • یک راند دیگر مبارزه کن !

    • احسان25
    • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶
    • ۱۱:۵۰

    وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی،

    یک راند دیگر مبارزه کن...


    وقتی بازوهایت آنقدر خسته اند که توان گارد گرفتن نداری،

    یک راند دیگر مبارزه کن...

     

    وقتی که خون از دماغت جاریست و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار تمام شود،

    یک راند دیگر مبارزه کن...

     

    و به یاد داشته باش....


     مردی که تنها یک راند دیگر مبارزه کند، هرگز شکست نخواهد خورد…!

     " محمد علی کلی"

    دروغ سفید نگویید تا پیشرفت کنید !

    • احسان25
    • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶
    • ۱۰:۴۷

    دروغهای سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند: 


    1-در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی میکند اما در جمع دوستان میگوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمیرود!


    2-روزی یک صفحه کتاب میخواند اما در حضور دیگران میگوید اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم نمیخوابم!

    پاول اکمن می گوید:

    «من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم ...

    اما دروغ سفید نابخشودنی است.

  • ادامه مطلب
  • از داشته های خود لذت ببریم ..!

    • احسان25
    • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶
    • ۱۳:۰۴

    دکتر هلاکویی


    عزیزم :از " ترین" پرهیز کن ، چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی.

    حتی نخواه خوشبخت ترین باشی .

    بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن.

    همین.

    یادمان هست که از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود.

    از رانندگی با پراید و ... لذت نبردیم چون ماشین های مدل بالاتری در خیابان ، در حال خود نمایی بود.

    از بودن کنار عشقمان لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیب او ، کمتر از بسیاری دیگر بود.

    همچنین ، از خانه مان ، از شغلمان ، از درآمدمان ، از خانواده و دوستانمان و....

  • ادامه مطلب
  • شطرنج چگونه اختراع شد ؟!

    • احسان25
    • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶
    • ۱۴:۴۴


    فردوسی در شاهنامه ریشه ی اختراع شطرنج را سوگواری شهبانویی بیان می‌کند که یکی از پسرانش در جنگ با پسر دیگرش کشته شده است و مهره های شطرنج در دو سو تعبیری از لشکرهای این دو فرزند است.بر اساس منابع ادبی و نیز آثار باستانی یافته شده ریشه ی شطرنج به سرزمین هند بازمی‌گردد. از سال 600 پس از میلاد رد پای شطرنج در ایران دیده می‌شود. فردوسی در شاهنامه ریشه ی اختراع شطرنج را سوگواری شهبانویی بیان می‌کند که یکی از پسرانش در جنگ با پسر دیگرش کشته شده است و مهره های شطرنج در دو سو تعبیری از لشکرهای این دو فرزند است.

    فردوسی همچنین نحوه ی معرفی بازی شطرنج به ایران را به این گونه شرح می‌دهد که فرمانروای هند این بازی را، به عنوان یک چالش و مبارزه طلبی، همراه با نماینده ی خود به دربار ایران می‌فرستد و میزان مالیات خود به ایران را مشروط بر کشف راز و نحوه ی این بازی در دربار ایران می کند.

     

    عکس بالا یکی از کهن ترین و در عین حال کامل ترین مجموعه های شطرنج به جای مانده از دوران کهن است. مهره های به جا مانده از این مجموعه شامل هفده مهره ی فیروزه ای و پانزده مهره ی بنفش رنگ است. مهره ی شاه به صورت تخت شاهی بزرگی در میانه ی میدان نشان داد.  

    ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت میگویند !

    • احسان25
    • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶
    • ۱۴:۲۸


    چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند...

    همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند بهشون کمک رسانند... ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاد است، که نمی شه براشون کاری کرد...

    به آن دو نفر گفتند که امکان نجاتتون وجود نداره! و شما به زودی خواهید مرد !!! 

    در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند 

    اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده هست و شما خواهید مرد !!! 

  • ادامه مطلب
  • معجون آرامش !

    • احسان25
    • شنبه ۲۷ آبان ۹۶
    • ۱۲:۱۳

    روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.

    چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!

    گفت:معجونی ساخته ام از شش جزء و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

    گفتند:...

    آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

    گفت:آری جزء نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد