مرد سفر باش

موضوعات مختلف

خاطرات دوست داشتنی

  • مسیر سبز
  • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵
  • ۱۳:۰۸

سلام به دوستان گل ،امیدوارم حال همگی خوب باشه...


تو این پست قراره ما خاطرات شاد گذشته رو واسه هم تعریف کنیم و در کنار هم یه جو شاد و دوستانه بوجود بیاریم

امیدوارم که همگی همراهی کنن:)


با تشکر

  • نمایش : ۴۷۹۵
  • زن زندگی
    سلام به دوستای گلم
     این خاطره برمیگرده به دوران نامزدیم

    یروز دفتر خاطراتمو دادم دست شوهرم گفتم برام یادگاری یچی بنویس 
    اونم دفترو گرفتو شروع کرد به نوشتن

    رب ساعت گذشت
    من اونقدر ذوق زده بودم که مدام میپرسیدم چیشد تموم کردی؟
    میگفت نه
    نیم ساعت شد و من دل تو دلم نبود
    یه خوشحالی غیر قابل وصفی تمام وجودمو فرا گرفته بود 
    تا اینکه شوهرم صدام زدو دفتر خاطراتو داد دستم
    هیچ وقت اون ذوق زدگی رو یادم نمیره
    دفترو باز کردم دیدم نزدیک به 3 تا4 صفحه برام مطلب نوشته

    شروع کردم به خوندن

    به تام خدایی که هم درنبودش شک دارم و هم دربودش😮😮😮


    چی؟
    الان چیشد ؟
    باور کنین یک صفحه فقط درمورد فلسفه ی وجود خدا نوشته بود
    زدم صفحه ی بعد

    درمورد قحطی و بیماری و بیعدالتی تو کشورای سومالی و اتیوپی بود 

    صفحه ی بعد جنگ برسر قدرت و ظلم و ستم و بیداد تو دنیا بود








    زن زندگی
    خلاصه همون لحظه دنیا رو سرم آوار شد
    کاخ آرزوهام روسرم ویرون شد

    من
    زندگی مشترک
    عشق
    اتیوپی
    خدا
    آینده
    هیتلر ظلم ستم

    خلاصه دفترو بستموو تشکر کردمو بروی خودم نیاوردم 
    ولی چندسال بعد بهش گفتم 
    اونم یه نقاشی خنده دار تر از مطلبش واسم کشید😊
    خیلی عالی بود:)))
    mavara ..
    هههههههههههههه
    خیییییلی باحال بود فرمانده
    من بودم جلوش تیکه پاره ش میکردم الکی مثلا من خیییلی قلدرم ;)
    :))
    جام دل . حامد
    فرمانده خیلی باحال بود.
    at
    سلام
    وبلاگ جدید مبارک ، خیلی عالیه واقعا خوشم اومد 
    لاااااایک
    سلام ،خیلی خوش اومدی 
    ممنون:)
    الهامT
    یادش بخیر!
    ی وبلاگی بود ب اسم خانواده برتر!
    همه میتونستن توش نظر بزارن
    ی جمع صمیمی با بچهای بی الایش!
    ی کسی بود ب اسم حاج اقا23
    ی پست گذاشته بود اینکه خاطراتشو گفته بودو از بچها میخواس خاطراتشونو بگن!
    بعد ی دختر بدعنقی بود ب اسم تی دی
    اومد ی نظری گذاش گف چقده جدیدن پست میزاری حاج عاقا نکنه میخای معرف شی!
    بعد حاج اقای ما بدلش گرف!
    بعد تی دی از سلاح عذرخواهی و خدافظی استفاده کرد و صد البته جواب داد:-)
    بعد ژله و سرچشمه و دخترایرونی و سا و حاج اقا دورهمی گرفتن تو اون پست کلی خاطره گفتن و خندیدن و اخرشم حاج عاقا هعی وعده ی عروسی کردنشو میداد اخرشم پیچوند مارو
    :-(
    :)))) عجب😁 یادش بخیر روزگار خوشی داشتیم:)))ولی همینجا هم میتونیم خاطرات خوبی بسازیم😃
    ممنون ،ولی نپیچوندم اگه خواستم ازدواج کنم شما دعوتی ،فقط تا اونوقت به فکر پول بذل باش😁
    مسیر سبز
    راستی الهام خانوم آدرس وب رو تو تالار دیدی یا صفحات شخصی بچه ها؟😃
    میخوام ببینم تبلیغاتم کجا جواب داده:)))
    الهام T
    تو تالار
    آها ،مرسی:)
    مسیر سبز
    سلام ب همگی

    این ماجرایی که میخوام بگم مال یک ماه قبله ...یکی از اقواممون که خیلی هم آدم پیله ای هست دم صبح بهم زنگ زد گفت ماشینو بردار بیا بریم فلان جا من کارمو انجام بدم بیاییم :)از اونجایی که ایشون خیلی آدم پررویی هست و مطمئنا به همون یکجا قانع نمیشه و صد جا دیگه باید میبردمش (سابقه قبلیش خرابه)من گفتم باشه الان ماشین دست بابا هست اومد میام دنبالت :)خلاصه قطع کرد ،بعد یک ساعت شروع کرد به زنگ زدن من جوابشو نمیدادم ،پیام میداد جوابشو نمیدادم ،حدود چهل پنجاه باری طی سه چهار ساعت زنگ زد(حساب کنین چقدر پیله هست) من جواب ندادم و جالب اینجا بود که تو تلگرام هم انلاین بودم 😂و اون قشنگ میتونست بفهمه که من عمدا جواب نمیدم ،ولی من اصلا یاد این موضوع نبودم ،بعد بهم پیام داد ،نترس کارت ندارم فقط میخوام باهات یه مشورتی کنم:)))))دوباره زنگ زد جواب ندادم 😂آخرش هی زنگ زد متوجه شد من قصد جواب دادن ندارم بهم پیام داد خیلی نامردی اگه الان کریس رونالدو زنگ میزد با افتخار جواب میدادی😂😂ولی جواب منو نمیدی😐
    گفت کریس رونالدو چون میدونه من طرفدار مسی ام ،و منظورش این بود به اندازه رونالدو هم واسه من ارزش قائل نیستی😐
    یه وقت فکر بد نکنین😃اگه بدونین چ جور آدمیه.....
    خاله باران
    عه عه پس الهام خانوم عرسی دعوت میکنی ما رو نه

    الان میرم به بچه های تالار میگم زود تجدید نظر کن

    وگرنه لیا می اید با بمب این جا رو میفرسته بالا

    خاله باران والا خبری نیست آنچنان ،این جریان فکر کنم مال عید گذشته هست😃
    اگه خبری شد شما که حتما دعوتی😁
    خاله باران
    من درکت میکنم از این ادمهای سیریش من هم دیدم

    باز شما میتونستی بپیچونی اما من نه روم نمیشد

    وای چقدر سختی کشیدم الان راحت شدم از دستشون

    5صبح زنگ میزدن خونمون که ما اومدیم از شهرستان بیا مارو ببر بذار خونمون

    بیچاره شوهرم مجبور بود بره یعنی واقعا پررو بودن
    خاله چرا پنج صبح؟یعنی اونا میومدن شهر شما بعد بهتون زنگ میزدن که برین دنبالشون؟!
    این نفری که من بهش رو ندادم اصلا هم ناراحت نمیشه یک هفته بعد دوباره شروع کرد به پیام دادن و کاملا عادی بود...
    البته سیاست هم داره میگه بعدا کارامو کمکم راه مینداره!
    دختر ایرونی
    سلام
    این خاطره مربوط به تابستون امساله
    مهمون داشتیم و منم مشغول آشپزی، هر چی دنبال پودر فلفل گشتم پیدا نکردم... حوصله آسیاب کردنم نداشتم این شد که فلفلای خشک شده رو با دست ریزریز کردم ریختم تو غذا...یکی دو دقیقه بعد دیدم چشام داره میسوزه و اصلا هیچی رو نمیبینم... با جیغ مامانمو صدا زدم و فقط میگفتم کور شدم کور شدم خخخخ همه سراسیمه اومدن تو آشپزخونه (من اون موقع اصلا فراموش کرده بودم که از فلفل استفاده کردم و دستامو نشستم برا همین واقعا ترسیده بودم) تنها تصورم این بود که چون تو آزمایشگاه کار کردم و با مواد شیمیایی سروکار داشتم  ممکنه اثرات اون باشه و دیگه کارم تمومه خخخخ هر کس یچیزی میگفت نمیدونم شاید زنبور نیشش زده، روغن داغ حتما پریده تو چشمت و... تا اسم فلفل اومد از خجالت میخواستم آب بشم اصلا نمیخواستم کسی متوجه بشه!!
     در تمام اون مدت مامانم با یه دستش سرمو گرفته بود با یه دستشم آب میزد به صورتم بقیه هم دورمون جمع شده بودن خخخخ (مامانم فهمیده بود ولی اونم به روی خودش نیاورده بود جلوی مهمونا) 
    ولی به نظرم مهمونا هم فهمیدن و تو دلشون خیلی بهم خندیدن) نظر شما چیه؟خخخ
    :))) عجب آشپز باحالی😁 نمییدونستم آشپزی هم میکنی:))
    اون قسمت که مامانتو صدا زدی خنده دار بوده:)))
    آخرش موندم با چه رویی میخواستی بگی که جریان این بوده:))) 
    خاله باران
    اقا احسان میرفتن خونه مادرزنش چون تو شهرستان بود صبح که میرسیدن ترمینال زنگ میزدن بیا مارو ببر بذار در خونمون

    مثلا عید ما میرفتیم خونه فامیل برگشتنی میگفتن بیا مارو هم ببر بذار در خونمون

    ما خودمون 5نفر بودیم اونا هم 3نفر دیگه تو ماشین رو هم سوار میشدیم

    دیگه خسته شدم تو ماشین داد وبیداد گذاشتم اونها هم کم کم زیاد نزدیکمون نشدن

    یه نفس کشیدیم وای اقا احسان اینها بلایی سر من اوردن که دیگه من از مهمون بیزار شده بودم

    روزهای تعطیل میومدن تا اخر تعطیلات میموندن زن وشوهر میرفتن بیرون بچه اشون مینداختن خونه من

    یکبار بچه اش اورد درست 40روز موند خونه ما هر دوسه روز یکمبار میومد

    به بچه اش سر میزد میرفت
    عجب:))))خاله شما هم ماجراها داری و رو نمیکنی😁😃
    کلا خاله باران تجربه ای که من گرفتم اینه با هر کسی نباید گرم برخورد کنی ،بعضیا جنبه محبت رو ندارن و سوءاستفاده میکنن و تازه ادعا میکنن که زرنگن!
    خاله راستی بچه شون از دستت کتک نخورد؟!:))))
    maral-moteahel
    خب اقا احسان و خاله جان از بی ملاحظگی بعضیا گفتن منم یاد یه ماجرایی افتادم

    ما یه فامیل داریم حالا نسبتش رو نگم بلا نسبت همه ی شما خیلیییی پررویه

    یه پسر بچه ای هم داره فوق العاده شیطون و خرابکار به شدت هم بچه های دیگه رو میزنه و کلا جایی بره فقط نیم ساعت اول قابل تحمله بقیه اش دیگه رو اعصابته

    این فامیل ما چند سال پیش دقیقا راس ساعت ۹ صبح میومد خونه ما،شب ساعت ۱۱ میرفت خونشون

    یکی دو روز اول گفتیم حتما یه مشکلی براش پیش اومده درست میشه دیدیم درست که نشد هیچ بدترم داره میشه شبا شوهرش هم میومد شامشون رو میخوردن بعد میرفتن

    همه تو خونه کلافه بودن بیشتر از دست بچه اش،یه روز من و خواهرم خونه بودیم هر دومون اونموقع دانشجو بودیم امتحانم داشتیم سرو صداهای این بچه به شدت رو اعصابم بود دلم میخواست برم از پنجره پرتش کنم پایین
    یه نقشه ی شیطانی با خواهرم کشیدیم رفتیم یه شربت برای بچه درست کردیم توشم داروی استامینوفن بچه ریختیم
    شربت رو به خورد بچه دادیم
    بچه نیم ساعت بعد گرفت خوابید
    حالا مادره هی میگفت چرا بچه ام اینموقع خوابیده
    خدا ما رو ببخشه
    ولی واقعا چاره ای نداشتیم،


    :)))))مارال خانوم عجب نقشه شیطانی کشیدین😁😃
    بچه بیچاره :))) خب آخرش چی شد؟بازم میومدن؟!:)
    maral-moteahel
    این خاطره هم برمیگرده به زمان ازدواج خواهر بزرگم
    همسایه ما خواهرم رو به یه خانواده ای معرفی کرده بود اونا هم اومدن و پسندیدن و یه جعبه شیرینی رو لای زرورق پیچیدن و گذاشتن خونه ما
    بابای من خدا رحمتش کنه مخالف این وصلت بود و کلا این خانواده خیلی مذهبی بودن بابای من خدابیامرز کلا سبکش با اینا خیلی فرق میکرد
    خلاصه بابام به مامانم میگفت نه بعد مامانم به اون همسایه واسطه میگفت نه بعد این جعبه شیرینی رو هی مامانم پس میفرستاد هی اونا دقیقا همون رو باز میاوردن
    میگفتن نخواد بشه هم این جعبه شیرینی رو پس نمیگیرن
    ولی مامانم اجازه نمیداد ما هم بازش کنیم 
    یه روز که من و خواهر دومیم خونه بودیم این جعبه ی شیرینی بیچاره هم بود باز یه نقشه ی شیطانی کشیدیم گفتیم بیا شیرینی رو باز کنیم ببینیم چیه
    با دقت تمام چسبا رو باز کردیم درش رو باز کردیم دیدیم نارگیلیه
    بعد گفتیم حالا که باز کردیم بزار دو تا هم از روش برداریم بعد ببندیم
    شیرینی رو برداشتیم درش هم بستیم و گذاشتیم سرجاش
    اخر این بسته شیرینی اینقدر رفت و اومد که تو مراسم بله برون بازش کردن و خوردن


     
    عجب😃جالب بوده که شما پس میفرستادین دوباره اونا هم همون بسته رو پس میفرستادن:)
    خب شیرینی ها رو میخوردبن و بهشون میگغتین نه:))
    maral-moteahel
    بچه بیچاره کجا بود اقا احسان
    بیچاره ما بودیم که اونا رو تحمل میکردیم
    اره بابا،پررو تر از این حرفا بود
    تا یک ماه کلا خونه ی ما بود از صبح تا شب

    خخخخخ عجب :))فقط همون یه بار بهش دادین؟😁
    ولی خدایی راست میگی خیلی سخته بچه فضول بالا سرت باشه و بتونی تحمل کنی اونم یک ماء😁
    ولی کلا خیلی عجیبه !چجوری روشون میشد بیان:))))
    خاله باران
    نه اقااحسان من اون بچه مقصر نمیدونستم چون مادرش مقصر بود اون بچه خودش به دخترم گفته بود که دیگه خسته شدم از این که هر روز میام خونتون

    اخه اون بچه از پیش دبستانی تا کلاس سوم بعداز مدرسه مادرش می اورد

    درخونه ما و میرفت بچه خیلی خوب بود اصلا ازاری نداشت

    اما من از بی مسئولیتی مادرش ناراحت میشدم الان اون بچه کلاس دهمه

    من اونقدر دوست داره که نگو من هم دوسش دارم اما از دست مادرش

    عصبانی هستم البته دیگه به اون صورت ازارم نمیدن خالا یا خودشون فهمیدن بالاخره تموم شد

    من میتونستم به فامیل بگم دیگه اصلا خونم نیان ولی دلم نتمیخواست کسی متوجه بشه

    من همیشه مقصر شوهرم میدونم اون باید میگفت مگه زن من کلفت شماس

    به اش میگفتم میگفت من روم نمیشه خدایی اقا احسان اگه بگم تو این 4سال چه پدری از من دراوردن مثنوی 70من میشه

    زنه باباش از شهرستان اومده بود با دوست پدرش درست اورده بود خونه ما من نمیتونستم چیزی بگم چون پدرش هم فامیل شوهرم بود


    خاله باران اتفاقا منم پدرو مادر بی ملاحظه زیاد دیدم ،نمونش یکی از اقواممون که وقتی میان خونه ما بچشون خونه زندگی نمیدازه واسه ادم😓حالا جالب اینجاس هر وقت زنگ میزنن به ما میگن ما میخواهیم بیاییم خونه تون همه میدوئن سمت وسایلشون که جمعشون کنن:)) کلا بچه فضولیه با همه چی کار داره😁
    البته شوهرتم شاید میگفته زشته بهشون بگم!
    مینا گلی
    سلام ب همگی :-) 
    خاطرات همه تونو خوندم خیلی باحال بود :-) 
    میگن آدمای شیرین حرف ک میزنن عسل میریزه من متاسفانه اطرافیانم دیابت گرفتن :-( حالا خودتون ربطشو پیدا کنید! 
    ی خاطره چن وخ پیش گذاشتم خیلیا دیدن و لایک و اینا بعضیا ندیدم ک خیلی ن دوباره میذارم برای بعضیا ک خیلی ن! 

    ماجرای سفر مینا گلی به رودان !
    شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۵۹ ب.ظ

    من با خانوم آقای نجفی رفیق فابیم همه چیز رو به من میگه مثلا به من گفته که اسم آقای نجفی محسن هست دو تا پسر داره مهدی و علی خونه شون رودانه حتی گفته که سیم های تلفن شون رو دزدیدن چند وخ پیش آها راسی اینم بهم گفته ک آقای نجفی معلم هستن ! اینارو گفتم بدونید من چقد شاخم و آس و اینا کلا در جریان باشید! 

    خب داستان مال چن وخ پیشه ک من ب دعوت رفیق فابم خانوم نجفی رفتم رودان جاتون خالی خعلی با صفا بود و خوش گذشت هر روز با خانم نجفی میرفتیم خرید آشپزی میکردیم کلی با هم حرف میزدیم تو این گیرو دار من متوجه ی چیزی شدم علاقه ی دوبرادر ب من! 

    علی و مهدی هر کدوم سعی میکردن از خودشون برام عشق درکنن مثلا مهدی میگفت من فقط بهش دیکته بگم علی فقط تفنگ آبی ش رو ب من میداد تا خیسش کنم اصن  جز عشق تعبیر دیگه ای نداشت! خلاصه دلو زدم ب دریا و گفتم من جای مامان بزرگ تونم اوناهم میگفتن مهم تفاهمه!!  

    همه ی ترسم از این بود  دوئل بشه بین دوتا برادر سرمن ! با آقای نجفی سوالم رو مطرح کردم با این عنوان« همزمان دو برادر ک از لحاظ سنی من بزرگترم عاشقم شدن حالا من شوکونم؟» ک پاسخ شون این بود: سلام قبلا بحث شده لطفا جستجو کنید.
    تا زمانی ک پسری ب خواستگاری شما نیومده بهش فکر نکنید.موفق باشید
    این موفق باشید آقای نجفی از بووووق هم بدتره رو اصابه :-) 
    خلاصه بیخیال ش شدم. 

    ی روز بعد ناهار خانم نجفی آقای نجفی رو صدا زد تو آشپزخونه بعد چن دقیقه خانوم نجفی اومد پیشم و با لبخند گفت ظرفا حله شامم ردیفه گفتم ینی چی؟ گفت نعمت های الهی را قدر بدانیم ( منظورش آقا نجفی بود اسمش محسن ه چون  تبلیغ محصولات محسن خخخ ) هاج و واج نگاش میکردم دیدم آقا نجفی با پیشبند و دستکش و چشم کبود اومد بیرون متعجب فقط نگا میکردم ک خانوم نجفی از این برزخ نجاتم داد گف نزدم پا چشش خودش زد گفتم هااان؟ 

    گفت گفتم ظرفا رو بشور کوبید رو چشش گفت چشم گفتم شام باتو کوبید رو چشش گف چشم گفتم برام طلا میخری کوبید رو چشش گف چشم خلاصه اینی شد ک میبینی تو دلم ب همچین مردی و ب همچین زنی تحسین فرستادم تو همین حین یهو رعد و برق زد با ی صدای وحشتناکی باد تندی میومد ک باعث میشد پنجره ها بهم بخورن و صدای بدی بدن تو شوک بودیم ک یهو برقا رفت جیغ میزدیم و موهامونو میکندیم البته من از روی روسری میکندم! 

    ی دفعه در باز شد و سایه ی ی مرد افتاد تو اتاق همزمان باهاش برقا اومد همه سرامون چرخید سمت مرد آقای نجفی بهش سلام داد و رو ب من گفت مینا گلی آژانسه میرسونتت خونه تون رسما بیرون م کرد خخخ 

    صدای شیهه اسبی منو میخ کوب کرد ی اسب سفید زیبا دم در بود با این قرار بود برم؟! با سکوت همه متوجه شدم حدسم درسته تو شیش و بش خدافظی بودیم ک مهدی گفت صبر کن الان میام رفت ی بالش آورد گذاشت پشت کمر مرد ه و رو ب من گف برو بشین غیرتش ستودنی بود خواستم برم بالا دیدم قدم نمیرسه علی رفت ی چارپایه کوچولو آورد ک میرفت روش وامیستاد ظرف میشست با ی حرکت رفتم بالا مرد گفت ایووول لایک بعد گفت اه لعنتی عضو بیان نیستم نمیتونم لایک بدم .

    سرافکنده سرش رو انداخت پایین و ب خودش چن تا فوش بوق دار داد از همه خدافظی کردم و تشکر بخاطر پذیرایی  و حرکت کردیم! توی راه هی سر صحبت رو وا میکرد و آمار میگرفت خلاصه رسیدیم دم خونه مون زنگ رو زدم بابا اومد پایین ی نگاهی ب من و ی نگاهی ب پسر کرد و رو ب من گفت ایشون؟ تا اومدم حرف بزنم ب پدرم گفت غلام شمام اگه اجازه بدین پدرم دستی ب ریش های نداشته ش کشید و گفت نظر دخترم شرطه یهو با صدای مامان برق از کله مون پرید ی کم کلاس گذاشت و گفت دخترم قصد ادامه تحصیل داره باید براش ال کنی بل کنی ک همه رو قبول کرد.

    پسره بابا گف مبارکه بفرمایید بالا مامان جیغ زد ن خاک تو سرم نامحرمه ی صیغه بخونیم تا فردا صب زود بریم عقد کنیم مامان از زیر چادر از جیب شلوارش رساله داد دست بابا (چ آماده هم بود رساله تو جیب جا میشه؟!) بابا خوند و من گفتم قبلت همون جوری ک از شرم سرم پایین بود زیر چشمی س ثانیه نگاش کردم قدش تقریبا بیس سانتی ازم بلند تر بود هیکل ورزیده موها طره طره پوست برنز متالیک چش آهویی ی نمه خمار و هاپودار تهههه ریش  ی ادکلن تلخ صدای دوبلوری خسته خلاصه خداحفظش کنه(سرعت عملو داشتین س ثانیه ای اونم درحالت شرم و زیر چشمی اینجوری آنالیز کردم!) 

    داشتم ب حلقه ی توی دستم نگاه میکردم ک همه چی داشت محو میشد اه لعنتی یادم نبود سیو کنم!  یهو   ی عده سفید پوش بالاسرم بودن یکی شون گفت خدای من تب ش چل ه ولی خب الان بهترم! بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود آره جون خودم :-)

    نتایج داستان:_شاهزاده‌ی سواربر اسب سفید راسته _ موقعیت های خوب زندگی تون رو سیو کنید_ همین الان عضو بیان بشین ک بتونین لایک بدین _ همیشه رساله دم دستتون یا تو جیب تون باشه لازم میشه _ آقایون همیشه پا چشتون مث آقای نجفی داستان کبود باشه تا پادشاه خونه باشید! _ خانوما مث من سر ب زیر و محجوب باشید حین آنالیز و کلا! _ مث آقای نجفی واسطه امرخیر باشید!  
    (آقای نجفی ب بزرگی خودتون ببخشید گوشی دس تربچه بود اونم میدونه جنبه ی شما بالاس شیطونی میکنه :-) )


    :)))
    پاییز
    سلام به همه ی دوستان :)
    جمعتونم گه جمعه گلتون کم بود که اومد خخخ 
    چه خاطرات قشنگی تعریف کردین چقد خندیدم به خاطره ی زن زندگی عزیز خیلی قشنگ بود .
    راستی آقا احسان نام کاربریتون رو عوض کردین مسیر سبز شدین؟ یاد سریال سفر سبز میفتم :)
    آره جدیدا با نام کاربری مسیر سبز میام خوبه؟😁
    راستی صفحه شخصیمو بستم در خواست صفحه جدید دادم با نام کاربری مسیر سبز ،چون اون صفحه سنگین شده بود
    مرد تنهای شب
    😂😂😂😂
    دقیقا به کدوم خاطره؟😁
    مرد تنهای شب
    همه به جز میناگلی نخوندمش زیاد بود ولی فک کنم بازم ساخته توهمات ذهنیه خودش بود😂😂😂ماشالا چقدم تایپ میکنه
    آره نوشته مینا گلی تخیلی بود:))
    البته این خاطره رو قبلا تو وبلاگ گفته بود و اینجا پیست کرد😁
    مرد تنهای شب
    😛😜😜😜
    پاییز
    یله خوبه ، چرا خوب نباشه .
    کار خوبی کردی صفحتون خیلی سنگین شده بود یکی از دلایلی که دیگه کسی نمیومد صفحت همین بود هههه 
    موفق باشی .
    ممنون ،آره بیشتر بخاطر دوستان ترجیح دادم درخواست صفحه بدم :)
    Es. aida
    اینم ی خاطره از ارشیو خاطرات :)

    سلام به همه

    این خاطره مربوط به  چند سال پیشه  ،با توجه به اینکه ساعت بادن یک ساعت و 37 تا 40 دقیقه از ایران عقبتره ،وقتی برمی گشتم تقریبا  دوهفته طول میکشید تا به ساعت اینجا  عادت کنم ،منم چون کار مهمی نداشتم گفتم لازم نیست ساعت مچیمو تغییر بم ،چون هر وقت بخوام ببینم ساعت چنده اولین جایی که نگاه میکنم ساعت مچیمه  وقتی هم فراموش میکنم کجا گذاشتمش انگار یچیزی گم کردم حالا میخواد هزارتا ساعت دورم باشه ،خلاصه روز اول ساعتمو تغیر ندادم  ،حالا ی عقربه جابه جا کردن مگه چقدر وقت میبره !!

     ساعتو نگاه کردم دیدم 11/30 شبه  دلم برای یکی از دوستام تنگ شده بود(دوست صمیمی هست، کلا وقتو بی وقت به هم زنگ میزنیم )  گفتم زنگ بزنم حالشو بپرسم حالا ساعت ایران 1و ده دقیقه  بود  زنگ زدم به گوشیش برنداشت دوباره زنگ زدم برنداشت  حالا دلم پیله کرده بود گفتم شاید خوابه  ولش کن دیگه  سه مین بعدش گوشیم زنگ خورد مامان دوستم بود و صداش گرفته گفت سلاام عزیزم رسیدن بخیر  خوبی ؟؟  گفتم سلام ساغر جون خوب هستید ؟؟ یکم صحبت کردیم و اینا ... گفتم ببخشید مزاحمتون شدم ،نوشین چرا خودش گوشی رو بر نداشته ،میخواستم حالشو بپرسم گفت نوشین خوابه  گوشیش داخل پذیرایی بود من اومدم اب بخورم دیدم داری زنگ میزنی صبر کن بیدارش کنم !! بازم پیش خودم گفتم نوشین مگه مرغ شده این وقت شب خوابیده !! بعد گفتم نه ،اگه خوابه لازم نیست بیدارش کنید ،فقط میخواستم حالشو بپرسم  مامانش گفت تا همین ربع ساعت پیش بیدار بود  گفتم باشه ،مرسی،بازم معذرت خواهی کردم    دیگه نه مامانش به روی من اورد نه من به ذهن مبارکم اوردم نصف شب زنگ زدم بیدارشون کردم خخخ

     دیدم صدای پچ پچ میاد!!! (احتمالا داشته از کرامتی که نصف شبی نصبیش شده بود به جونم دعا میکرد )خخخخ  هیچی باهاش حرف زدم گفتم خوابالو  چرا انقدر زود خوابیدی ؟؟ گفت اره این موقع المان سرشبه اما اینجا نصف شبه !!! تازه یادم افتاده بود ساعتمو تنظیم نکردم   گفتم عهععهه !!!گفت عههه و کوفته تبریزی ساعت  1و خورده ای منو از خواب بیدار کردی  تازه بعد دو ساعت خوابم برده بود بعدم میگی عهه ، گفتم اشکال نداره دلتم بخواد افتخار هم صحبتی من نصیبت شده خخخخ  حالا با هم حرف میزنیم جبران میشه  دیگه صحبت بینمون گل کرد تا ساعت 4 صبح   فردا ظهرش مهمون داشتن نوشینم بدخوابو تیتیش مامانی سرماخورد   تا دو هفته اشک از چشمش  می اومد و عدسه میکرد هر وقتم منو میدید  از حرص میگفت ایدا الهییی سرماا بخوری  یخ بزنی   من دلم خنک شه خخخ  

    دیگه شد درس عبرتی که همیشه اول ساعتمو تنظیم کنم :)

    ممنون آیدا خانم خیلی خوب بود:)))
    حالا درس عبرت شد واسه دفعات بعدی:)
    الهامT
    میناااااا گلییییی خدا خفت نکنه
    توچطور اینقدر نمک داری اخه؟!!!!

    ایداجون
    پ از این بعد حواست باشه خخخ
    و جدی خیلی رو مخیه اگه نصف شبی گوشیت زنگ بخوره
    mavara ..
    خاطراتتون عااااااااااااااالی بود
    خیلی باحال بودن
    دمتون گرم :-)
    دختر ایرونی

    سلام

    چند تا خاطره میگم از خواستگاریهای خنده دار که اکثریت دخترا حتما به نوعی براشون اتفاق افتاده خخخ

    راهپیمایی 22 بهمن - اصفهان... من تو دسته بچه های دانشگاه صنعتی بودم خب اولاش فقط بچه های دانشگاه بودیم ولی از یه جایی به بعد به دلیل سیل جمعیت ، همه گروهها قاطی شدن و من موندم دو تا از دوستام... دست همو گرفته بودیم که جدا نیفتیم خخخ  یه مدت که گذشت جمعیت به حدی شلوغ شد که کم مونده بود زیر دست و پا له بشیم و جالب اینجاست یه دست منو دوستم گرفته بود و دست دیگه م توسط یه نیروی خارجی خخخ کشیده میشد...زن و مرد قاطی شده بودیم اصلا جرئت نداشتم برگردم ببینم کیه دستمو اینجوری میکشه اشک تو چشام جمع شده بودم که نکنه مرد باشه خخخخ هیچی دیگه برگشتم دیدم یه خانم میانساله که چادر به سرش نمونده از بس که اونجا شلوغ بود و فشار  وارد میکردن... حالا دوست من هی میگفت خانم دستشو شکوندی ولش کن مگه نمیبینی جمعیت شلوغه اونم میگفت تو رو خدا نذار گمت کنم خخخخخ یعنی من وقتی فیلم حادثه منا رو دیدم برام تجدید خاطره شد از بس اون روز بدنم له و لورده شده بود. حالا خانمه هم سرووضعش خیلی موجه بود ولی اون کارش واقعا توجیه نداشت... بالاخره تو اون شلوغی گم کردیم همو و یه نفس راحت کشیدم حالا رسیدیم میدان امام برا نماز جماعت ... زیر اندازمون رو پهن کردیم که یهو دیدم یکی میگه خدایا شکرت قسمتو ببین مطمئنم عروسم میشی وگرنه کجا تو این شلوغی میتونستم پیدات کنم!! همون خانمه بود!!! زیر اندازشو پهن کرد کنارم و حالا دوستام بودن که از خنده ریسه میرفتن خخخ اینقدرم ولوم صداش بالا بود که جلوییا و عقبیا هم قضیه رو فهمیده بودن و تا قبل شروع نماز داشتن شناسنامه خودمو و هفت نسل قبلمودرآوردن حتی موقع خطبه گفتنم اینا ول کن نبودن... بعدم این خانمه  از خودشون گفت چیزایی که هر دختری آرزوشو داشت وارد چنین خانواده ای بشه خخخ حالا شانس منو ببینید پسره دیپلم داشت و بیکار و سربازی هم معاف شده بود!!  من اون موقع دانشجوی فوق بودم... اینش اصلا مهم نبود ولی کلا با چیزایی که گفت متوجه شدم پسره خیلی سوسول و خوشگذرونه !! حالا گیرداده بود به شماره تلفن من که شمارتو بده منم دیدم دست بردار نیست گفتم نمیخورتم که بذار شماره بدم البته دوستم گفت شماره اشتباه بده که دلم نیومد اینجوری دست بسرش کنم برا همین شماره دادمو و اونم بلافاصله بهم تک زد خخخ یعنی از اون زرنگا بوداا خخخ تا دوسه روز پشت سرهم این خانم به من زنگ میزد پیامک میداد ولی من اصلا جواب ندادم که دیگه کلا بیخیالم شد خخخ

    عجب:))) به تور چه کسایی میخوری همه عتیقه😁
    خوب شد شماره اشتباه ندادی وگرنه خوب ضایع میشدی:))
    دختر ایرونی

    مهمونی رفتن خونه دوستم

    این دوستم بهترین و صمیمی ترین دوستمه ... من اصلا اهل تنها رفت و آمد کردن خونه دوست و آشنا نیستم ولی این یکی با همه فرق داره و شبم خونشون موندم... اون روزی  که با هم رفتیم خونشون در حال تعارفات معمول بودیم که زنگ درشون به صدا دراومد و همسایه شون اومد... دوستم اخماش رفت تو همو گفت حتما تو رو دیده اومده فضولی خخخ میگفت عادتشه تا میبینه مهمون داریم همون لحظه یا بعدش سریع خودشو میرسونه خخخ خلاصه اومدو سلام احوالپرسی و نذاشت من شربتمو بخورم شروع کرد به سوال پرسیدن حالا مامان دوستم از عصبانیت صورتش منقبض شده بود ... بعد این خانم همسایه یه لهجه ای داشت که من خیلی متوجه نمیشدم باید برام ترجمه میکردن خخخ اولین سوالش این بود که پدر و مادرت زنده هستن؟!!!!گفتم که من لهجه شو متوجه نمیشدم ولی تا اینو پرسید دوستمو مامانش یه حالی شدن گفتم چی میگه... تا شنیدم ته دلم خالی شد:( بعدش شروع کرد گفت چند تا بچه اید؟ بچه چندمی؟ داداشت ازدواج کرده؟ بابا مامانت چکاره ن؟ عینکی هستی ؟و...از اون آدمای به تمام معنا پررو بود که هر واکنش تندی هم در برابرش انجام بدی عین خیالش نبود و باز به فضولیش ادامه میداد... حالا شروع کرد از خوبیای پسرش گفتن خخخ دوستمم زیر لب میگفت آره جون خودت اینقدر خوبه که در بدر دنبال یکی میگردی ببندیش به ریشش خخخخ

    خلاصه این خانم همسایه رفتو شب بعد شام نوه ش اومد خخخ نوه ش یه دختر 12-13 بود ... تو همون حیاط با چنان آب و تابی اسم منو صدا میزد که همه خندشون گرفته بود خخخ بعد اومد تو اتاق و بدو اومد تو بقلم و یه شعری خوند یادم نیست ملوسم عروسم خخخ ولی خیلی خوشم اومد ازش دختر ناز و تو دل برویی بود... نشسته بود کنار منو سوال پیچم کرده بود حالا هر چی بهش میگفتن مریم جان خاله رو اذیت نکن حرف حرف خودش بود میگفت آخه خیلی دوسش دارم خواهش میکنم از مامانم اجازه بگیرید شب اینجا بمونم ... واویلااا خخخ بعد خدا شاهده من عطر استفاده نکرده بودم هی میگفت لباسات بوی خوب میده اسم عطرتو بگو خخخ هر چی میگفتم به پیر به پیغمبر من عطر نزدم اسم چی رو بگم آخه میگفت پس حتما فرشته ای که بوی خوب میدی خخخخ زنگ در به صدا دراومد و مامانش اومده بود دنبالش حالا هر کاری میکردن مگه این میرفت خخخ گریه و زاری که بذارید من شبو پیش خاله بمونم. منم الکی قول دادم فردا هم هستم میتونی فردا بیای خخخ چکار کنم دیگه از بس خسته م کرده بودن دوست داشتم شبونه از اونجا بزنم بیرون خخخ اون شبم بدترین کابوسا رو دیدم که با صدای بهم خوردن پنجره با وحشت از خواب بیدار شدیم  یه آن فکر کردیم زلزله اومده ... مادربزرگ دوستمم آب قند لازم شد خلاصه اون شب بساطی داشتیم...صبحم گفتم تا سروکله قوم مغول پیدا نشده صبحونه خورده نخورده بزنم بیرون لابد الان پسره رو میفرسته خخخ از اون به بعد دوستم هر موقع تعارف میکرد برم خونشون یه نگاه معنی دار بهش میکردم بعد دو تایی میزدیم زیر خنده خخخ


    :)))برعکس یه همسایه هم ما داریم همینجوریه ،یعنی تا این حد فضوله که حتی نصف شب اگه فرضا بخوان برن wc تو حیاط حتما یه نگاه تو کوچه میکنن :)))اتفاقا خواهر زن همسایمون،هم همسایه خالم هست ،و خالم تعریف میکرد اونا هم همینجوری ان!!! کلا فضولی و آمار گیری تو خونشون هست😓
    بدرد اطلاعات میخورن:))
    خاطره جالبی بود ،ممنون
    خاله باران
    اتفاقا یه خاطره اومد یادم

    ما هم یه همسایه داشتیم فضول بود یکبار براما کارت عروسی اورده بودن

    عروسی پسر عموی مادرم بود همسایه بدو بدو اومد گفت که کی بود

    مامانم خدا بیامرز که دیگه ذله شده بود گفت فردا صبح بلند شدی از خواب

    برو سر جاده بگو من و ببر ساوه چون مادرم اهل ساوه بود

    اونجه این فامیلی بگو برو درخونشون بگو شما پسر عموی فلانی هستید

    بمونید اونجا تا من همبیام باهم بریم تالار بعداز عروسی برمیگردیم

    دیگه اون همسایه کلا از ما چیزی نپرسید
    :))) خیلی ممنون خاله😁 ولی واقعا با بعضی ها باید رک حرف بزنی !
    maral-moteahel
    این خاطره برای چند سال پیشه
    خونه مامانم دو طبقه بود
    مامانم هر شب بعد از شام یه ظرف میوه میاورد خودش همه رو پوست میکند تو یه ظرفی میگذاشت که همه بخورن
    اون شب میوه زیاد نداشتیم همون چند تا رو مامان گذاشت تو ظرف به عادت هرشبش پوست کند داخل یه ظرف گذاشت
    میخواستیم شروع به خوردن کنیم  دختر خانم طبقه پایینی اومد بالا .این دختر خانم یه مقداری مشکل ذهنی داشت البته خیلی خفیف خیلیییی هم چاق بود بنده ی خدا
    اومد نشست پیش ما مامانم ظرف میوه ای که پوست کنده بود رو گذاشت جلوش یه پیش دست هم گذاشت گفت بفرمائین 
    اونم نامردی نکرد کل ظرفی که میوه های پوست کنده توش بود رو کشید جلوش گفت همش رو بخورم؟چرا زحمت کشیدین پوست کندین؟؟اینا که برای من خیلی زیاده
    حالا من و خواهرم از شدت خنده داشتیم منفجر میشدیم
    اونم ظرف میوه رو تا اخر خورد لابه لای خوردنش هم هی میگفت چرا شما چیزی نمیخورین؟؟
    اصلا متوجه نبود که دیگه میوه ای نیست و اون ظرف میوه کل دارایی اون شب ما بود
    حالا میوه خوردنش تموم شد بلند شد رفت خونشون طبقه پایین
    تا یه ساعت بعدش من و خواهرم و مامانم هی یادمون میفتاد هی میخندیدیم 


    خخخخخ خیلی صحنه خنده داری احتمالا😁طرف از نظر ذهنی مشکل داشت پس حداقل باید سهم خودتون رو برمیداشتین:)))
    آناهیتا ......
    خدایا منو ببخش
    خاطره ای که یادمه این بود که .........
    نمیگم 
    دوست ندارم بگم
    ولم کنید خخ دستمو ول کنید 
    باشه واسه گریه کردناتون میگم

    خب داشتم میگفتم ، در زمان جاهلیت من و دختر خالم ، موقع های تاسوعا و عاشورا
    وقتی میرفتیم مسجد ، آقا مثل این پیرزنا هست که شروع به غیبت و حرف میکنند
    ما هم مثل اونا کنج مسجد مینشستیم و از دماغ دخترای مردم بگیر تا جورابای پاشون مسخره میکردیم خخ
    دیگه از اول مراسم تا آخرش مثلأ شب تاسوعا ما قهقهه خخ میزدیم
    مثلأ عزاداری بود 
    تا یک روز حین همین خنده هامون یکی شله زرد پخش کرد که همه ی اون سینی حالا فکر کن مثلأ 10 12 تایی روش بود ، افتاد رو سر من و دختر خالم خخ
    این شد که ما فهمیدیم کلید اسراریم خخ
    تنبیه حسابی شدیم خخ
    اون موقع ها فکر کنم کلاس پنجم بودیم ، یاد خنده هامون بخیر 

    قصه ی ما به سر رسید ، مسیر سبز هنوز به خونش نرسید هه هه

    عجب بهتره بری خجالت بکشی 😋شما دیگه به دماغای مردم ایراد می گرفتی جل الخالق 😁
    خاله باران
    من هم یه داستان از خوردن کارت ام بگم

    سال گذشته من برا ازمایش رفتم درمانگاه تو کارتم پول بود پیش خودم هم

    80تومن بود زنگ زدم ازانس چون صبح زود بود شوهرم خواب بود دیگه بیدارش

    نکردم زنگ زدم ازانس کرایه داخلی 3تومن بود من به ازانسی 10تومن

    دادم گفت خانم خرد ندارم من هم گفتم برگشتنی به شما زنگ میزنم خودتون بیایی

    ازانسی قبول کرد ورفت من رفتم ازمایش دادم ازمایشم شد 75تومن

    دادم اومدم بیرون میخواستم برم از کارت خوان پول بگیرم برم مانتوی

    دخترم بگیرم برا مدرسه یه دفه کارت خوان کارت خورد من هم چون کارت مال شوهرم بود نمیتونستم برم بگیرم

    سریع یه ماشین گرفتم برم خونه به شوهرم بگم برو کارت بگیر چون هر چی پول داشتم تو کارت بود

    از همون بغل درمانگاه ازانس گرفتم اونم چون یکبار برگشتتا من شماره

    کارت خوان بنویسم 5تومن از من گرفت من کلا دیگه پول نداشتم

    رسیدم خونه دیدم شوهرم رفته زنگ زدم گفت شب برگشتنی میرم میگیرم

    حالا از ظهر تا غروب 3بار ازانسی اومد درخونمون گفت پول من بده

    هی میگفتم اقا باور کن کارتم خورده من هم نه باکسی سلام علیک داشتم نه کسی رو میشناختم

    خدایا چکار کنم مرده وایسا ده بود میگفت زود پولم بده

    یک دفعه دخترم کوچیکم گفت که مامان بیا تو کشو پول هست رفتم دیدم

    5تومن پول هست داشتم از خوشحالی سکته میکردم

    پول دادم بقیه اش نگرفتم حتی حقوق دخترم هم تو کارت بود

    شوهرم اومدنی کارت گرفته بود باور نمیکنید من اونروز چی کشیدم

    به خاطر 3هزارتومن ازانسی سه بار اومد درخونمون

    از اونروز امکان نداره پولم همه اش بریزم تو کارت

    دیگه از اون ازانس ماشین نگرفتم
    خاله اژانسی هم معلومه خیلی آدم خسیسی بوده که بخاطر سه تومن سه ،میومده در خونه !
    اصلا همین که میومده و میرفته پول بنرینش کلی میشه😁
    پسر دهه شصتی
    سلام خدمت همه دوستان عزیز.
    گفتم یه سری به وب آقا احسان بزنیم ، خیلی مطالب خوبی میزاری دمت گرم :).
    کلی استفاده کردم کارت درسته :).
    خاطرات دوستان هم خوندم خیلی خوب بود.
    هر چی فک کردم خاطره نیومد تو ذهنم فعلا البته خاطره خیلی دارم ولی چیزی که خوب باشه فعلا یادم نیومد ، هر وقت یادم اومد دوباره میام :).
    یه لایکم دادم :).
    موفق و پیروز باشید.
    سلام خدمت پسر دهه شصتی عزیز،خوبی داداش؟ خیلی خوش اومدی:)
    خوشحال میشیم بیای ،ممنون 😃
    زن زندگی
    سلام به پسر دهه ی شصتی عزیز
    خوبی داداش 
    کجایی کلی یادت کردیم
    گفتیم نکنه نیایی
    خوشحال شدم اسمتو دیدم

    زن زندگی
    خب یخاطره از عید بگم

    میخواستیم برم عید دیدنی خونه ی برادر شوهرم

    شوهرم سرکاربود و گفت تو برو منم خودمو میرسونم در خونشونو باهم میریم واسه عید دیدنی

    خلاصه من آژانس گرفتمو رفتم جلو درشون
    اومدم پیاده شم چشمتون روز بد نبینه پشت مانتوم گیر کرد به درو مانتوی عیدم جرواجر شد

    جای بدش هم جرواجر  شد
    رفتم کنار دیوارو پشت کردم به دیوار کسی نبینه
    5 دقیقه وایسادم خبری نشد
    رب ساعت وایسادم بازم خبری نشد
    زنگ زدم به شوهرم گفتم کجایی گفت وایسا یه رب دیگه میام

    منم که اونلحظه قیافه و ژستم شده بود شبیه اینایی که خرابکاری کردنو یجا خشکشون زده گفتم وایسادن دیگه مجاز نیست

    باخجالت تمام رفتم دربو زدمو و تنهایی با لباس پاره پوره رفتم عید دیدنی
    خخخخخ
    پسر دهه شصتی
    سلام به خانم زن زندگی گرامی
    خیلی ممنون شما خوبید؟
    زنده باشید لطف دارین ، من برای شما خیلی احترام قائلم توی وبلاگ واقعا نظراتون خیلی عالی بود پر از درس و نکته بشخصه خیلی از نظراتون بهره بردم.
    نه بابا بی خداحافظی نمیرم به این زودیا از شرم خلاص نمیشین خخخ ، خیلی ممنون شما لطف دارید.
    منم خیلی خوشحال شدم خیلی ، همیشه میخواستم بگم به خانم زن زندگی سلام برسونید تو تالار ولی روم نمیشد.
    امیدوارم با همسر جنتلمن و دختر گلتون در کنار هم همیشه خوش و خرم باشید.
    راستی خاطراتتون هم خیلی خوب بودن :).

    به آقا احسان
    سلام خیلی ممنون زنده باشی ، گفتم تا بدقول نشدم بیام خاطره تعریف کنم.
    خب بریم سراغ خاطره :
    راهنمایی بودیم یه معلم ریاضی داشتیم بچه ها رو با شلنگ میزد خیلی ناجور ، ما که بدنمون عادت کرده بود ، منم چون درس ریاضیم خوب نبود به صورت خودجوش میرفتم برای اجرای حکم خخخ اصلا پیش فرضم این بود کلاس ریاضی بدنم کتک لازم داره (بدنم شرطی شده بود اصلا یه وضعی) خخخ ، خلاصه بچه ها خیلی شاکی بودن رفتن به خانواده ها گفتن(خانواده ها هم میگفتن حق داره حتما درس نمی خونین- اون دوره این چیزا عادی بود و کتک خوردن جزو بسته های کمک آموزشی حساب میشد خخخ) ، ولی این انقد بچه ها رو ناجور میزد که خانواده ها رفتن شکایت برای اولین بار دیدم تمام پرسنل مدرسه هم از معلما بگیر تا مدیر و ناظم حق رو به ما دادن شگفتا :-0
    یه معلم علوم داشتیم اونم بچه ها رو میزد بعد که فهمید معلم ریاضی چه کار کرده میگفت معلمتون چقد حیونه (سوال ما اینجا بود این که خوش بچه ها رو میزد جز حیونا حساب نمیشد ، شایدم حیون اهلی بود !!) ، خلاصه سرتون و درد نیارم همه رفتن ازش شکایت کردن ، بعد کار به جایی رسید که قرار شد اخراجش کنن ، بعد از دو هفته اومد سرکلاس از همه عذر خواهی کرد و بغض کرد گفت بچه ها خواهشا من و از نون خوردن نندازین ، انصافا خیلیامون دلمون سوخت براش چون متنبه شده بود ، بعد گفت حلالم کنین قول میدم جبران کنم ، بچه ها خیلی با حال بودن شیر شده بودن میگفتن نه باید اخراج بشی ، معلمه رسما التماسمون میکرد بچه ها هم میگفتن نه تو دروغگویی برو به جهنم(حالا تا قبل از این مث سگ ازش میترسیدیم) خخخ ، بیچاره آخرش گریش گرفت ما هم ازش کلی تعهد گرفتیم کلی هم شرط و شروط گذاشتیم و سرش منت گذاشتیم ، دیگه تا آخر سال از گل کمتر بهمون نمی گفت.
    اینم خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه.
    ممنون دوست عزیز،خیلی خوب بود😁 واقعا هم راست میگی نه معلم های الان معلم های اون دوره هستن و نه دانش آموزان به پوست کلفتی اون دوره (البته دور از جون شما) حرفم کلی هست:))
    به هر حال خیلی ممنونم دوست عزیز،دمت گرم
    زن زندگی
    سلام بر پسر دهه ی شصتی

    شما خیلی نسبت بمن لطف دارین
    منم براتون ارزش و احترام زیادی قائلم

    مگه شما تالار میایین؟؟؟؟؟
    نکنه ارواح سرگردان تالارین ؟؟؟خخخخ

    داداش اگر نمیگید مرگ بر تلگرام
    خوشحال میشم بیایید گروهمون  

    با نهایت احترام ازتون دعوت میکنم توی تالار و گروه بهمون بپیوندید (شکلک لبخند بهمراه محبت فراوان)


    احسان چهارتا استیکر بذار بتونیم حالات درونیمونو نشون بدیم هههههه



    متاسفانه همچین امکاناتی اینجا نیست :)))
    ایشالا تو ورژن های بعدی :)
    زن زندگی
    به پسر دهه شصتی
     خاطرت خیلی جالب و بامزه بود 
    لحن بیانتون بسیار شیرین و کاربرد کلماتتون بسیار بجا بود 
    خاله باران
    پسر دهه شصتی خاطره ات بسیار جالب بود ممنون

    راستی شما هم از ریاضی فراری بودید پس مثل خود خاله وقتی از درس ریاضی نمره 13گرفته بودم از خوشخالی داشتم سکته میکردم

    من کلاس سوم راهنمایی تمام نمره هام بالای 18بود اما ریاضی ....

    البته اونوقت نمره بالای 18 عالی بود نمیدونم الان مفتی نمره میدن

    یا اونوقت خیلی سخت میگرفتن
    مسیر سبز
    خاله باران

    خاله راستش منم از ریاضی متنفر بودم 😃تا سوم راهنمایی که یه معلم خوب داشتیم ریاضیم عالی بود و تو امتحانات شاید پایین ترین نمره م 17 بود ولی وقتی وارد دبیرستان شدم و مدرسه م عوض شد درسم خیلی افت کرد ! 

    پسر دهه شصتی
    کلی نوشتم اینترنت قطع شد :(.
    به آقا احسان با مرام
    سلام ، خواهش میکنم ، خخخ آره واقعا پوست کلفت بودیم واسه خودمون ولی خب دیگه اون زمان اینجوری بود ، کلا دوره عجیب و غریبی بود.
    احسان جان با اجازت میخواستم خاطره معلم خوبم رو هم بزارم که تو صفحه خانم آناهیتا هست ، چون نامردیه اگه اون خاطره رو نگم و یه جورایی احساس دین میکنم بهش البته خاطرم خنده دار نیست ولی خیلی برام عزیزه.

    به خانم زن زندگی
    سلام ، خواهش میکنم واقعیت رو گفتم.
    زنده باشین ، نظر لطفتونه.
    گاهی اوقات جسته گریخته مخصوصا نصه شبا که خوابم نمیگیره خخخ ولی بیشتر ماه رمضان میومدم و چند تا پست رو دنبال میکردم ، تست روانشناسی خیلی خوب بود ، صندلی داغ.
    خخخ ارواح سرگردان نه در اون حد ، جسته گریخته میام اونم نصفه شبا همه لالا تشریف دارن :).

    خخخ تلگرام تلگرام مرگ به نیرنگ تو .... وقت ارزشمند ما هدر رفته از دست تو.
    برای من باعث افتخاره چه تو گروه چه تالار ، ولی خانم زن زندگی گرامی این روزا دنبال کارم واقعا وقت نمیکنم ، از صبح در حال مکالمه با موبایل بعدش از این سر شهر میرم اون سر شهر اصلا یه وضعی واقعا نمیرسم.
    فقط آخر شبا میام خانواده برتر اونم پست ها رو میخونم ولی وقت نمیکنم نظر بزارم ، تنها هنرم این بوده که صفحه شخصی دوستان نظر بزارم.
    اگه کار نداشتم احتمالا تالار میومدم ، شاید تلگرام هم با اینکه زیاد موافق نیستم ولی بخاطر گل روی دوستان میومدم ، ولی بازم معذرت میخوام واقعا نمیرسم :( ، با نهایت احترام و عذرخواهی از فرمانده من رو عفو بفرمایید.
    در مورد خاطرم خواهش میکنم شما لطف دارید.

    به خاله باران عزیز
    سلام ، خواهش میکنم نظر لطفتونه خاله جان.
    آخه خاله انصافا ریاضی تا جدول ضرب مهمه و کاربرد داره ، مثلا انتگرال تو کجای زندگی کاربرد داره آخه ، خاله شما کارت درست بوده ، منم به ریاضی علاقه نداشتم ، ولی بقیه درسام خوب بود ، آره اون زمانها که واقعا سخت میگرفتن.
    ممنون دوست عزیز،خودت صاحب احتیازی:)
    در کل ادمای قدیمی جو اون دوران رو بیشتر میپسندن و اعتقاد دارن که مردم اون دوره بیشتر باهم صمیمی بودن
    پسر دهه شصتی
    خاطره من از بهترین معلم عزیزم  :
    راهنمایی بودم وسط سال خونمون عوض شد منم مدرسم عوض شد ، توی مدرسه جدید همه جور معلمی داشتیم خشن ، معمولی ولی یکی بود همه ازش تعریف میکردن ، دوستم سر صف گفت پسر دهه شصتی این معلممون خیلی مهربونه خیلی ، خودت باید ببینیش ، ما هم رفتیم سر کلاس معلممون رو دیدم ، معلم هنر چقد مهربون بود تو کلاس همه راحت بودن ، انگار سر کلاس نبودیم مثل اردو بود تا کلاس ، خیلی جو صمیمی بود ، بعد دوستام منو به معلممون معرفی کردن اونم بهم دست داد گفت خیلی خوش اومدی(پسر دهه شصتی) به اسم کوچیک صدا میکرد ، گفت اینجا راحت باش امیدوارم این کلاس کلی بهت خوش بگذره و دور هم چیزای خوبی یاد بگیریم ما همه با هم رفیقیم ، اصلا یه جورایی خیلی آدم خاصی بود واقعا فرشته بود ، شکلات به بچه ها میداد ، ما همه انتظار میکشیدیم تا هفته بعد دوباره ببینیمش ، روز بروز بیشتر از مرام و معرفتش خوشم میومد ، به همه توجه میکرد بین هیچ فردی فرق نمیذاشت ، اصلا باورمون نمیشد این آدم به این خوبی ، بعد گفت بچه ها برای امتحان کاردستی درست کنید گفت هر چی که دوست دارید هر جوری که باشه مهم نیست فقط سعی کنید با علاقه باشه ، ما همیشه قبلا کار دستی درست میکردیم ولی چندان با علاقه نبود ولی اینبار خیلی فرق داشت برای بهترین معلم دنیا بود ، من از ته علاقه کاردستی درست کردم خیلی وقت گذاشتم براش(خانواده میگفتن چقد وقت میزاری گفتم این کاردستی خیلی برام مهمه - البته از خانواده هم کمک میگرفتم) ، همه بچه ها بهترین کار دستی هاشون رو درست کرده بودن ، خلاصه روز موعود فرا رسید از همه بچه ها تشکر کرد ، گفت خیلی قشنگن همشون(معلممون کمی لحنش آروم بود و خسته بنظر میرسید ولی ما متوجه نبودیم ظاهرا بیماری داشت که هیچکس ازش خبر نداشت :( ، گفت بچه ها دو هفته دیگه دوباره کار دستی هاتون رو بیارید تا هم نمرتون رو بدم هم اگه کسی کاردستیش ناقصه کاملش کنه ، هفته بعد شد معلممون نیومد همه نگرانش بودیم ، ناظم گفت حالش خوب نبوده براش دعا کنید ، همه خیلی براش دعا کردیم و هفته بعد با کلی ذوق و شوق کاردستی ها رو اوردیم ، ولی معلم خوب و مهربونمون دیگه پیش ما نبود(خدایش اینجای کامنتم بغضم گرفته و اشکم در اومد) ، اون فرشته واقعا مال این دنیا نبود ، همه بچه ها اشکشون در اومده بود و دیگه دل و دماغ نداشتیم ، هیچوقت نفهمیدیم بیماریش چی بود :( ، اصلا بروی خودش نمیورد ، خیلی مرد بود خیلی روحش شاد.

    حرف دلم با معلم خوبم :
     سلام آقای رحمانی مهربون معلم هنر دوست داشتنی من(اول نمیخواستم اسمتون رو بگم چون شاید شناخته بشم) ولی برام مهم نیست شما انقد خوب بودی که نمیتونم اسم خوبت رو نبرم بزار بقیه بفهمن یه معلم گلی مث شما داشتیم خیلی بده که گمنام باشی ، فک نمیکردم فرشته ها هم روی زمین باشن ، همیشه لبخند مهربونی داشتی ، برای همه سنگ صبور بودی ، هنوز که هنوزه یاد اون روز میوفتم بغضم میگیره خیلی بچه ها اونروز دلشون شکست واقعا شوکه شدیم ، من یکی افتخار نداشتم از اول سال شما رو ببینم ولی تو همون مدت کم معنی مهربونی ، رفاقت ، مرام رو از شما یاد گرفتم ، من هنوز کاردستیم رو نگه داشتم آقای رحمانی ، هر وقت میبینمش یاد شما میوفتم ، امیدوارم تو اون دنیا خوش بگذره ، هر وقت اومدم اون دنیا حتما میام بهتون سر میزنم ، از طرف پسر دهه شصتی.
    این کامنتم کاملا دلی بود برای اینکه احساس دین میکردم ، ببخشید اگه خنده دار نبود ولی برام خیلی ارزش داشت.
    یه خواهشی از همه دوستان دارم لطفا اگه براتون زحمتی نیست برای آقای رحمانی اگه میشه یه فاتحه بفرستین ممنون از همگی :)

    ممنونم دوست خوبم ،پسر دهه شصتی عزیز
    اتفاقا خاطره ای که تعریف کردی واسم خیلی جالب بود ،مرسی
    خدا رحمت کنه ایشون رو ...
    چشم من واسه ایشون فاتحه میدم ،بازم ممنونم دوست عزیز
    mavara ..
    خاطراتت همه جالب بود :))))


    چقدددددددد خاطره معلم دوست داشتنی آقایه پسر دهه شصتی تاثیر گذار بود
    خییییییلی ناراحت شدم:(
    روحشون شاد
    واقعاااااااا باید قدر اینجور آدمایی رو دونست و یاد گرفت
    خاله باران
    سلام پسر دهه شصتی اشک من دراوردی خدا رحمتش کنه

    براش فاتحه هم خوندم  انشاالا عمر با عزت خدا به ات بده

    واقعا برا همه ما عزیزی بدون تعارف

    جام دل . حامد
    من خاطرات فرمانده و پسر دهه شصتی رو خوندم. بقیش رو هم سر فرصت سعی میکنم بخونم.
    حامد خودت خاطره نداری؟!:))
    مسیر سبز
    سال قبل دایی مادرم که یه پیرمرد 60 ساله هست اومد خونه ما ،بعد مدتی گوشیش زنگ خورد ،بعد یهو ایشون بعد از کمی مکث جواب داد و یهو گفت بلو!!!!!!!😋بعد ما تعجب کردیم و بعد از کمی تامل یافتیم که ایشون وقتی میخواسته جواب بده بین بله و الو گیر کرده و هر دو قاطی با هم گفته😋😉
    خیلی صحنه خنده داری بود ،حرف زدنشم یجوریه که همه متوجه میشن:))

    *ZAHRA*
    درود خدمت همه دوستان... خاطرات همه جالب بود ممنون....آقای پسر دهه شصتی خیلی متاسف شدم بابت معلم عزیزتون...همچین آدمایی هیچ وقت فراموش نمیشن....... یادش بخیر من وقتی دوم ابتدایی بودم یه معلمی داشتم که همه ازش میترسیدن ولی چون من درسم خوب بود وکمیم تو کارای قرآنی فعال بودم کاری باهام نداشت و اتفاقا همیشه سر گروه و اینا بودم... باور کنید هیچ وقت یادم نمیره این خانوم کارای نظافت وشخصیشو تو کلاس انجام میداد ، انگاریکه خونشون وقت نداشت...یه روز موهاشو شونه میکرد تو کلاس یه سری ناخونای دستشو بخدا یه سری ناخونای پاشو میگرفتتو کلاس...الان تودلشم میخندید میگف بچه ن نمیفهمن....این به کنار یه سری یکی از بچه ها رو آنچنان چک زد در گوشش دوستم خودشو کثیف کرد میزو زمین) گلاب به روتون(بهم ریخت...خودش خیلی ترسید سر همین....مادر اون پاتی آموز اومد
    سلام زهرا خانم خیلی خوش اومدی ،ممنون😃
    واقعا بعضی معلم ها رعایت نمیکنن!
    *ْZAHRA*
    عذر میخام نصفه اومد...مادر اون دانش آموزم اومد آنچنان دعوایی راه انداخت...کل مدرسه رو گذاشت رو سرش...ولی یادم نمیاد بعد اون موقه دیگه رفتار خیلی خشنی داشته باشه....خواهرم ازم پنج سال کوچکتره دقیقا تو همون مدرسه درس میخوند که معلمش همون معلم بود...بعدش رفتم دیدمشوت خیلی مهربون شده بودو خواهرم میگف تو کلاس تعریفتو میکنه میگه خیلی خواهرت بچه خوبی بود....و البته دیگه اخلاقشون سیصد و شصت درجه فرق کرده، حتی اون کارای شخصی..... ببخشید این و یهو یادم افتاد بعد خوندن خاطره اول آقای دهه شصتی....
    پاییز
    سلام به همگی 

    خاطره ی بهترین معلم آقای دهه شصتی خیلی غمگین بود ، آخی دلم گرفت همیشه همین طوره آدمای خوب زود از بینمون میرن ، روحشون شاد خدا رحمتشون کنه .

    خاطرات همه ی دوستان جالب بود ، راستی چرا شماها از ریاضی بدتون میومده ، من برعکس شما عاشق ریاضی بودم همیشه سر ساعت ریاضی پای تخته بودم و همه ی مسائل رو از اول تا اخر حل میکردم ، بچه ها هم از خداشون بود قبلش میگفتن پاییز تو رو خدا داوطلب برو پای تخته منم همیشه کارم بود ، چقد بچه ها خوشحال میشدن :) یادش بخیر چه خاطرات خوبی داشتیم .
    فکر کنم پسرا زمان مدرسه زیاد کتک میخوردنا هههه ولی من تا به حال از هیچ معلمی کتک نخوردم .

    به زن زندگی عزیز 
    سلام مهربونم ، حالتون خوبه ؟ چرا دیگه وبلاگ نمیاین و نظر نمیذارین ، صفحه شخصیتونم که حذف کردین ، من از نظرات خوبتون همیشه استفاده میکردم ، جاتون خیلی خالیه :( همیشه به یادتون هستم ، بوس بوس .
    همه درسات خوب بود یا فقط ریاضی؟!:))
    البته بستگی داره اون درس رو خوب یاد بگیری یا نه مثلا خود من تا سوم راهنمایی از ریاضی زیاد بدم نمیومد چون معلم خوبی داشتیم و قشنگ درس رو یاد میگرفتم:))
    وقتی توضیح دادی اولش فکر کردم از این بچه درس خونایی که خودشونو پیش معلم عزیز میکنن😆ولی بعدش که گفتی بچه ها گفتن بهت نظرم عوض شد:))
    یعنی شما دخترا کتک نمیخوردین؟!!:)
    پاییز
    همه ی درسام خوب بود البته همیشه شاگرد اول کلاس بودم ، درسای فهمیدنی  مثل ریاضی و فیزیک و شیمی رو سر کلاس باید یاد گرفت .

    درسته درسخون بودم ولی هیچ وقت برای هیچ معلمی خود شیرینی نمی کردم  از این اخلاقا خوشم نمیاد خخخ البته تعریف از خود نباشه معلمامون خیلی دوسم داشتن ولی من هیچ وقت سو استفاده نمی کردم و همیشه طرف بچه های کلاس بودم خیلیم تو درسها کمکشون میکردم ، به خاطر همینم بچه ها با من خیلی خوب بودن خلاصه محبوب کلاس بودم :)
    یه بار تو کلاسمون یه موضوعی پیش اومده بود و بچه ها گندکاری کرده بودن اساسی البته مال سال دوم یا سوم دبیرستانه ،  قرار بود اون یه نفری که ببخشید غلط اضافی کرده بود از مدرسه اخراج کنن ،  معاونا و مدیر مدرسه گیر داده بودن به من که تو باید بگی کی بوده ، تا چند روز ما رو بازخواست میکردن تو دفتر مدرسه هههه
     آخه منو خیلی قبول داشتن انتظار داشتن من بهشون بگم ، منم نم پس ندادم کی بوده :)  مامانمو خواستن مدرسه مامانم گفت کی گفته دختر من باید بچه های کلاسشونو لو بده ، شما اگه زرنگید خودتون بررسی کنید و طرف رو پیدا کنید ، آخرشم حریف من نشدن هههه ولی ناگفته نماند از اون روز به بعد یکی از معاونامون رفتارش با من تغییر کرد و دیگه مثل قبل تحویلم نمی گرفت خخخ البته آخرای سال بود ، سال بعدشم از اونجا رفت خدا رو شکر ، چقد اون همکلاسیمون خوشحال شد بیچاره خیلی ترسیده بود هر چند که اشتباه کرده بود ولی دلم براش سوخت.

    بعضی از دخترای تنبل و بی انضباط کتک میخوردن ولی من تا حالا نخوردم :)



    پس به نوعی آچار فرانسه کلاس بودی😆خیلی خوبه کار راه مینداختی:))
    مشخصه از اون دانش اموزای فعال بودی:)
    ولی خواهر توجه کردی بعضی از دانش اموزا چغولی میکنن:))مثلا من یادمه دوران مدرسه با بچه ها قرار میذاشتیم که فرضا ده روز قبل از عید نریم مدرسه!همه قبول میکردن در ظاهر ،روز بعد خبر میدادن که فلانی ها رفتن مدرسه😔در حالی که قول هم داده بودن !
    یا اینکه بچه ها هماهنگ میکردن و به معلم میگفتن امتحان نگیر ! یهو دوسه نفر پیدا میشدن میگفتن بگیر😓
    اون لحظه دلم میخواست کله شونو بکنم:))))
    پاییز

    سلام 

    اره یه جورایی همه کاره بودم ، اون موقع خیلی فعال بودم بر عکس الان خخخ

    از کجا مشخصه ؟ خخخ

    اره راست میگیا اتفاقا ما هم یه هفته قبل از عید تعطیل میکردیم چه حالی میداد.

    یا اینکه بچه ها هماهنگ میکردن و به معلم میگفتن امتحان نگیر ! یهو دوسه نفر پیدا میشدن میگفتن بگیر😓

    خخخ همیشه چند نفر ساز مخالف تو کلاسا هستن،  بچه های کلاس ماهمیشه با هم هماهنگ بودن منم با  اینکه درسخون بودم ولی خداییش میدیدم بچه ها نخوندن باهاشون هماهنگ میشدم .

    یاد خاطرات مدرسه افتادم خاطره ی خوب زیاد دارم اگه شد میام تعریف میکنم .

    با توجه به گفته های خودت حدس زدم :)))البته بهت میاد فعال باشی😃
    آره همیشه همچین ادمایی پیدا میشه :) ولی خوبی پسرا اینه تو دلشون نگه نمیدارن و از خجالت اون بچه ها درمیومدن😆😃
    منتظر خاطرات شما نیز هستیم:)
    مینا گلی
    سلام ب همگی :-) 
    خاطرات همه خوب بود ولی خاطره معلم دوست داشتنی پسر دهه شصتی عااالی بود گریم گرفت :-( روحش شاد پسر دهه شصتی مهربون فاتحه هم براش خوندم با این کارت کلی روحشو شاد کردی میگن مرده ها از همه چی آگاه هستن میشه پسر دهه شصتی اینجوری از معلمش یاد کنه کلی فاتحه برای شادی روحش فرستاده بشه و آقای رحمانی ب پسر دهه شصتی لبخند نزنه؟ میشه معلم مهربونت برات از خدا خیر نخواد بخاطر این محبتت؟ 

    آقای رحمانی معلم خوبی ها میشه شما ک انقد جایگاه تون پیش خدا خوبه برای آرامش سلامت موفقیت شاگرد خلف تون پسر دهه شصتی(اسم کوچیک ش) دعا کنید؟ میشه این خوبی رو ابدی تر کنید؟ ی اصطلاحی هست ک میگن مرده ها همت همراه زنده ها می کنن اوضاع شون روب راه میشه ، میشه پسر دهه شصتی همت شما از اون دنیا ب اذن خدا همراه ش بشه؟ میدونم ک شنیدید لطفا اگه میشه ب خوابش بیاید و خوشحالش کنید از همون شکلات معروف هم بهش بدید ،ممنون ب حرفام گوش دادین.
     ببخشید حالا زشتم هست وسط این بغض و گریه بپرسم ولی جسارتا نیمه ی گمشده من اون دنیا نیس؟ شما ندیدینش؟ بی زحمت ی سرچ بکنید اگه بود ی کارت دعوت واسه منم بدین لاقل بیام اونجا بساط عروسی راه بندازم ی شات هم از مراسم م بدم اینجا خانواده ببینن دامادشونو ! الان هنگید ن؟ من کلا ی همچین موجود خارق العاده ای هسم خداحفظم کنه یهو تغییر فاز اساسی میدم همه منو میشناسن امروزم شما منو شناختید دیگه ببخشید بیشتر از این خل بازی تو بساطم نبود :-) از هم صحبتی باهاتون بی نهایت لذت بردم من منتظر شکلات پسر دهه شصتی و پرینت استعلام نیمه م هستم خداحافظ معلم مهربون :-) 
    ببخشید ی یکم حرف دل با معلم پسر دهه شصتی داشتم دست خودم نبود تازه گریه هم کردم :-(   خاطره هم ندارم بگم چیکار کنم برم بمیرم؟ والا بوخدا اصاب نمیذارن ک بعدشم قالب وب احسون خرابه وگرنه من زیاد تایپ نمیکنم ک! شما چجوری دانشگاه رفتین اصاب خوندن چارتا خط در و گوهر ندارین چجوری کتاب و جزوه خوندین والا بوخدا! 
    :-)) 
    :))وب من قالبش هیچ مشکلی نداره شما خیلی پرحرفی کردی گلی خانم😆
    ادیسون خفته ( کاربر مورد حمایت جمعی از پسرخاله هام )
    خاطرات  رو خوندم خیلی خوب بود.
    به زن زندگی: لباس پاره وسط رته برای من هم یه بار پیش اومده
    به پسر دهه شصتی: من درکت میکنم 
    خیلی خوش اومدی داداش،ممنون
    ادیسون خفته ( کاربر مورد حمایت جمعی از پسرخاله هام )
    اشتباه تایپی داشتم میخواستم بنویسم راه نوشتم رته
    خاله باران
    مینا گلی کلی خندیدم خداروحت شاد کنه انشاالا نیمه گمشده ات هم زود پیدا میشه
    پسر دهه شصتی
    سلام دوستان عزیز شرمنده نتونستم دیروز بیام ، کامپوترم سوخت ، یه همسایه احمق داریم چند بار فیوز رو زد تا کامپیوتر سوخت چند ساعت با کامپیوتر ور رفتم ولی کلا سوخت رفت ، خانواده گفتن آخیش راحت شدیم خخخ حالا من اعصابم خورد :( ، از دیشب تا حالا احساس میکنم بدنم درد گرفته بی کامپیوتری خیلی بده ، ببینیم پولمون رو کی میدن بریم یه کامپوتر بخیریم ، گل بود به سبزه نیز آراسته شد ، راستش نتونستم جواب مهربونی هاتون رو ندم الان کافی نت هستم ، ولی اگه تونستم با موبایل بعضی شبا که بتونم میام :).

    به آقا احسان
    دمت گرم ، لطف کردی ، راستی در مورد دایی مادرتون میگم احسان شاید یه دوست دختر چشم آبی داشته که بهش زنگ زده میخواسته رمزی حرف بزنه گفته بلو(blue) منظورش احتمالا دوست دختر چشم آبی نبوده خخخ ، البته ببخشید شوخی کردم.

    به خانم ماورا
    سلام ، ببخشید اگه ناراحت شدید ، برای جبران چند تا خاطره خنده دار بعدا تعریف میکنم :).

    به خاله باران
    سلام خاله جان شرمنده ببخشید ناراحتتون کردم :(.
    قربان شما امیدوارم شما هم همیشه سالم و سلامت باشین.
    زنده باشی خاله مهربون شما هم خیلی برای من عزیزین خیلی.

    به آقا حامد
    سلام ، دمت گرم که خوندی :).

    به خانم *ZAHRA*
    سلام ، ببخشید که ناراحتتون کردم ، بله واقعا باید قدرشون رو دونست.

    به خانم پاییز
    سلام ، ببخشید کلا مث که همه رو ناراحت کردم ، سعی میکنم خاطرات خنده دار بگم از این به بعد.

    به خانم میناگلی
    سلام ، ممنون لطف داری آخی ببخشید عجب غلطی کردم این خاطره رو گفتم :( ، واقعا شرمندم که گریت گرفت :( ، دمت گرم خیلی گلی واقعا اصلا آدم میمونه چی بگه از بسکه خوبی.
    واقعا ازت ممنونم ، تو نیاز نیست چیزی تعریف کنی بودنت کلی انرژی مثبته :) ، ممنون از متن خوبت به آقای رحمانی ، قربون اون مهربونیت ، حیف که الان دیرم شده باید برم ولی واقعا خیلی لطف داری خیلی ، فقط میتونم بگم بابت همه خوبی هات ازت ممنونم خیلی :).

    به آقای ادیسون خفته
    سلام ، زنده باشید.

    در آخر از همه دوستان ممنونم و عذر خواهی میکنم که اگه ناراحتتون کردم ، ممنون که فاتحه فرستادین ، خیلی  خیلی ممنونم ، آرزوی موفقیت براتون دارم.
    پسر دهه شصتی عزیز،دمت گرم داداش با خوندن حرفت تو خونه یجوری خندیدم کناریهارم یهو نگاه کردن بهم😆😉بعید نیس اون جوری که اون میخواست کلاس بذاره بعید نیس:))))
    راستی داداش مگه کامپیوترت حفاظ نداره که سوخت؟!منم وقتی کامپیوترمو گرفتم حفاظ نداشتم منم بلد نبودم با کلید power خاموشش میکردم😆😉آخر دیدم بعد از دوسه روز روشن نمیشه،ولی گارانتی داشت رفتیم درستش کردیم ،یه وسیله ای ازش سوخته بود!
    مینا گلی
    ب الهام تی: 
    ممنونم عزیزم لطف داری ی نمکی هس باهمه شر میکنیم دیگه شوکونیم آها راسی عسلم هس بددددم :-))) 
    ب خاله باران: 
    مرسی خاله ی مهربون  خداروشکر ک خندیدی ممنون از دعای قشنگتون خاله ماچ موچ بخل مخل :-) 

    ب پسر دهه شصتی: 
    دورازجون ن اتفاقا خوب کاری کردی حال دلم خوب شد :-) ،احتمالا جلو آینه ای :-)
    مرسی بابا شرمنده نکن :-) ،خواهش ببخشید دیگه دلی بود، خدانکنه ممنونتم، شرمنده م نکن خوبی از خودته. 

    احسون دوبار کامنت گذاشتم وبت دقت کردم برخوردت مناسب مینا گلی نبود واسه همه شص خط تقدیر تشکر رفتی مال من ی لبخند تمسخر و ی پرگویی رفتی خواسم بگم دیگه وبت نمیام اینم بگم تبلغات وبت تو پیجم نبود و مهر اسمم نیومده بود تو وبت الان این رفتارو باهام نداشتی ؛ ببخشید دیگه بیشتر از این بلد نبودم حالتو بگیرم و منت بذارم :-)))  دوستان هرکی کارم داره قدم رنجه کنه پیجم یا تو گروه بگه
    میرم جایی ک قدرمو بدونن واسه رنگ نگاهم تا سحر غزل بخونن 
    چرا باید بمونم جایی ک احسون مدیره مگه کم کسی م مینا گلی م

    خخخخح میدونم خعلی پشیمونی از اینک کاری کردی ک دارم میرم ولی مینا گلی پشیمانان را پذیراست بازگرد احسون و غذرخواهی بنموی فقط ی فرصت دیگر باقی ست خود را بخ بخ نَنُمای :-)
    باهات شوخی کردم:)به هر حال اگه ناراحت شدی عذر میخوام😃
    از شما هم ممنونم که لطف کردی و بسی با گفته هات شادمون کردی:)
    *ZAHRA*
    درود... ممنونم جناب احسان......خسته نباشید میگم خدمتتون بابت وب جالبتون....
    سلام زهرا خانم حالتون خوبه؟ ممنون😆
    کم پیدایین؟!
    *ZAHRA*
    یه خاطره دیگه بگم خدمتتون، شاید جالب به نظر نیاد ولی دیگه خاطر مه کاری نمیشه کرد...... من کلاس سوم راهنمایی بودم یه دختر شیطون وبا دوستای شیطون از از خودم ، کلاسمون همیشه ورد زبون معلما بود... اون وختا وقتی شیر یا قرص آهن میدادن که مثلا ما بخوریم، اونو که نمی خوردیم هیچ ، بضی وقتام به عنوان شیئی برا اذیت کردن بقیه استفاده میکردیم مثلا قرص بهم پرت میکردیم ، یکی میخورد تو چش جلویی یکی میخورد به دماغ بغل دستی، یکیم میخورد تو سر معلم:-((( خلاصه عرضم به خدمتتون یه سری به ما شیر دادن ما که نخوردیم هیچ، بر اثر تز یکی از دوستانم که شیر شو پرت کرد رو تخته، بقیه م زدیم به تخته..حالا باهم کورس گذاشتیم هر کی بیشتر پرت کنه...چشتون روز بد نبینه کلاسمون شیر برداشته بود، بعدش دوستم میخاس بشینه من سریع شیر گذاشتم رو صندلیش، تو پرانتز، با خجالت ، کلا دوستم شیری شدولی جنبه ش بالا بود هیچی نگف همون موقه گفتم بچه ها میخام شیر بذارم رو صندلی معلم ، تو خیالمم میگفتم میبینه یر میداره دیگه...اونو گذاشتم اومدم نشستم، بعدش معلم اومد دید وضع کلاسو قهر کرد گف تا تمیز نکنید نمیام حالا ناظمم اومد تا دید...چون ما کلاسمون درسخونم بودیم ، خود ناظممونم جوری زبونش شیرین بود به حرف ر میگف ل !!!! تا دید کلاسو گف هر چه بگندد نمکش میزنند ولی به لوزی که بگندد نمک! ما هممون زدیم زیر خنده...بنده خدا یه جوری شد تهدید کرد دو نمره از انضباططون کم میشه ولی نکردن....خلاصه تمیز کردیم کلاسو ولی شیر رو صندلی معلم اصلا یادمون نبود...بعد معلم اومد تو کلاس با غرولند داش میرف بشینه یه دفعه شیر یادم افتاد داد زدم خانوم نشین ...خوبه گفتم اکه نمیکفتم میخاس بشینه همه جاش کثیف میشد...بهم گف زهرا توام!!! منم پیچوندم گفتم نه خانوم تخته رو پاک میکردم یادم رف گذاشتم رو صندلی شما...اونم گف شانس آوردی اگه میشستم اخراج بودی....ولی فهمید دروغ گفتم اما چون درسم خوب بود بیخیالم شد.... اینم یه نمونه از شلوغ کاریای مدرسه مون....ببخشید اکه طولانی شد!!!!!
    عجب:))))ممنون زهرا خانم خیلی جالب بود😆دوستات چقدر باجنبه بوده بهت چیزی نگفته😁
    ما هم همیشه تو کلاس میزدیم زیر صندلی ها که بیاد بالا ،وقتی طرف می نشست تو صندلی صدا میداد😆😁
    راستی کامنتت تو صفحه اناهیتا به صورت خصوصی ارسال شده فکر کنم حواست نبوده تیک پیام خصوصی رو زدی:)
    دختر ایرونی

    سلام

    اردوی مشهد از طرف دانشگاه... سمت بنده خخخ ناظر فرهنگی اردو (یعنی کسی که بر تمام جریانات و افراد به ویژه کادر اجرایی اردو  نظارت داره  و انتظار میره که کوچکترین خطایی از خودش سرنزنه)...

    یکی از اصول این اردو این بود که بچه ها در طول روز کاملا آزاد باشن هر کاری دوست دارن انجام بدن زیارت، تفریح، خرید و... همه چی دست خودشون بود و بهشون خرده نمیگرفتیم فقط ساعات مشخصی رو تعیین کرده بودیم که برای صرف ناهار و شام باید خودشونو میرسوندن حسینیه محل اسکان... بین ساعت 10 شب تا 7 صبح هیچ کس حق خروج از حسینیه رو به تنهایی نداشت و اگه کسی میخواست بره حرم حتما باید با متأهلین ( دو تا زن و شوهر همراهمون بودن) هماهنگ میبود تا همراهیش کنن و معمولاً هم برا یه نفر به تنهایی این امکان میسر نبود بلکه باید یه گروه چند نفره میشدن.... از اون طرف کسی که شب رو در حرم مونده و در ساعت تعیین شده به حسینیه مراجعه نکرده باید تا صبح رو در حرم سر میکرد و اجازه نداشت تنهایی این مسیر حرم تا حسینیه رو طی کنه مگر اینکه باز هم با متأهلین همراه میشد ...  

    رسیدیم به روز آخر حضورمون در مشهد یعنی روز پنجشنبه...برنامه به این صورت بود که دعای کمیل رو در حرم بمونیم و بعد همگی با هم به حسینیه برگردیم... خب چون بچه ها خسته بودن و شام هم نخورده بودن از اون طرف صبح فرداش بدون معطلی باید حرکت میکردیم، بعد از دعای کمیل دیگه کسی حرم نموند... شام صرف شد شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایلمون و بعد هم خاموشی و خواب... 

    حالا مگه من خواب میرفتم!! مگه میتونستم از فکر دعای ندبه بیرون بیام... مگه میتونستم این ساعات پایانی رو به جای اینکه حرم باشم با خواب سپری کنم!!! اینجا دیگه حرف، حرف دل بود و عقل هیچکاره...اینکه اینکارم به گوش مسئولینی که بهم اعتماد کردن برسه، اون لحظه برام مهم نبود ! لباس پوشیدم چادر سر کردم و آروم از لابه لای بچه ها رد شدم فقط دعا میکردم درحسینیه رو قفل نکرده باشن که شکر خدا باز بود... قدم گذاشتم داخل کوچه بدون اینکه به عواقبش فکر کنم... ساعت یه ربع به3 صبح بود...کاملا با مسیر آشنا بودم چون پنج روز پشت سر هم و هر روز چندین بار این مسیر در رفت و آمد بودم برا همین تو کوچه های خلوت تقریبا با حالت دو راه میرفتم و زیر لب آیت الکرسی میخوندم ... خداروشکر به خیر گذشتو رسیدم حرم... زیارتمو کردم مراسم دعای ندبه هم شرکت کردم و حالا از حرم اومدم بیرون... هوا باز یکم تاریک بود حوالی حرم طبیعتا شلوغ بود ولی دیگه به جایی رسیدم که پرنده هم پر نمیزد خلوت خلوت خلوت... خدایا اینجا دیگه کجاست؟! آیا این مسیر همیشگیه؟! کاملا گیج شده بودم...باورتون میشه راهمو گم کرده بودم؟!!! ساعت پنج و نیم صبح یه دختر تنها تو شهر غریب کوچه های خلوت و سایه هایی که گاه و بی گاه حس میکردم... در تمام اون مدت به تنها چیزی که فکر میکردم آبروم بود و پدر و مادرم لحظه ای از جلو چشمم کنار نمیرفتن... فقط زمزمه میکردم یا امام غریب خودت به دادم برس خودت آبرومو حفظ کن و.. خلاصه همه جور ذکری از دهنم خارج میشد و همه جور فکری از ذهنم میگذشت...(الانم که دارم مینویسم اشکام جاریه، دخترا بیشتر حال منو میفهمن) ... تو یکی از کوچه ها یه مغازه باز بود با ترسی که فقط خودم حسش میکردم رفتم داخل و از صاحب مغازه آدرس حسینیه الزهرا رو پرسیدم که گفت چنین اسمی رو تا حالا نشنیده!!!!نمیتونستمم همینجوری اعتماد کنم و اونجا بمونم تا هوا روشنتر بشه اینه که اومدم بیرون... رفتم تو یه کوچه دیگه نونوایی باز بود ولی کسی که بخواد نون بخره نبود من برا طبیعی جلوه دادن به شاطر گفتم پنج تا نون بده خخخ که چون پول خرد نداشت 12 تا گرفتم!! بعدشم پرسیدم حسینیه ای این اطراف به اسم الزهرا میشناسه که گفت نه!!!! نونا رو برا این گرفتم که اگه کسی قصد مزاحمت داشت بدونه من خونه م همین نزدیکاست و مسافر نیستم خخخ سرتونو درد نیارم اینقدر کوچه پس کوچه گشتم که چشمم به جمال برادران هم دانشگاهی روشن شد خخخخ (اردو مختلط بود 4 تا اتوبوس دختر 6 اتوبوس پسر که حسینیه اونا تو کوچه پشتی حسینیه ما بود) با دیدن اونا و با یه دو دوتا چهار تا کردن  فهمیدم مسیرم کجاست... از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم خخخ ولی قبل اینکه حرکتی بکنم اونا منو رؤیت کردن و از اونجا که دو تا از اون برادران کادر اجرایی بودن و با هم جلسه ها داشتیم بنده رو شناختن!!! حالا انگار نه انگار که من تا همین چند لحظه پیش از ترس قالب تهی کرده بودم و با دیدن اونا شیر شدم خخخ، گفتن خانم فلانی این وقت صبح اینجا چکار میکنید گفتم تا الانش حرم بودم داشتم سراغ نونوایی میگشتم نون تازه بگیرم برا بچه ها خخخخ شک که نکردن هیچ فکر کنم تو دلشونم گفتن عجب مدیریه این خانم خخخ خلاصه رسیدم به حسینیه خودمون و چند تا بچه ها تو حیاط بودن همینجوری با سرخوشی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده یه سلام بلند بالا دادمو گفتم براتون نون تازه گرفتم اونام خوشحال و آبم از آب تکون نخورد...

    نتیجه اخلاقی 

    1-   هیچوقت هیچوقت از اعتمادی که بهتون شده سوء استفاده نکنید حتی اگه کسی نفهمه حتی اگه نیتتون خیر باشه...من پیش خودم خیلی شرمنده شدم به خاطر اینکارم چون به هر حال این وسط به من اعتماد شده بود و منم باید تابع قوانین میبودم...

    2- این ماجرا رو تنبیهی از طرف خدا میدونستم ... چطور منی که کاملا به مسیر مسلط بودم تو اون لحظه باید مسیرو فراموش کنم و گم بشم؟؟!!

     قربون اما رضا (ع) برم که لحظه به لحظه هوای زائرشو داشت منم بهش قول دادم که دیگه بی عقلی نکنم :) اتفاق یکبار میفته و گاهی این اتفاقات جبران ناپذیره اینکه اینبار بخیر گذشت دلیل نمیشه دفعه بعد هم بخیر بگذره!!

     به راستی جایگاه عقل کجاست؟؟؟؟!!

    میدونم به خاطر طولانی نوشتن، فحش و ناسزاست که نثارم میشه خخخ ولی شرمنده که این یکی دیگه دست من نیست تازه میخواستم با جزئیات بیشتری بنویسم ولی بهتون رحم کردم خخخخ

    ممنون:) ولی کار دور از انتظاری کردی!!! از دختر ایرونی بعید بود اینقدر غیر منطقی عمل کنه😆😃
    یه بارم اگه اشتباه نکنم مسئول اردو بودی :)))اون بار حالت بد شده😃
    پاییز
    به پسر دهه شصتی 
    سلام 
    خواهش میکنم این حرفا چیه ، خاطرتون در عین اینکه غمگین بود ولی خیلی خوب و قشنگ بود :)  اینکه بعد از مرگ  به خوبی و نیکی از آدم یاد بشه و خاطرات خوب ازشون بجا بمونه  خیلی قشنگه ، از همینا باید درس گرفت . ممنون از خاطره ی خوبتون .
    راستی نیازی نیست از کافی نت پاسخ بدیدا، ایشالا وقتی کامپیوترت درست شد جواب دوستان رو بدید .
    موفق باشید .
    دختر ایرونی
    قبول دارم این یکی خیلی دور از عقل بود!! خودمم توش موندم:(
    خوب یادتون مونده خخخ من به واسطه همین مسئولیتها جای جای ایرانو گشتم:)) حالا فکر نکید همیشه گند زدم برعکس خیلی جاها افتخار آفرینی هم کردم و ازم تقدیر شده خخخخ

    حالا اشکال نداره درس عبرتی شده که دیگه تکرارش نکنی:))
    آها پس واجب شد بیای تعریف کنی بعدا ببینیم چه کردی😋فعلا دو خاطره تعریف کردی که تو هر دوتاش خراب کردی:)))
    *ZAHRA*
    سرم شلوغه آقا احسان وگرنه بیشتر فعال بودم.... بابت دوستامم بگم که پایه بودن چون خودشونم کمتر از من نبودن خخخخخخ ولی تو هر کلاسی چنتا تحفه پیدا میشه... یه خاطره دارم از همین لو دادن...یه سری اول دبیرستان بودیم منو بغل دستیم خیلی شیطونی میکردیم تو کلاس....ی معلم ادبیات داشتیم بنده خدا خیلی زود باور بود ، تو کلاسم یه جوری شیرین میزد مثلا از یکی میدیدی چند جلسه پش سر هم درس نمیپرسه اما رو یکی کلید میکرد دیگه هر جلسه درس میپرسید....منو دوستم انواع و اقسام صدا ها رو تو کلاس در میاوردیم...اون صدای گوسفند در میاورد منم صدای گنجشک(حیف که نمیشه صداشو در آورد اینجا) یه جور خاص که منفجر میشدیم خودمون...بعدشم که صدا در میاوردیم جوری خودمونو میزدیم به اون راه، که معلم هاجو واج دنبال صدا میگشت، بضی وقتام وقتی صدای گنجشک میاوردم، الکی میگفتم وای چقد گنجشک بیرون هس ، صداشون اذیت میکنه! خانومم میگف پنجره هارو ببندید...خخخخخخ خلاصه متوجه نمیشد ازقضا یه سری من صدای گربه در آوردم(جوری تقلید میکردم که همه بهم میگفتن تروخدا بازم بگو) بعد معلم فهمید گف پس خودتونید همش صدا در میارید ، هر کی بود بگه...منو دوستم دیگه ساکت ساکت شدیم...بعد گف اکه نگید درس نمیدم یا اصلا میرم بیرون(خخخ قهر کرده بود)...بعدشم رفتنی گف ده دقه دیگه بر میگردم رو میزتون باید اسم کسیکه صدا در آورده باشه وگرنه کلا مبرم...خلاصه دو تا از این دوستای عتیقه مون گفتن وای خانوم درس نده چی میشه اینم که به این سختی (آخه نمیدونم ادبیات چه سختی داره) ...اسممونو لو دادن...خانومم میگف زهرا از تو انتظار نداشتم ک!! سزی بعد با مادرتون بیاید...حالا فک کنید منیکه تا اون موقه مامانم و هیچ معلمی نخاسته بود....مامانم سری بعد اومد، حالا قیافه مامانم دیدنی بود وقتی اومد فکر میکرد درس نخوندم...وقتی خانوم گف صدای گربه درآورده مامانم خودشو به زور نگه داشته بود....جلو معلم گف باشه دیگه تکرار نمیکنه ببخشید...ولی بعدش همش میخندید ......ببخشید اینم یه خاطره دیگه خیلی سعی کردم خلاصه بگم ولی طولانی شد بازم......
    عجب:)))پس از اون دانش اموزای بازیگوش بودی!معلم ها تون هم چقدر طاقت داشتن😆
    البته فاز معلم ها فرق میکنه بعضی هاشون خیلی سرسخت هستن...
    به هر حال ممنونم ،شوخی میکنم هر وقت بیمار بودی و وقت داشتی بیا تعریف کن😆
    *ZAHRA*
    خدمتتون بگم درسته کارام غیر عقلانی بود ولی به جاش درس م خوب بود معلما کاری نداشتن... آخر ترمم از همه حلالیت مطلبیدم خخخخخخ شکلک خجالت
    عجب:))
    خاله باران
    سلام دختر ایرونی شاید باور نکنی همینجوری که داشتم خاطره رو میخوندم

    داشتم سکته میکردم بازخداروشکربه سلامتی رسیدی

    ولی اونقدر فکرت خوب کار کرده بود که با نون وارد شدی کلی هم ازت

    تمجید کرده بودن موفق باشی من بودم کلا گریه میکردم


    *ZAHRA*
    به جناب احسان...بله بعضی از معلمامون عالمی داشتن بره خودشون...فک کنم زیاد گفتم دیگه...چنتاشم الهام میاد میگه (شکلک چشمک)
    آها ،خیلی ممنون زهرا خانم....با الهام با هم بودین؟!
    جام دل . حامد
    برادرم برای گرفتن تسویه حساب فوق لیسانسش احتیاج داشت که ریز نمره دوره کارشناسیش رو داشته باشه. رفت دانشگاه لیسانسش پیگیر شد و اونها بهش گفتند خودمون پست میکنیم. ولی بعد یه مدت دانشگاه لیسانسش به دانشگاه فوقش نامه زد که این دانشجو 1200 تومان باید پرداخت کنه تا  ریز نمرات بهش بدیم! نکته ای که وجود داره اینه که هزینه پست همون نامه خودش 3-4 هزار تومانه! یعنی دانشگاه یک هزینه 3000 تومانی میکنه برای اینکه به 1200 تومانش برسه (حالا این که کار یک نفر راه نمیفته به کنار)!
    باید عرض کنم که این کارو برای همه دانشجوها انجام میدن یعنی یک نامه 3000 تومانی پست میکنند تا 1200 تومان رو از دانشجو بگیرن!
    !!!:))))
    *ZAHRA*
    سلام...بله آقا احسان منو الهام از اول دبیرستان به بعد باهمیم، مث خواهریم...
    آها،به سلامتی:)تشکر
    زن زندگی
    سلام

    به پسر دهه ی شصتی

     امیدوارم زودتر از اونچه که فکر میکنی یه کار عالی با شرایط دلخواه پیدا واستون پیدا بشه

    بعد از اون هم با امنیت خاطر تشریف بیارید گروه در خدمتتونیم(شکلک نیشخند)

    در مورد معلمتون هم واقعا متاثر شدم روحشون شاد و قرین رحمت الهی باشه(آمین)






    زن زندگی
    بخشید اصلاح میکنم اون  کلمه ی پیدا دوبار تکرار شده شما به بزرگی خودتون ببخشید






    زن زندگی
    به پاییز

    سلام خانومی خوبی عزیز دلم
    خیلی نسبت بهم لطف داری گلم
    چه خبرا 
    کجایی نیستی ؟؟
    تالار که نمیایی گروه هم که نمیاییی 
    اگه این دوجارو بیایی راحت پیدام میکنی چون مثل مار چمبره زدم رو دوتاش ههههه

    پاییز جون وبلاگ نمیرسم بیام ایشالله تو اولین فرصت اگه خدا قسمت کنه میرسم خدمتتون 

    یه برنامه ریزی همچین اساسی کن بتونی بیایی گروه خوشحال میشیم

    بوووووووس بوووووس





    دختر ایرونی
    سلام به خاله باران عزیزم
    خوبید خاله جون؟:) من حدس زدم اگه این خاطره رو بخونید کلا ازم ناامید میشید خخخ خودم چند تا سکته رو رد کردم منتهی نامحسوس خخخ مامانمم نمیدونه!! این از اون حقایقیه که اگه گفته بشه فرجام تلخی برام رقم میخوره خخخخ 

    خاطره خوب و آموزنده تعریف کردم، جناب مدیر میفرمایند خراب کردی!!!! نگاهتون رو اگه عوض کنید اونوقته که به جای سرزنش، بنده رو مورد تعریف و تمجید قرار میدید خخخ
    :)))بله صددرصد آموزنده بود😆همینکه واسه خودت عبرت شده که دیگه کارتو تکرار نکنی خودش خیلیه:))
    پاییز به زن زندگی
    سلام 
     ممنون عزیزم خوبم خدا رو شکر ، خواهش میکنم اختیار دارین :)
    سلامتی ، منم جدیدا خیلی وبلاگ نمیرم گاهی یه سر میزنم و بعضی از نظرات رو میخونم بدون شماها دیگه لطفی نداره ، من که جدا از هم صحبتی با شما لذت میبرم و از نظرات خوبتون کمال استفاده رو میبرم .

    در مورد گروهم شما و دوستان نسبت به من خیلی لطف دارین ولی فعلا برام مقدور نیست که بیام در اولین فرصت چشم مزاحمتون میشم .
    قربونت عزیزم منم میبوسمت :)
    خاله باران
    سلام دختر ایرونی عزیزم اتفاقا خاطره ات برا دخترام گفتم اونها هم

    با یه نگرانی گوش میکردن اما وقتی اخرش گفتم که نونگرفتی بردی

    کلی به هوش تفکرت احسنت گفتن چقدر خوب تونسته بودی حودت کنترل

    کنی به روت نیاری منتظر خاطره های بعدیت هستیم


    پاییز به دختر ایرونی
    سلام 
    خاطره ی مشهدت رو خوندم ، عجب کاری کردیا  یه دختر آخه ساعت 3 نیمه شب اونم تنهایی میره بیرون !!!!!!!  من جای شما بودم سکته رو زده بودم خخخ فقط شانس اوردی مهمون امام رضا بودی خودش هواتو داشته ، دیگه از این کارا نکنیا ، جالبه برای خانواده هم تعریف نکردی :) ولی همین که روحیتو از دست ندادی خیلی خوبه ، آفرین خوشم اومد :)
    رضا سرچشمه
    سلام العلیکم
    ببین کی اومده. رضا سرچشمه
    خوبین همه؟

    منم میخوام یه خاطره تعریف کنم
    آقا یه موقع بود داییم تازه مغازه سوپری زده بود. مغازه 4 5 تا پله میخورد میرفت بالا/ گاهی که کار داشت من یا کسی دیگه رو میگفت برن کمکش. بیشتر پس داییم اونجا کار میکرد. رابطه مون تا قبل ازدواجش خوب بود گاهی میرفتم اونجا چند ساعتی میشستم. یه روز کار خاصی نداشتم رفتم اونجا. نیم ساعتی نشستم از شانس مزخرف من براشون بار رسید. 700 800 کیلو گوشت منجود. منم دیدم ای بابا الان باید یه وانت گوشتو کوله کشی کنم بالا. گفتم چیکار کنم چیکار نکنم پواشکی زنگ زدم به یکی از دوستام گفتم پاشو بیا اینجا بگو باهات کار واجب دارم منو نجات ده. رفیقم نامردی نکرد سریع اومد با یه حالت عجیبی از تو خیابون میگفت رضا بدو کارت دارم بدو کار واجب دارم. گفتم چی شده؟ گت تو کاریت نباشه. گفتم آخه پسر داییم دست تنهاس گفت میگم بیا واجبه. پسر دایم هم بنده خدا باور کرد گفت طوری نیست من خودم اینا رو میارم بالا بورو کار واجب داره بات.
    من میگی خوشحاااااااااااااااااااااااال. دویدم بیرون پریدم پشت ماشین استارت زدم پیچیدم تو خیابون ناگهان یه چیزی گفت داااااااااااارغ. یه موتوری اومد تو قد ماشین. دوتا درو رکاب طرف راننده به فنا رفت. 
    فک کنم خودمم باورم شده بود رفیقم کار واجب داره. 
    حالا چی کنیم چیکار کنیم؟ هیچی رفتم نشون یه صافکار دادم گفت 3 4 روز دیگه بیا ببر. گفتم بابا من نهایش فردا عصر میخوام. میخوام بابام ندونه تصادف کردم. گفت نه نمیشه این رکابش له شده جوش کاری داره و از این داستانا.
    هیچی دیگه منم اومدم ماشینو گذاشتم پرکینگ خونه و متواری شدم. خخخخخخ
    یه همچین آدم مسئولیم من.
    رضا جان احتمالا نفرین پسردایی بوده😆ماشین خودت بود یا دوستت؟!
    خیلی ممنون😉
    رضا سرچشمه
    اره یحتمل نفرین همون بود. حالا شانس آوردم موتوری شکایت نداشت.
    ماشین بابا بود خخخخخخ
    :)))حالا راستشو بگو چقدر کتک خوردی😆
    maral-moteahel
    سلام بر برادر احسان
    این خاطره زمان دانشجوییمه
    ما یه درس داشتیم ،ریاضی کاربردی ،اون سال دانشگاه به خیال خودشون به ما لطف کرد و برای رشته ی ما یه استاد برجسته ی ریاضی از یه دانشگاه معتبر دعوت کرد ،از قضا این استاد فوق العاده پیر بود و بی حوصله،طوریکه وقتی وارد کلاس میشد فقط میرفت پای تخته ،تخته رو دوقسمت میکرد و فقط مینوشت بدون کوچکترین توضیحی،حالا درس ریاضی کاربردی هم سنگین استاد هم که مطلقا هیچ توضیحی نمیداد
    جزوه اش هم فوق العاده زیاد و سنگین شده بود
    خلاصه بچه ها گفتن چکار کنیم اینطوری پیش بره هممون افتادیم،حدود دو هفته مونده بود به تعطیلات اخر سال ،بچه ها تصمیم گرفتن کلاس این استاده رو زودتر تعطیل کنن که جزوه اش  دیگه بیشتر از این نشه
    خلاصه روز کلاس شد و بچه ها هیچکس سر کلاس حاضر نشدن،این استاده هم اومده دیده کسی نیست همون موقع رفته اموزش لیست نمرات پایان ترم کلاس ما رو گرفته بدون استثنا همه رو صفر وارد کرده
    سر کلاس بعدی رییس دانشگاه اومد کارد میزدی خونش درنمیومد،شما ابروی منو بردین ،من کلی هزینه کردم این استاد رو اوردم،خلاصه کلی دعوامون کرد
    یه بنر هم زدن تو دانشگاه و کلی واسمون خط و نشون کشیدن
    البته خوب شدا،دیگه اون استاده دانشگاه ما نیومد، ما فدایی بقیه بچه ها شدیم


    سلام خواهر گرامی مارال 😃
    عجب😆چرا به همه صفر داده!!!!!!!!! معمولا استادا تو همچین مواقعی کلاس رو تعطیل میکنن !بعد تعدادتون هم که یکی دو نفر نبوده چقدر سرسخت بوده که رفته صفر داده😁😋
    خب آخرش چیکار کردین؟!:))
    ممنون😆
    maral-moteahel
    استاده خیلی بهش برخورده بود،برای همین به همه صفر داد
    هیچی دیگه اموزش که دید اگه صفر رو برای بچه ها بزاره خیلی ها مشروط میشن،درس رو برای همه حذف کرد صفرم رد نکرد
    ولی مطمئنا اگه اون استادم از بچه ها امتحان میگرفت همه از دم میفتادن
    همون بهتر که حذف شد

    آها:)درسته بهترین کار همون حذف درس بود😆
    ممنون:)
    مسیر سبز
    ماهی خبیث 

    قبلا ما تو آکواریوم خونه یه ماهی خیلی خطرناک و بی رحم داشتیم😁ماهی ها هم قلمرو دارن ،یعنی هر جایی که ماهی باشه حتما قدرت نمایی میکنن تا یکیشون سرو همشون باشه 😁 خلاصه ما یه ماهی گرفتیم اومد شد رئیس ،این ماهی خیلی بی رحم بود ،شاید حساب دویست ،سیصد هزار تومن فقط ماهی کشت ازمون😓بعد ترفندش جوری بود که میکشت و چشم های ماهی ها رو از کاسه درمیاورد!!!حتی آخر جفت خودشو کشت و چشماشم در اورد😓😓
    اینجا بود که پدر گرامی عصبانی شد گفت این ماهی رو برین بنذازین😂میگفت هر چی پول میدم ماهی میخرم این نمیذاره!!!!!خلاصه پدرم تصمیم گرفت که بره یه ماهی بزرگ تر از اون بخره که ریاست رو از چنگش ماهی در بیاره !!! من دیدم پدرم یه روز با یه ماهی بزرگ برگشت ،همین که انداختیمش داخل اکواریوم دیدیم اون ماهی قبلی حمله کرد به ماهی جدید و فراریش داد😂اینجا بود که ترفند پدر گرامی با شکست مواجه شد ،و پدرم گفت اینجوری نمیشه باید برم این ماهی رو عوض کنم و یه ماهی آروم بگیرم ولی من مخالفت کردم😎😂آخه با اینکه ماهی خشنی بود ولی من خیلی دوستش داشتم،ماهی با ابهتی بود و خیلی هم سر حال و چالاک ،خلاصه بخاطر اینکه پدرم بیخیال بشه بهش گفتم بهتره یه شیشه بذاریم وسط و اون ماهی رو بذاریم تو انفرادی😁گفتم بهتره تنها باشه واسه خودش:))خلاصه ماهی رو جدا کردیم و یه شیشه هم گذاشتیم وسط که اون ماهی خشن نره طرف مابقی ماهی ها.. حالا جالب اینجا بود که وقتی شیشه گذاشتیم وسط تند تند محکم میزد به شیشه😂ولی هر چی زد نتونست شیشه رو بندازه خودشو آزاد کنه ،..خلاصه دو سه روزی به همین منوال گذشت تا اینکه ما یه روز رفتیم جایی ،وقتی عصر برگشتیم دیدم بله زده شیشه رو انداخته و همه ماهی های کوچک رو از دم تیغ گذرونده و همه رو سلاخی کرده،،فقط حریف اون ماهی بزرگ که پدرم خریده بود نشده ،البته اونم به اندازه کافی زده بود و زخمی کرده بود:)))) 
    اینجا دیگه من حرفی واسه گفتن نداشتم ،پدرم رفت با ماهی فروش صحبت کرد گفت من یه ماهی خطرناک قبلا ازت خریدم الان میخوام معامله ش کنم و یه ماهی دیگه جاش بگیرم چون خیلی خطرناکه...خلاصه پدرم اومد ماهی رو گرفتیم و انداختیمش تو پارچ اب😂بردیمش ماهی فروشی دادیمش تحویل :) ولی هنوز دلم دنبالش بود:))) خلاصه دادیمش ماهی فروش اونم یه نگاه بهش کرد گفت این ماهی خطرناکه !!!!گفتیم آره ،،،ماهی رو گرفت انداخت داخل آکواریوم خودش یهو حمله کرد به ماهی های اون😂طرف کلی تعجب کرده بود آخه دنبال ماهی هایی میداد که دو سه برابر خودش بودن😁 خلاصه تعداد اون ماهی ها چندین برابر بود و از این بزرگتر بودن و اینجا بود که ماهی خبیث ما بالاخره کتک خورد و آروم شد 😔رفت یه گوشه واسه خودش:)
    حالا جالب اینجاس دفعه بعد رفتیم همون ماهی فروشی ،بعد صاحبش واسمون تعریف کرد میگفت اون روز که اومدین ماهیتون رو معامله کردین ،یه مشتری واسم اومد نگاه به ماهی ها کرد ،و همون ماهی که شما اوردین رو انتخاب کرد،میگفت من بهش هشدار دادم گفتم این ماهی رو نبر خطرناکه ،مشتری هم گفته اشکال نداره من خودم تو اکواریوم خونه دو تا ماهی دارم که اینو میخورن😁هیچی خلاصه همون ماهی رو میخره میره ،،،،بعد روز بعد میاد پیش صاحب مغازه میگه ماهی که به من فروختی اون دو تا ماهی رو کشت و چشماشونم در اورد😂😅😂
    ولی اون برخلاف پدر من ماهی رو نگه داشته بود و گفته بود برعکس از همچین ماهی هایی خوشم میاد:)))

    خلاصه این بود ماجرا:)یهو دلم تنگ شد برای اون ماهی گفتم بیام تعریف کنم😁
    بعدها هم آکواریوم جمع شد:)
    *ZAHRA*
    سلام به همه.... منم یه خاطره دارم تا حدودی مشابه خاطره دختر ایرونی عزیز:-) این ترم یه درسی زمان حذف و اضافه برداشتم که تقریبا یکی دو جلسه ش گذشته بود ، خودمم بعد اون دو جلسه شو نرفتم، جمعا چهار جلسه سر کلاس نبودم تا رسید جلسه پنجم! استادم که درس داده بود و جز درسای تخصصیو تقریبا سختمه...منم بدون هیچ مطالعه ای رفتم سر کلاس و ردیف اول روبروی استاد نشستم دقیقا!!! حالا هیچ وقت جلو نمیشینما این سری از شانس جلو نشستم....استاد همینجوری رو تخته مینوشتن و دانشجو ها وارد جزوه شون میکردن ...دو بار استاد به من گفتن اگه زحمت نیس تخته رو پاک کنید خانم.... ، منم پاک کردم دومین سری عذر خواهی کردن گفتم اشکال نداره و از این حرفا تا دوباره تخته رو پر کردن بعدش استادم یه سوال دادنو گفتن حل کنید تا یکی بیاد پای تخته حل کنه...من اصلا حواسم به این جمله آخر استاد نبود...چون خودمم بعد چند جلسه رفته بودم هیچی از درس بلد نبودم بخاطر همین هیچی حل نکرده بودم....تا اینکه استاد گفتن خب کی میاد پای تخته!!! هیشکی صداش در نیومد!!! منم با خودم فکر کردم منظور استاد اینه که کی میاد تخته رو پاک کنه تا استاد خودشون سوالو حل کنه، بعد با خودمم گفتم زشته دیگه استاد الان فکر میکنن من ناراحتم بخاطر اینکه تخته رو پاک میکنم بذار خودم برم پاک کنم.....استاد دو سری گفتن کی میاد همه ساکت بودن خخخخخخ من گفتم استاد من الان میرم...استادم خوشحال شد گف بله خانم....پیش قدم شدن خخخخ در حین رفتن استاد گفتن بفرمایید ماژیک!!!!! تازه دو هزاریم افتاده منظور استاد حل مسئله س نه پاک کردن تخته...من! ماژیک تو دستم! حل مسئله که هیچی بلد نیستم! دانشجوهای تو کلاس که مختلط بود! خودمم داوطلب شده بودم!!! گفتم چه کنم چه نکنم تو دلم گفتم خدایا به دادم برس...تخته رو پاک کردم که مثلا حل کنم، تا پاک کردم استاد خودشون سریع گف راه حلو ، راهنمایم کردن چه جدولی بکشمو...بعد شانسی که آوردم سوال استاد تقریبا مربوط به یکی از درسای ترم قبلم بود که تونستم حل کنم با کمک استاد و دوستم....انقدم طولانی بود کل تخته پر شد دوباره...بعدش استاد کلی ازم تشکر و تمجیدو اومدم نشستم بازم به روی خودم نیاوردم که هیچی بلد نبودم بعد حالا جالب اینجاس دوستام همش ازم سوال میکردن خخخخ بعد میگفتن آفرین سوال به این سختی حل کردی و از این حرفا....خخخخخخ ولی واقعا خدا ابرومو حفظ کرد اونجا وگرنه بد جور مورد تمسخر پسر و دخترای کلاسمون قرار میگرفتم...دیگه برام درس عبرتی شد هیچ وقت ردیف اول نشینم و سر کلاس همیشه حاضر باشم.....
    ممنون زهرا خانم😁خدا بهت کمک کرد:))))
    البته ردیف اول نشستن همیشه دردسرهای خاص خودشو داره ،ردیف آخر همه خوب نیس،چون بعضی استادا عمدا آخری ها رو میارن پا تخته ،در کل ردیف دوم سوم به نظر من بهتره😋😆درس رو هم متوجه میشی!
    Es. aida

    سلام به برادر احسان و تمام اهالی وبلاگ

    امیدوارم حال همگی خوب باشه.

     

    خاطره ی اول :

    ی روز بخش داخلی بودم ،دیدم از ی اتاق صدای دادو بیداد میاد با استادم رفتیم سمت اتاقش ،ی اقا پسر24 ساله با سه تا همراه داخل اتاق بودن     دیدم داره به پرستار نگون بخت غر میزنه دارم میمیرم و واای مامانم فلان میشه اگه به دادم نرسید و ...  از ی طرف غر به دوستاش میزد که شما مجبورم کردید ،من کی اهل اینکا را بودم !!

    سلام کردم و پرسیدم چی شده؟؟یکی از همراهاش گفت چیزی خاصی نیست ،فقط قرص خورده !گفتم به قصد ؟(حالا میدونستم احتمال زیاد میگه خودکشی )روزی چنتا این تیپ بیمارستان میاد )خودش برگشت گفت :به قصد مرگ !!همون موقع گوشی یکی از همراهاش که گویا برادرش بود زنگ خورد ،که برگشت  گفت تورو به روح فلانی قسم میدم نگی به بابا چیزی ،اما برادرش قبل از خارج شدن از اتاق قبل از رفتنش ی هیسی محکمو و عصبی گفتوو رفت ،گفتم چنتا و چی خوردی  ؟؟  با خجالت و تن صدای اروم گفت 37 تا... خوردم  ،بعد یکی دیگشون میگفت نه 34 تا خوردی !! خلاصه انگار پدرش منتظر باشه فقط بفهمه کجاستو و خودشو برسونه ،به 5 مین نکشید با برادرش با چشمای قرررمز اومد داخل اتاق  که رنگ خودشو دوستاش که انتظار اومدن پدر پسر رو نداشتن  شده بود  شد عین گچچ ... دیگه هی برادره میگفت بابا اینجا اروم باش بعدا وقت زیاده ....

    رفتم دستکش بپوشم ،پدرش اومد نزدیک ،(این قسمت گفته ی خود پدرش بود ،معذرت میخوام بابت لحن بیان )گفت ی پوستی ازش بکن تا دفعه ی دیگه از این غلطا نکنه ،گفتم جناب اینجا که زندان و محل شکنجه  نیست بیمارستانه گفت ولی دستتون بازتره من بعدا حسابشو میرسم !! گفتم معمولا یکم فرایندش سخته هر مریضی هم فراخور تحملش اذیت میشه ،داشتم میرفتم سمت پسره دیدم یدفعه صدای تروووپ اومد،برگشتم بیچاره پدرش فشارش می افته عقب عقب میره خورد به دیوار و غش کرد ،گذاشتنش رو تخت کنارش سرمشونم پرستار زد ،حال پدرشو و بی قراریشو که دیدم خواستم یکم ادب شه ،گفتم یکم گیرنده های حلقشو تحریک میکنم تا یادش بمونه (البته اگه بمونه )که پدرشو به این حاال نندازه ،چون مرز سکته بود پدرش ،حالا داستان ما از اینجا شروع شد ،اقا دندوناشون ارتودنسی ،بینیشونم تازه دو ماهی بود عمل کرده بودن ،گفتم دهنتو باز کن ،میگفت نههه ارتودنسیام خراب میشه !!! گفتم قراره لوله بره ته حلق چی کار به ارتودنسی داره ،میگفت نه!! هر چی برادرش چشم و ابرو بالا انداخت ،حساب نمیبرد ازش ،پدرشم به خاطر ارام بخش تقریبا گیج بود ،دیدم نمیذاره ، گفتم خیلی خب از راه بینیت انجام میدم ،اونم میگفت نه تازه بینیمو عمل کردم !!!(اینم بگم استادمو پیج کردن بره قسمت دیگه ،من و موندم ی پرستارو و اینا )گفتم متوجه هستی دارو داره تو بدنت پخش میشه دیگه ؟؟میگفت اره یکاری کنید توروخداا !! دیدم فایده نداره ،گفتم شاید تهدید کارگر باشه جددی گفتم پس برای چی اوردینش بیمارستان ؟اوردینش جلوی ما ببینیم حالش داره بدتر میشه و نمیذاره کاری انجام بدیم ؟ (واینکه هر بلایی سرش میاومد مسئولش ما بودم حتی اگه خود بیمار اجازه نده چون قابل اثبات نیست ،بعضی وقتا هم متاسفانه  خانواده ی بیمار واقعا بی انصافی میکنن و حقیقت رو نمیگن و چنتا پزشک لایق به خاطرهمین بی انصافیا خیلی اذیت شدن  ....) دیگه گفتم خیلی خب فرم رضایتو پر کنید ،ببرینش خونه ،تنها کاریه که از دستم برمیاد ،متاسفم ،برادرش که اینو شنید دیگه به زبون کردی و چشم غره حرفی بهش زد که دیگه فیکس شد رو تخت ،بعدش گفت حالا بفرمایید  دیگه لوله رو وارد حلقش کردم یکم (مدیونید اگه فکر کنید از یکم ، یکم بیشتر بود خخخ) گیرنده هاشو تحریک کردم و لوله وارد معدش شد و ادامه ی کاراش ... اینم بگم بار اولشم نبود ،یکی دیگه از همکارا میگفت تو سه ماه اخیر  دوبارش تو شیفت من اومده بود بیمارستان برای قرص خوردنش  دیگه خودتون فکرشو کنید ...

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    این خاطره هم مال عصر دیروزه : 

    بیمارستان خودم کارم تو بخش تموم شد  اون یساعتی که اف خوردیم رو قرار بود عصر با دوستم بریم برای گفتن تسلیت به خاطر فوت یکی از اقوامشون که البته با هم رفت و امد خیلی کمی  داشتیم ...  امشب هم تقریبا بیشتر فامیل خونشون دعوت بودن  ، اما قبلش ی خانمی 45 ساله رو اورده بودن ،این بنده خدا همسرش از سر کار میاد   چایی براش میریزه میذاره رو اپن بعد رشته ی سوپ رو از کمد گازش در میاره میخواد نرم درشو ببنده اما متاسفانه  با شتاب بسته میشه ،گازم فیکس نبوده سر جاش، شیشه ی گاز از بالا بسته میشه تمام سماور و قوری و غذا میریزه سر این خانوم بیچاره .... همسرش تنها کاری که میکنه  با قابلمه اب سرد میریزه روش شوک وشلی پوستش بمونه ،صورتش بیشتر اسیب دیده بود مخصوصا ناحیه ی اطراف چشمش وقرار بود عمل شه  علاوه بر اون قسمتای پایین صورتش رو درست با سرم شست و شو ندادن بودناز قبل  عفونت کرده بوی تندی هم داشت  ،دیگه به هزار بدبختی شست و شو دادم زخمشو(هم زیاد درد داره ،هم خیلی بی تابی میکرد ،دلمم براش میسوخت ولی چاره ای نداشتم مجبورم اینجور مواقع به خاطر سلامتی افراد کر باشم و  کارمو انجام بدم .... و انتی بیوتیک و ...براش نوشتم اما از بوی زخمش موقع شست وشو حالت تهوع گرفتم ،قبل از اینکه از بیمارستان بیرون بیام ی متوکلوپرامید خوردم و رفتیم خونشون و تسلیت و.. گفتیم دیدم این دوست ما ده مین پیش ما بود  عمش صداش زد گفت زود برمیگردم و رفت بیرون  ی چند دقیقه بعد  ی گوشه از سالن شلوغ شده بود چون حواسم به اون قسمت نبود کنجکاو شدم که چه خبره ولی خب از جام تکون نخوردم ،دیدم یکی گفت زنگ بزن اورژانس پس ...(دوستم )کجاست ، کیفمو برداشتمو و رفتم پیششون  ی داد و بیدادی راه انداخته بودن  خدا خیر بده عمه ی دوم دوستمو میگفت بابای لحظه ساکت ! هیچیش نیست ضعف کرده  خلاصه یکم ارومتر شدن ،گفتم بله ضعف کردن  رفتم داروخونه ی سرمو و چنتا تقویتی گرفتمو و اومدم و داروهاشون تموم شد و خدا رو شکر حال عمومیش خوب شد ،این دوستمون ی پسر  دایی  6 ساله داره خیییلییی شییطون درعین حال تپل منم عاشق بچه هام مخصوصا اگه تپل باشه خخخ اینم   گرم برخورد میکرد و البته منو میشناخت  تا دیدمش گفتم ارشیااا دیدم مثل اول نیست اما انگار شارژ بشه  یهوو پرید اومد بغلم گفتم چه طوری ؟؟  چشماشو بست گفتم خوبی ؟؟ اما گلاااب به روتون یدفعه حالش بهم خورد داخل بغلم تماام مانتو و شالم کثییییف شد ... دوستم ی هععع گفتو و خواست دعواش کنه گفتم خودم بهش گفتم بیا بغلم گفت نگفتی که بیا لباسمو و کثیف کن که  گفتم همون موقعم که دیدمش مثل همیشه نبود، بچست دیگه... ولی چون قبلش  از بوی عفونت حالت تهوع گرفته بودم ارشیا هم که مزینم کرد خودمم داشت حالم بهم میخورد دیگه دوستم رفت یکی از مانتو و شالاشو برام اورد لباسمو عوض کردم ،رفتیم سراغ ارشیا مامانش سرخ شده بود از خجالت و هی معذرت خواهی میکرد ،گفتم خواهش میکنم ، اشکال نداره ،کار ما همینه دیگه  ... گفتم ارشیا جان حالا بگو ببینم چی شد حالت بد خاله ؟؟میگفت هیچی همش به خاطر کلشه !! گفتم خب اونکه صد در صد وقتی کم میخوابی بدنت ضعیف میشه خب بگو با کلش بازی کردن چی خوردی گفت هیچی گفت خب من منتظر ادامشم گفت اووووم (با اون حالش بازم شیطوون بود خخخ)ی رانی گفتم خب ،گفت هیچی دیگه، گفتم خب هیچی اولو شنیدم هیچیِ دوم ؟یدفعه دستشو دور گردنم حلقه کرد گفت  خاله یدونه ای  هیچی دیگه بلند شد که بره به زوووور نگهش داشتیم با دوستم که نره از اتاق بیرون گفتم ارشیا نداشتیمااا هیچی دوم؟ گفت سمبوسه گفتم خب هیچی سوم ؟گفت هیچی ِهیچه هیچ فقط بادوم زمینی  خخخ گفتم حتما پشت سرهم خوردی گفت اره ولی زیاد نخوردم که الانم گرسنمه !!ولی دلم درد میکنه  مامانش اومد ی چشم غره رفت گفت بابا بفهمه ارشیاا ی دفعه بغض کرد حسااابی ولی با اینحالم تحرک خودشو داشت من رفتم بیرون گوشیمو جواب بدم ده مین بعدش اومد گفت باید ارشیا رو ببریم بیمارستان گفتم مگه چی شده ؟؟گفت احتمال زیاد اپاندیسشه گفتم مطمئنی مسموم نشده گفت اره احتمالش زیاده دیگه با مامانش بردیمشو ازمایش خون و سونو انجام داد و مشخص شد اپاندیس ارشیا خان ملتهب شده    و دیگه با هزار ترفند و قربون صدقه رفتن بردیمش اتاق عمل ،عملشم با موفقیت انجام داد ،الانم حالش خوبه وروجک جان :)

    ممنونم که خوندید و ببخشید که طولانی بود و چشماتون خسته شد .

    درود به خانم دکتر آیدا😃حالت خوبه؟!
    خیلی ممنون بابت خاطرات...شما پزشکا هم زیاد دردسر دارین:)))
    ایشالا که همیشه موفق باشی😃
    خاله باران
    سلام به دکتر ایدا عزیز

    با زحمتهای خاله چه میکنی پیداتون نکرده بودم این جا دیدمتون متنتون گفتم یه احوالی بپرسم

    خاطره هاتون هم جالب بود انشاالا تو کارهاتون موفق باشید
    Es. aida
    سلام

    اقا احسان
    خیلی مچکرم ،در این حد دردسر خوبه ،افسردگی نگیریمک خیلی خوبه و جای شکرش باقیه ،در این حد ادم قانعی هستم خخخخ

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    خاله باران عزیزم
    قربونتون برم ،شما خوب هستید؟
    زحمت کجا بوده خاله جون ،شما رحمتید و اینکه من کاری انجام ندادم اخه .
    دخترای گلتون خوبن؟؟
    آفرین خیلی خوبه ،هیچوقت ناامید نشو:))
    دختر ایرونی
    سلام
    این پست چرا به این حال و روز افتاده؟!!!
    جیگرم کباب شد :((
    ان شاء الله به زودی با ورژن جدید خاطره ها خدمت میرسم خخخخ
    ممنون:)
    دختر ایرونی

    سلام

    این خاطره برا سال اول دانشگاهه زمانی که 18 سالم بود!

    با دو تا از هم اتاقیام هم رشته ای بودیم اینه که کلاسامونم با هم بود و اکثراوقات روزمون با همدیگه شب میشد ... یه روزی که در حال برگشت به خوابگاه بودیم متوجه یه بنرشدیم!! کارگاه ازدواج با حضور خانم دکتر ....! مام از خدا خواسته دیدیم اون تایم کلاس نداریم بهتره تو کارگاه شرکت کنیم هم فاله هم تماشا ... 

    بدون اینکه بدونیم چی در انتظارمونه، قدم به اون کلاس گذاشتیم!

    وارد کلاس که شدیم همون نگاه اول متوجه شدیم سن که چه عرض کنم حتی از نظر جثه هم ریزه میزه ترینیم خخخ همه نگاهها به سمت ما برگشت! تنها شانسمون این بود که میزگردی در کار نبود وگرنه از خجالت آب میشدیم !! اینم بگم که اصلا راه برگشتی نبود چون جوش اینقدر برامون سنگین بود موقعی که وارد شدیم ترجیح دادیم بیشتر از این گند نزنیم و سرجاهامون بشینیم خخخخ  

    همشون بدون استثناء دانشجوی ارشد و دکترا بودن حتی برا دل خوشیمون یه لیسانس سال آخری هم توشون نبود چه برسه به دانشجوی صفری و ترم اولی مثل ما... اینو موقعی که همه خودشونو معرفی کردن فهمیدیم (شکلک خجالت لطفا) 

    معرفی به چه صورت بود ؟؟ نام و نام خانوادگی، سن، مقطع تحصیلی، رشته و در آخر گفتن این جمله که " من قصد ازدواج دارم". 

    و ما سه تا از خجالت گفتن اون جمله نمیدونستیم به کی و کجا پناه ببریم خخخ 

    ردیف سوم بودیم وبه ترتیبی که معرفی میشدن میدونستم بین ما سه نفر من اولین نفریم که باید خودمو معرفی کنم!!

    نوبت من شد و منم پا شدم بعد از معرفی کامل گفتم "من به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم" خخخخخ

    یهو تمام کلاس رفت رو هوا ... اون خانم دکترم بعد از این که حسابی  خندید گفت عزیزم جمله رو درست و عیناً ادا کن و من از شرم هر بار میگفتم "من به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم" خخخ

    گفتم من و دوستام فقط از سرکنجکاوی اومدیم تو این جلسه اونم گفت از روی کنجکاوی یا هر چی برا من مهمه که تک تک کسایی که تو این جمع حضور دارن این جمله رو درست بیان کنن. که دیگه منم مجبور شدم برا اینکه وقت بقیه گرفته نشه اون جمله رو ادا کنم ولی اونقدر آروم گفتم که فقط خودم و بغل دستیام شنیدن خخخخ فکر کردم دیگه دست از سرم برداشته که گفت خانم فلانی من صداتونو نشنیدم لطفا بلندتر!! سکوت کردم سکوتی که خیلی معنا داشت خخخ(حالا انگاری خواستگار حی و حاضر پشت دره و منتظره من این جمله رو بگم خخخخ)... اونم گفت خانم فلانی منتظریما (آیییی که چقدر حرصم گرفته بود)... اینبار با صدای بلند و رسا گفتم خانمها، آقایون و استاد عزیز من بطور جدیییی قصد ازدواج دارم (لحنم طوری بود که همه متوجه حرص خوردنم شدن خخخ)  و باز کلاس یبار دیگه رفت رو هوا ...

    دوستامم که دیدن اون خانم دست بردارنیست همون بار جمله رو درست ادا کردن.

    و البته کاش قضیه به گفتن همون یه جمله ختم میشد! تا آخر جلسه بارها از خجالت مردیمو زنده شدیم ... عذرخواهی میکنم از دوستان ولی رسماًبه غلط کردن افتاده بودیم خخخ 

    اون کنجکاوی ساده و اون جلسه درس عبرتی شد که دفعه بعد با اطلاع کامل از زوایای آشکار و پنهان!!!! تو جلسات شرکت کنیم که باز تو مخمصه گیر نکنیم خخخ

    خیلی باحال بود ممنون:)))) بسی شاد شدیم😃
    فکر کنم اون خانم هم با گیر دادانش میخواسته کاری کنه متوجه اشتباهتون بشین 😆
    چقدر خنده دار بوده واقعا ....حالا هدفش در کل واقعا از اون کلاس و گفتن اون جمله چی بود؟!
    راستی قالب وب خوبه؟!
    دختر ایرونی
    اینم یه خاطره از دوران پیش دانشگاهی

    زنگ فیزیک بود که دبیر فیزیکمون گفت چون خیلی عقبیم باید یروز رو بصورت فشرده درس بدم... قرار شد با دو تا از دبیرامون صحبت کنن که ساعات خودشونو به ایشون بدن و روز چهارشنبه رو در نظر گرفتن... بعدم گفتن هفته بعد یکشنبه مباحثی که قراره چهارشنبه درس بدن به همراه مباحثی که از قبل گفته شده یکجا امتحان میگیرن!!!
    همه جوره که فکر میکردیم واقعا نمیشد اون حجم کتابو که تازه مطالب جدیدم ثقیل و سنگین بودن یکجا امتحان بدیم ولی ایشونم به هیچ عنوان قبول نمیکردن زمان امتحانو تغییر بدن یا از حجم مباحث کم کنن...
    اینقدر تو کلاس همهمه شد که اونم عصبانی شد و گفت حقتون بود هر هفته ازتون امتحان میگرفتم که الان اعتراض نمیکردید... لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود خخخ در اومدم گفتم آقای فلانی هر هفته امتحان نگرفتین این شده اوضاعمون عقب که هیچ هستیم کلی هم مطلب مرور نشده داریم!!! وای به اینکه امتحانم میگرفتین فکر کنم روز کنکورم باید میومدیم کلاس فیزیک خخخخ وای اینو که گفتم دیگه با یه من عسلم نمیشد خوردش گفت همونی که گفتم محاله از نظرم برگردم!!
    بعد کلاسم بچه ها ریختن رو سرم که با اون حرفم جری ترش کردم خخخ

    زنگ تفریح یکی از بچه های سال سوم که با هم اردوی شلمچه رفته بودیم گفت عکسای اردو رو آوردم بیا بریم کلاس نشونت بدم... اون زنگم ما ادبیات داشتیم و کاشف به عمل اومد دبیرمون نیومده منم با خیال راحت رفتم کلاسشون... چون سرماخورده بودم اون روز ماسک زده بودم... هیچی دیگه داشتیم عکس میدیدیم که یهو آقای فلانی دبیر فیزیک اومد سر کلاسشون منم که ماسک زده بودم قاعدتا نمیشناخت...جالب اینجا بود که بچه های سال سومی هم هفته بعد امتحان فیزیک داشتن و از همون اول کلاس اعتراض میکردن که امتحان هفته بعد لغو بشه و باز هم دبیرمون به هیچ وجه راضی نمیشد ... البته سال سومیها قدرتر از ما بودن خخخ اینقدر گفتنو گفتن که دبیرمون کلافه شده بود و گفت باشه ولی این آخرین بارتون باشه که امتحان لغو میکنید!!!
    اینجا دیگه منم ساکت ننشستم ماسکمو دادم پایین گفتم آقای فلانی خون سال پایینیا رنگین تر از ماست که برا اینا امتحان لغو میکنید برا ما نه خخخخ
    وای بیچاره فقط باید میبودین و میمیک صورتشو میدیدن از تعجب خخخ گفت شما اینجا چکار میکنید گفتم دبیرمون نیومده اومدم پیش دوستم خخخ 
    باز همهمه شد و ایشونم به ناچار گفتن امتحان هیچکدوماتون لغو نمیشه و همتون هفته بعد همون روز و همون ساعت تعیین شده امتحان میدید. والسلام یه کلمه ام دیگه نشنوم خخخخ
    وای اینو که گفت کمتر از 5 ثانیه دم در کلاس بودم از ترس بچه ها که سرم آوار نشن خخخ ولی اونام نامردی نکردن با کتابو دفترو خودکار بدرقه م کردن خخخ 

    وسطای راهرو دلم براشون سوخت چون من بودم که نذاشتم امتحانشون لغو بشه برگشتم در زدم و فقط سرمو بردم داخل خخخ که دوباره صداشون دراومد خخخ (البته همه اینا به شوخی بود وگرنه همشون دوستم داشتن خخخ) گفتم لطفا امتحانشونو لغو کنید من عذاب وجدان گرفتم قول میدم به بچه های کلاسممون چزی نگم!!
    ولی دبیر فیزیکمون گفت اتفاقا منم عذاب وجدان میگیرم از اینکه امتحان این کلاسو لغو کنم و از شما رو نه بنابراین امتحان هفته آینده برا همتون سرجاشه خخخخ


    واقعا خیلی باحال بود اون قسمتی که گفتی ماسکو داده پایین واقعا باحال بود:))))
    معلم بیچاره:))الان پیش خودش گفته خدایا گیر چه کسی افتادم:)))
    حداقل باید میذاشتی آخر زنگ بهش میگفتی :))
    دختر ایرونی
    خواهش میکنم، قابلی نداشت:)))
     قصدش اذیت کردن نبود! برا پیشبرد جلسه گفتن اون جمله ضروری بود خخخ
    چون درک تمام مباحثی که راجع بهشون صحبت میکرد به نوعی در گرو پذیرش این جمله بود حتی اگه فقط در حد کلام باشه و باور قلبی بهش نداشته باشیم...
    جلسه پر مغزی بود اتفاقا خیلی هم تبعات مثبت داشت خخخ
    منتهی ما اون موقع خیلی بچه مثبت بودیم و فکر میکردیم ادای اون جمله مساویه با زیر پا گذاشتن همه چه خخخ 

    آها در هر صورت خاطره جالبی بود خیلی ممنون ،،،البته من با خاطره دومی بیشتر خندیدم😋چون از این صحنه ها تو مدرسه زیاد دیدم:)))
    دختر ایرونی
    قالب وبتونم خیلی خوبه:))

    آره واقعا گیر بد کسی افتاده بود خخخ 
    من عاشق سورپرایز کردنم نمیشد بذارم آخر زنگ خخخ
    ممنون:))
    فکر کنم کلا از اون ادمایی باشی که گیر سه پیچ میدن و اگه میرن دنبال کاری حتما باید به اتمام برسوننش😋
    آخه منم یه دوست دارم خیلی درس خونه ،بعضی مواقع استاد نمیومد کل کلاس خوشحال بودن جز اون،که زنگ میزد ببینه استاد کجاست و بیاد سر کلاس😓
    ولی سورپرایزت خیلی زور داشته واسه اون 😋😆
    دختر ایرونی
    نه دیگه تا اون حدم نچسب نیستم خخخخخ 
    سعی میکنم شرایط بقیه رو هم در نظر بگیرم:)
    عجب:))) خوبه پس 😃
    راستی چیکار کردی خوب تمرین کردی گویش جیرفتی رو؟!:))
    خاله باران
    ممنون ازت دختر ایرونی

    واقعا این جا رو یه تکونی دادی با خاطرات خوشگلت

    من خاطره اولت خوندم کار دارم میام دومی رو هم میخونم
    خاله باران
    دختر ایرونی کاشکی ماسک نمیدادی بالا بعد از کلاس

    این مطالب میگفتی تا دبیر تو عمل انجام شده قرار میگرفت
    حامد . جام دل
    دختر ایرونی خیلی جالب بود خاطراتتون.
    راستی تالار هم بیشتر سر بزن
    Es. aida
    سلام
    امیدوارم حال همگی خوب باشه :)

    دیروز عصر از بیمارستان برگشتم خونه به خاطر کشیکاای دیروز فقط خدا خدا میکردم برسم تو اتاقم و پرت شم رو تخت ،گوشیمم خاموش کردم دیدم ماریتزا (دختر داییم )داشت زنگ میزد فقط قبل از گفتن خاطره بگم وروجک خانوم 3 نیمشه فقط منو دو دستی قورت میده باشیرین زبونیاش گفتم ولش کن الان بردارم باید نیم ساعت حرف بزنم حال ندارم چشمامو باز نگه دارم حرف زدن پیشکش قطعش کردم خوابیدم دوباره ی سه ساعت بعدش بیدار شدم دیدم بله کسی خونه نیست و گویا رفتن بیرون و یاداشت زدن که ما دیر میایم و االبته مهمون داریم شک کردم ماریتزا قراره بیاد که شکم به یقین تبدیل شد!! زنگ زدم به داییم گفت تا چند ساعت دیگه میایم خیلی خوشحال شدم به خاطر اومدنشون از ی طرف ناراحت بودم که من الان خوابم میاد اینا هم فعلا قرار نیست بیان من نگون بختم فردا دوباره صبح باید برم بیمارستان چه کنم دیگه تصمیم گرفتم برم بخوابم حداقل تا قبل از اومدن وروجک که بیاد چشمو و چالمونو کور کنه یکم بخوابم چون تا وقتی دور بود لپاشو میچسبوند به صفحه و میگفت تو هم یکم منو دوست داشته باش دیگه سنگدل !!!! این انگشتتو فشار بده این شیشه سوراخ شه لپ منو ناز کن خخخ  خلاصه از فرط خستگی بیهوووش شده بودم برای نماز بیدار شدمو و دوباره خوابیدم دیدم انگار همه دیشب خونه ی عموم موندن و بنده در غربت خوابم برده !! گوشیم الارمش ساعت 7 بود روشن شد یلحظه چشمامو باز کردم سروصدا میاومد اما بی توجه خوابیدم یکم بعدترش احساس کردم بوی کاکائو میاد داشتم با خودم میگفتم به به چه کاکائوی خوشمزه ای !!خخخ چون من معتااااد کاکائو ام  یکم بعدترش احساس کردم ی نفر داره رو صورتم یچیزی میماله اما دلم نمیومد حتی حرف بزنم گفتم ولش کن دیگه ساعتای 8 بود گوشیم داشت خودشو خفه میکرد میخواستم چشمامو باز کنم دیدم ای داد بیداد باز نمیشه و سنگینه و چسسسسب اصلا ی وضعی بعد ی دفعه دیدم با شتاااب خودشو انداخت بغلم داد زد سلاااام خوابالو !!! گفتم پس کار تویه تو فسقلیه منو چسب کاری کردی دیگه  اره ؟گفت دوست داشتم چون هر چی صدات نزدم بیدار نشدی گفتم خب الان من چه طوری صورت خوشگلتو ببینم و بیام بیرون اتاق گفت کاری نداره منو بگیر بغل تا راهنماییت کنم !!! گفت اهااا پس قراره باج بدم گفت اهوووومم، گرفتمش بغل واای راهنمایی میکرد افتضااح مثلا باید میگفت سمت راست بعد میدونستم الان سمت پنجرست میگفت اععع یلحظه صبر کن ببینم اون پرنده کجا رفت ،چقدر عجله داری شکلاتی !! باز دوباره میرفتم جلوتر احساس میکردم هواش گرمه و حتما یکی از اتاقاست میگفتم اینجا اتاق نیست ؟!!میگفت چراا خواستم ببینم برام کادو چی گرفتی ، بعد با اب و تاب میگفت خواستم ببینم واقعا خریدی  گفتی میذارم رو کمد برات یا نه نخریدی !!خندم گرفته بودو بوسشش کردم میگفت اعععع نکن صورتمو چسب کردی !!نچ نچ نچ این چه وضعشه خودتو چسسب کردی !!! هیچی سه بارم خوردیم به دیوار تا رسیدیم پذیرایی  گفتم مارتیزا یعنی رانندگیت 20 به دایی رفتی اساسیی خخخخ خلاصه سلام کردیم مامانم ازاونور گفت اینا چیه مالیدی به صورتت !!گفتم من بی تقصیرم اصلا منو این کارا ! همش تقصیر این وروجکه  بعد مامانش گفت ایدا همونجا وایسا تا ازتون عکس بگیرم گفتم توروخدا بعد اینهمه سال منو ندیدین حالا میخواید گل کاری فسقلو بگیرید گرفتیم خیلی خنده دار شده بود یعنی گواهی نامه افتخاری ارایش گری رو بهش دادم اول کاکائو مالیده بود بعد خامه زده بود بعد از عمد قند اب کرده بود ریخته بود رو مژه هام ،بابام میگفت ایدا چی میکشن تو بیمارستان از شماهااا گفتم چیزی شبیه بیگاری ،همینه که دارید میبینید 
    ممنون آیدا خانم :))
    الی24
    سلام دوستان والا خاطره ک زیاده....
    البته بیشترشم سوتی....

    ترمکی بودیم با دوستم رفتیم ایسگاه اتوبوس  ک دانشکده بریم اون ایستگاه مال دانشگاه بود از قضا اونجا هم ایستگاه علوم پزشکی بود هم ملی ک ماباشیم
    ولی ما ترمکی وبی اطلاع....بمحض اودن اتوبوس خودمونو بزور ب اتوبوس رسوندیم وبا کلی دست وپارو صندلی نشستیم منو دوستم، گفت اخی راحت شدیم.....
    ی لحظه متوجه شدم داره میره جای دیگه اتوبوس...
    فک کن ترمکی باشی کلاس برات مهم باشه هیجا هم بلد نباشی....
    خلاصه عین گنجشک ب تله افتاده میکوبیدیم ب درو دیوار ک اقااااای راننده مارو برگردووووون....بی ادبا علوم پزشکیااا هیچی.... ازخنده غل میخورون تو اتوبوس

    😂😂😂
    سلام الی خانم ،حالت خوبه؟!
    خیلی ممنون :))آخرش چکار کردی؟!:)
    بانوی آفتاب
    سلام
    آیدا خاطره ات چه قدر شیک و باکلاس بود خخخخخخ
    آدم یاد فیلما میوفته 😂😂😂
    میگم راستی اسم دختر داییتو دیدم یاد اون جوکه افتادم که میگه بعضیام اسم بچشونو یه چیزی میذارن که بعدش باید بپرسی به سلامتی دختره یا پسر!!! 😀😀
    تو ایران بوده یا نه؟؟؟

    دختر ایرونی
    خاطراتت جالب بود مخصوصا اولی خیلی خندیدم . شاد باشی . 😊😀

    رضا سرچشمه
    حقت بود تا تو باشی دیگه زیرآبی نری خخخخ
    عاقبت دروغ و عدم کمک خیر همینه 😀😀

    فعلا همینا رو تونستم بخونم . موفق باشید ... ☺
    سلام ،تشکر:)
    مسیر سبز
    کلاس سوم دبستان یه بار از رو دیوار پریدم رفتم تو خونه همسایه ،بچه ش بادکنک داشت ،همشونو ترکوندم اومدم 😉😋

    یه بارم رو ماشینشون خط کشیدم😆 که البته لو رفتم و یه پسر داشتن که دو سال از من بزرگتر بود و اون هم اومد رو ماشین ما خط کشید به عنوان تلافی 
    😓

    بچه بودم ما تو خونه های سازمانی سپاه بودیم ،آخرین خونه ،خونه ما بود ،و بین ما و تیپ فقط یه دیوار بود ...به همراه داداشم رفتیم رو دیوار و پریدیم تو تیپ... 
    اونجا یه موتور آب بود و یه حوض بزرگ که سربازها توش شنا میکردن ،البته اون روز پسرداییم هم همراهمون بود ،سه نفری رفتیم تو تیپ ،پسرداییم لباسم همراه خودش آورده بود که تو حوض شنا کنه بعد داشتیم میرفتیم یهو یه پاسدارو دیدیم که سوار یه موتور هست و اومد سمت ما و ما هم شروع کردیم به دویدن که برگردیم  
    بعد پاسداره از قبل منو برادرمو می شناخت ما رو سوار موتور کرد و برد همون جایی که پدرم کار میکرد  تو بخش ...... 
    خلاصه پدرمم اومدو ما رو دید و پاسداره هم بهش گفت بچه هات از دیوار پریدن اومدن تو تیپ پدرمم گفت دیگه همچین کاری نمیکنن و.... 
    اخرشم آورد در خونه هر سه تامونو پیاده کرد با موتور 


    گذشت تا اینکه دوباره منو برادرم هوس کردیم دوباره بریم رو دیوار آخه کار همیشگیمون بود واسه سربازها جک تعریف میکردیم  
    یه نفر همونجا بود که اشپز بود ،خیلی بدجنس بود ،اومد به ما گفت شما پسر کی هستین؟ ما هم گفتیم پسر فلانی(اسم همسایمون رو گفتیم) نمی خواستیم واسه پدرمون بد بشه 

    خلاصه اونم رفت زنگ زد به همسایمون که پسرهات هر روز رو دیوارها هستن و اذیت میکنن و.... همسایمون هم گفته امکان نداره بچه های من الان مدرسه هستن 
    اینجا بود که بازم ما لو رفتیم .... 

    ما چون تو کوچه بازی میکردیم خیلی وقت ها شوت میزدیم توپمون میفتاد تو. تیپ و سربازها دوباره مینداختنش سمت ما ...یه بار توپ افتاد ما دیدیم توپو پس ندادن رفتیم بالا دیوار ببینیم جریان چیه دیدم بله توپ دست همون آشپز هست 
    هیچی اخرشم توپو نداد و با پا زد خرابش کرد که درس عبرتی بشه واسه ما😝😁
    آناهیتا ......
    راستی بود ??😕
    آناهیتا ......
    وای حالا که فهمیدم راستیه 
    به شیطونی های کوچیکی تون خندم میگیره 😂 
    خیلی جالبه دو تا پسر بچه کوچیک 😋 از دیوار بالا برن که چی ?? 
    جک تعریف کنند 😋 
    بعدش با سربازا باشن 😂 
    اینقد براتون جذاب بوده که از دیوار راست 😱 بالا میرفتین ?? 
    ای خدا 😂 
    صد در صد سربازا دوستتون داشتن 
    من اگه جای اونا بودم ، ولتون نمیکردم تا بیشتر برام صحبت کنید 
    ولی مغزتون متفکر ☺ بوده که برای دفعات بعدی به دروغ 😂 گفتید پسر اون همسایه اید 
    یعنی چوپان دروغگو بودن در تو از کودکی نهفته شده 😉 
    آها استخر مجانی 😋 ، اونم دزدکی از رو دیوار چه کیفی 😋 میداده 😎 
    حالا که افتاده بود آشپزه دنبالتون لباس تنتون بود ??😂😂😂 که داشتید فرار میکردید 
    حتما وقتی سوار موتور شدید تو بین پسر دایی و داداشت بودی ?? نه ?? 😎😎 

    تو چرا رفتی خط کشیدی رو ماشین مردم 😕 
    وای از دست تو 😂 
    دلیلت چی بود ??😕😕 
    مطمئنم وقتی خواستی بادکناکو رو بترکونی 😋 
    یه حسی تو رو سوق میداد که جناب احسان برو جلو 
    بعد چشات ریز شده بودن 😋 
    خیلی تند و سریع هم بادکنکا رو ترکوندی 
    اون لحظه حس شیطان بودن و راحتی بهت دست داد 
    یعنی چشات تو اون لحظه فقط ترکوندن بادکنکارو میدید 😂😂 
    درست میگم ?? 
    خب من.راستش خیلی فضول بودم.خخخخخ همه این کارها واسم جذابیت داشت:))
    البته با پسر همسایه مون زیاد خوب نبودم:))
    مگه اشپزه دنبالمون بود؟!پاسدار بود 
    من یادم نیست دقیق اما فکر کنم اولین نفر سوار شدم خخخ
    بعد کلا با همسایه مون زیاد خوب نبودم:)))
    آناهیتا ......
    نگفتی وقتی افتاد دنبالتون لباس تنتون بود ??😂😂 

    الآن اون همسایه ها ، پاسداره ، آشپزه رو میبینی ???
    بعدش الآن اون دیوار و پادگان هستش ?? 
    بعد دوباره حس فضولیت گل میکنه از دیوار بری بالا?? 
    نه قبل از اینکه برسیم استخر اون ما رو دید خخخ بهمون ضد حال زد😏
    نه اصلا نمیبینمشون ،اون دیواره هم تو زلزله خراب شد الان خبری ازش ندارم:)
    اون موقع ما بم بود...
    الان که دیگه نه برم بالا دیوار چیکار!!!!
    آناهیتا ......
    راستی موقع زلزله شما بم بودید ?? 
    از آشنایانتون کسی آسیب دیده بود تو بم?? 
    تو چی یادت میاد اون موقع ها رو ?? 
    نه ما بم نبودیم ،ما همه اقواممون جیرفت هستن ،روزی که زلزله شد جمعه بود و ما دقیقا پنجشنبه اومدیم سمت جیرفت 
    البته خونه های سازمانی که ما توشون بودیم چیزیشون نشد فقط اونجایی که من هر شب میخوابیدم ،تلویزیون افتاده بود و کمد هم روش!!!
    آره قشنگ یادمه ،من اون موقع کلاس پنجم دبستان بودم 
    آناهیتا ......
    یعنی خدا بهت اونجا هم شانس داده بوده 😂 
    تلویزیون و کمد روت بودن الان تو آسمونا دو تا بال سفید داشتی 😂😂 
    هر شبم ستاره میچیدی 😂😂 
    مزاح بود ، تنت همیشه سالم 

    راستی یکی ازون جک هایی که برای سربازا تعریف میکردی رو بگو 🙏
    آره دیگه خواست خدا بود ،هنوز عمر داشتم😏
    اگه کمد میفتاد روم ک جا سروکله زدن با تو داشتم و فرشته ها میگذروندم😝😋
    والا یادم نیست یکی تعریف کردم گفتم شاید درست نباشه حذفش کردم 
    آناهیتا ......
    خیلی بدی 😕 
    چرا حذف کردی ?? بذار 😂😂 
    دو دقیقه رفتم چایی ریختم 
    از دستم در رفتی 😕 
    یکی دیگشو بگو 
    بگو 🙏 
    خب بیخیال همشون چرت وپرتن:))
    دختر ایرونی
    سلام
    خب بریم سروقت خاطراتمون:)
    دوستان عزیز،من عادت دارم خاطراتمو با ذکر جزئیات بنویسم بنابراین از قبل بابت طولانی بودنشون ازتون عذرخواهی میکنم:) 

    اصل ماجرا هم تو این خاطره و هم خاطرات بعدی حول بی بی فیس بنده میچرخه!!
    این داستان خخخخ: خاله خانم

    یروز خاله بابام اومدن خونمون... فقط بچه ها خونه بودیم ...خب ایشون سنش بالاست و اسمامونو درست نمیدونه حتی اسم نوه های خودشم بعضی اوقات فراموش میکنه... همگی نشسته بودیم تو پذیرایی و حالا خواهرم چای آورد و بهشون تعارف کرد... یهو با لحنی که یکم خشونت قاطیش بود رو کرد به منو گفت بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن حالا اینبار که گذشت دفعه بعد به احترام خواهرت تو پذیرایی کن ... اون موقع من موندم بخندم یا گریه کنم ... مهرافروز که کارد میزدی خونش درنمیومد خخخ هیچکیم هیچی نگفت، داداشمم زیرپوستی میخندید ... منم گفتم چشم خاله جان !!! خب شروع کرد از مهرافروز سؤال پرسیدن که شوهرت خوبه؟؟؟ آخه توأم سنی نداری که شوهرت دادن خخخخ شوهرت چکار میکنه؟؟  و... خخخ و جالب اینجاست مهرافروزم جواب میداد... بعد دراومد به نصیحت کردنش که آره هوای شوهرتو داشته باش حالا اینم برادرته اینجا نشسته غریبه نیست ولی مردای این دوره زمونه رو سفت نچسبی یکی دیگه ازت میقاپه خخخخخ نمیدونم چرا هیچکدوممون تمایل نداشتیم از اشتباه درش بیاریم و بگیم دختر بزرگه منم کوچیکه خواهرمه خخخخ حتی داداشم از این بازی خوشش اومده بود...خب اونطور که شواهد نشون میداد ایشون ظهر ماندگار بودن و حالا ما باید براشون ناهار درست میکردیم...من رفتم آشپزخونه و شروع کردم برنج پیمونه کردن... سنش بالا بود من نمیدونستم باید چی براش درست کنم که خوشش بیاد و از طرفی براش ضرر نداشته باشه!!! ازش پرسیدم خاله خانم برا ناهار چی دوست دارین براتون درست کنم که قربونش برم بدون تعارف گفت هر چی درست میکنی درست کن فقط گوشت قرمز نباشه که میمونم رو دستتون خخخخ تصمیم گرفتم همون زرشک پلو با مرغ درست کنم یه دو سه تا ماهی هم تو فریزر بود اونارم گفتم براش سرخ میکنم ... و اماااا بخش مهیج داستان خخخخ رو کرد به مهرافروز گفت میخوام دستپخت عروس خانمو بخورم پاشو برو آشپزخونه که منم الان میام واویلااااااا خخخخخ (این خاله خانم از افراد خیلی قدیمی فامیله خیلی زن خوبیه ولی به خاطر کهولت سن گاهی حرفایی میزنه که نباید بزنه یکیش اینه که مثلا اگه جایی بره مهمونی و ازش خوب پذیرایی نکنن یا به اصطلاح خوب جلوش درنیان هر جا بره میگه و متأسفانه این خصلتیه که گریبانگیر خیلیا شده)... ایشون رفتن سرویس بهداشتی و حالا منو خواهر برادرم به خاطر اشتباهمون که بهش نگفتیم تو گل مونده بودیم خخخ اگه الانم میخواستیم بگیم من بزرگه م اون کوچیکه خیلی بد میشد!!!! حالا از اونطرف مهرافروز بلد نبود غذا درست کنه و یه قیافه ای به خودش گرفته بود که فکر کنم اگه خاله خانم میدید میگفت دخترم من غلط کردم گفتم تو آشپزی کن خخخخ سرتونو درد نیارم یه آموزش پنج دقیقه ای به خواهرم دادم اونم سریع گرفت و دست بکار شد البته خودمم دم دستش بودم که یوقت بدبختمون نکنه خخخخ

    خاله خانم اومدن آشپزخونه رو یه صندلی نشستن که قشنگ به ما دید داشته باشه خخخخ مهرافروز میگفت خدا منو مرگ بده از دستت راحت بشم خاله خانم حالا  همین امروز که من نرفتم کتابخونه شما باید بیاین خخخخ

     آب برنج دیگه داشت جوش میومد که اشاره کردم برنجو بریزه خخخخ و باز نصیحتای خاله خانم به خواهرم برا شوهرداری کردن... گفت که سعی کن همیشه آشپزخونه ت گرم باشه و غذاتم براه یوقت شوهرتو به این آت آشغالای بیرون عادت نده و...این حرف خوبش بود یسری حرفای دیگه هم زد که تو دلم فقط میگفتم خاک توسرم این چرا ولوم صداش بالاست داداشم میشنوه خب خخخخخ   

    بعد اینکه حرفاشو زد گفتم خاله خانم برید پذیرایی دراز بکشید یکم استراحت کنید اونم از خداخواسته قبول کرد... وقتی اون رفت بیرون مهرافروزم بلافاصله دست از کار کشید خخخخ

    ناهارو آماده کردیمو میزو چیدیم و خوشبختانه از خاله خانم نمره قبولی گرفتیم خخخخ

    بعد از ناهارم شروع کردن به نصیحت کردن داداشم که چرا زن نمیگیری خخخخ زن بگیر که چراغ خونه ت روشن کنه و... فقط تو دلم دعا دعا میکردم حرفای انحرافی نزنه خخخخ

    عصرم داداشم رسوندش خونشون البته ما خیلی اصرار کردیم بمونه خودشون نموندن!!

    حالا میدونید دل مشغولی ما چیه؟؟!! اینکه تو هر جمعی که ایشون باشن نباید حضور داشته باشیم چون ممکنه لو بریم خخخخ

     


    ممنون خیلی باحال بود😆👍 اگه از همون اول میگفتین این مشکلات رو هم نداشتین:)))
    ولی خب شاید دفعه بعد ببینه یادش نباشه:) 
    دختر ایرونی

    مصاحبه دکترا

    علاوه بر دانشگاه خودم برا دو سه تا دانشگاه دیگه هم درخواست داده بودم... تو یکی از دانشگاهها قبل مصاحبه قرار بود یه امتحان کتبی هم برگزار بشه... تمام شرکت کننده ها تو محوطه بودیم و منتظر که پیج کنن و ما وارد سالن امتحانات بشیم... بین شرکت کننده ها دو تا آقا که سناشونم بالا بود حدودای 50-45 سال حضور داشتن...خب من فکر کردم این آقایون هیئت علمی همین دانشگاه هستن و حالا بین ما حضور دارن برا جواب دادن به سؤالاتمون!! اینه که هر سوالی که فکرشو بکنید من ازشون پرسیدم از شماره صندلیم گرفته تا سطح سؤالات امتحان تا سؤالات مصاحبه و.... اونام با روی بسیار خوش جواب میدادن خخخ هیچی دیگه گذشت وارد سالن امتحانات شدم یهو دیدم یکیشون صندلی کنار من و یکیشون جلوی من نشستن خخخخ خودتون دیگه قیافه منو تصور کنید ... اونام فکر کنم منتظر عکس العمل من بودن که تا منو دیدن ولو شدن رو صندلی (از زورخنده مثل لبو شده بودن خخخخ )حالا بقیه مونده بودن ما سه تا چرا میخندیم خخخخ ازم عذرخواهی کردن ولی خداییش اینقدر که خوب بودن جای ناراحتی برام نذاشتن... رفتاراشون پدرانه بود و قبل مصاحبه هم کلی بهم انرژی و اعتماد بنفس دادن آخه من سال اولی بودم و اونا دوران دیده... راهکاراشون واقعا بهم کمک کرد، خدا حفظشون کنه:) 


    ممنون😃 تصور کنی خیلی صحنه خنده داری بوده:))
    دختر ایرونی

    این خاطره برمیگرده به روز اولی که رفتم سر کلاس دکترا... 24 سالم بود ولی اونقدری بی بی فیس بودم که با تخفیف بهم میگفتن به 20 ساله ها میخوری:((

    هیچکی سر کلاس نبود جز دو تا آقا (متأسفانه هر کی به تور من میخوره آقاست  اونم دو تا، شما ببخشید خخخ) که ازشون پرسیدم ببخشید اینجا کلاس ... هست اونام گفتن بله!! اومدم نشستم رو یکی از صندلیا... من دیدم صدای پچ پچ اون دو تا آقا میاد برا همین خیلی معذب بودم و همش با خودم میگفتم اینا چشونه (البته این مؤدبانه شه اون موقع گفتم چه مرگشونه خخخ) آخر سر یکیشون به حرف اومد گفت ببخشید اینجا کلاس بچه های دکتراست که با فلان استاد درس دارن... منم گفتم بله میدونم... اونجا بود که قیافه هاشون دیدنی شد خخخخ بعدها فهمیدم اونموقع فکر کردن من کارشناسی میخونم !!!

    ممنون :))) سر این قضیه کلاس رفتن داستان ها داری😆
    دختر ایرونی
    این خاطره جدای از اون سه تای بالاییه:)

    روز معلم

    روز معلم بود و من برا استاد راهنمام یه شاخه گل گرفتم... بعد ایشون به خاطر همون یه شاخه گل ناقابل کلی منو شرمنده کردن و البته با جوابی که دادم شرمنده تر شدم ...

    ایشون دراومد از من تعریف کردن (نمیگم که ریا نشه خخخخ) و گفتن که نیاز به گل و هدیه نیست... و من دراومدم گفتم حق با شماست !!! دقت کردین چی شد گفتم حق با شماست خخخخ باید میگفتم شما نسبت به من لطف دارید!! خیلی خودشونو گرفتن که نخندن و فقط به یه لبخند بسنده کنن ولی موفق نشدن خخخ حالا با خودش گفته دانشجو به این خودشیفتگی نوبره والا!!! وقتی از اتاقش اومدم بیرون خب دوستم دم در اتاق منتظرم بود این شد که صاف رفتم تو بغلش و فقط خودمو فحش میدادم خخخ هر چی میگفت چیشده من فقط میگفتم گند زدم گند زدم خیلی بد شد خیلی بد شد خخخخ بعد که واسش تعریف کردم اولش از خنده ریسه رفت و بعد هم به جای اینکه دلداریم بده گفت آره خیلی بد شد خخخخ

    تا یه مدت سوژه هم اتاقیام بودم و چپ میرفتن راست میرفتن به همدیگه میگفتن حق با شماست خخخخ

    :))بله حق با شماست😏
    دختر ایرونی

    سفر شیراز

    هم موقع رفت و هم موقع برگشت صندلی بغلیم دو تا خانم مسن کنارم نشستن... هر دوشون حدود 70 سالی سن داشتن ... اونی که موقع رفت باهاش بودم بنده خدا خیلی ناتوان بود یعنی پادردو کمردردو بیماری قند و... امونشو بریده بود و میخواست بره خونه دخترش شیراز... (بلیط هواپیما سیصدو خرده ای بود منم از وقتی متأهل شدم سعی میکنم خرج اضافه نداشته باشم خخخ اینه که قید هواپیما رو زدم... اگه ابرو ماهو خورشیدو فلکم دست بدست هم میدادن عمرا بهم اجازه میدادن تک و تنها تو جاده پشت فرمون بشینم..). اینه که مجبور شدم حدود 14 ساعتو با همین اتوباسای وی آی پی سر کنم...حالا همیشه یه جای خالی هم شده تو اتوباسا پیدا میشد ولی اینبار کیپ تا کیپ مسافر نشسته بود و هیچ صندلی خالی نبود که من برم بشینم بلکه این حاج خانم بتونه دراز بکشه...اینم هر نیم ساعت یکبار میگفت پدر بی پولی بسوزه کاش پول داشتم بلیط دو تا صندلی رو  میخریدم!!! حالا من این وسط تریپ عذاب وجدان برداشته بودم خخخخ بعد دراومد پیشنهاد داد کف اتوبوس یه چیزی پهن کنم بشینم اون بتونه دراز بکشه!!!(ناراحت نشدم چون هر کس دیگه ای هم تو شرایط اون بود شاید همین حرفو میزد) ولی خیلی معذب بودم جلو این همه مسافر تو راهرو بشینم برا همین تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که پاهامو بذارم تو راهرو و خودمم لبه صندلی بشینم... تمام کاراشو وظیفه خودم میدیدم انجام بدم از تأمین آب و چایی و غذا گرفته تا بردنش به سرویس بهداشتی و...سهم من از این همه گذشت (که البته وظیفه من بود) شد یه حال خوب که با هیچی عوضش نمیکنم و دعاهای اون مادر در حق من و زندگیم...

    موقع برگشت هم یه خانم مسن کنارم نشستن ولی ایشون ماشاءالله سرزنده و سرپا بودن... از همون موقع که نشستم تا موقعی که پیاده شدیم این خانم از هیچ لطفی در حق من دریغ نکردن و منو حسابی شرمنده خودشون کردن...چون جو ماشین خیلی گرفته و گرم بود ، احساس میکردم یچیزی تو گلوم سنگینی میکنیه و اصلا حالم خوب نبود... همین خانم مثل پروانه دورم میچرخید و همش میخواست کاری کنه که من خوب بشم و خداروشکر بعد تقریبا دو ساعت حالم جا اومد البته بعد اینکه بخاریهای ماشینو به درخواست همین مادر خاموش کردن...(اینم از کیفیت خوب و استاندارد بودن ماشینامونه!!!!!)

    نتیجه اخلاقی خخخ

    اولین صفتی که ما مسلمونا تو جمله ای که همیشه و هر روز بارها و بارها موظفیم اون رو تکرار کنیم و ابتدای هر کلام و هر کاری به زبون بیاریم، صفت مهربانی و مهرورزی خالق نسبت به ما مخلوقاته... جمله بسم الله الرحمن الرحیم... خداوند مهربانترین مهربانان هست و همین لطف و مهربانی اون به ما انسانها و موجودات عالم هست که باعث بوجود اومدن نظام هستی شده...

    دوستان عزیز، فراموش نکنید

    دین همان محبت و محبت همان دین است.

     

    پ.ن: هدف من از خاطره گفتن صرفاً نقل کردن اتفاقات زندگیم نیست به نظرم در دل هر کدوم از این خاطرات یه درس برا یادگیری وجود داره ...خواهشی که ازتون دارم اینه که اگه حرفی زده میشه اون رو به پای تعریف از خود، یا دادن درس اخلاق و نصیحت کردن و... نذارید چون به قول دوستان گفتنی من کوچیک همتونم:))))

     

    ممنون دختر ایرونی:))) اون لحظه ای که بهت گفت برو بشین کف اتوبوس فکر کنم چهره ت دیدنی بود😆
    به هر حال خیلی جالب و آموزنده بود😃
    دختر ایرونی
    دیگه اینبار خیلی زیادیتون شد کلی خاطره تعریف کردم خخخخ
    من موندم فقط چرا کسی مشارکت نمیکنه؟!!!!!!
    زندگی پویاست و جریان داره بنابراین هممون بدون استثناء از این زندگی خاطره ها داریم!!
    امیدوارم دلیل مشارکت نکردنتون تنبلی و بی حوصلگی نباشه!!!!
    با شما هم هستم جناب مدیر!
    چشم حتما:)) ممنون بابت خاطرات😃
    خاله باران
    ای وای دختر ایرونی اینار بگو خواستی جایی بری من همسفرت بشم

    انگاری خیلی خوش میگذره ممنون ازت خاطره هات واقعا عالی بود

    ممنون ازت که یه صفایی دادی به این صفحه
    آناهیتا ......
    آها پس وقتی جبران کردی دوران بچگیت بوده 😄 
    البته الآنم بچه ای 😂 
    خب پسر کوچولو 😂😂 
    یه توپ دارم قل قلیه برام بخون 😕 
    آره ،حسابی جبران کردم قبلا :)))
    ناسلامتی دارم نزدیک میشم به 24 😏
    خودت هر وقت رسیدی به 20 بیا با هم صحبت کنیم😆
    خاله باران
    احسان خودمونیم خاله عین خودمی من هم شاید از یه حرفی جند وقت بگذره اما یادم نمیره

    ولی خوب نیست حودمون پیر میکنیم من یکبار تازه ازدواج کرده بودم خاله شوهرم به ام

    یه چیزی گفت الان بعداز 25سال یادمه هر وقت یادم میفته اعصابم خورد میشه
    اوه خاله شما دیگه بیش از حد حساسی😁ولی حساسیت بیش از حد تو هیچ موضوعی خوب نیست 
    من خودم در کل آدم ریلکس و بیخیالی ام :) زیاد غصه چیزی رو نمی خورم 
    ولی خب واقعا گاهی اوقات بعضی حرف ها رو نمیشه فراموش کرد!
    خودمم از زمان کودکی خیلی حرف ها یادمه مثل شما:) 
    ولی بیخیالی بهترین راه حله:)
    آناهیتا ......
    نه من همیشه حسم راسته 😜 
    عصبی شدی از دستم ، اما الآن نمیگی 
    چمیدونم شیطون یک موقع رفت تو جلدت 😁 ، پیاممو ثبت نکردی 😕 
    پس اینقد با اطمینان نگو 😄 
    آره جیب پر پول 😋 با تن سالم 😋 نعمتی هست واسه خودش 
    ممنون ، تو هم همین طور 
    اولین حقوقم واسه داروهای مامانم رفت 
    ولی دفعه ی بعدش شام با حساب خودم دعوتشون کردم 😋😋 
    داداشم !!!! 😕 
    خودش داره بره واسه خودش بگیره 😂 
    این از اون حرفا بود 😁 ، استغفر الله 😂 
    ما با هم آبمون تو یه جوب نمیره 
    ولی برای آقام و مادرم چیزای مختلف زیاد گرفتم 😋 
    انصافا تو چی چیزی براشون گرفتی ?? 
    چی بوده ??
    خواهرت چی ??چیزی خریده ??
    راستی راستی تو و خواهرت واسه روز پدر و مادر چیکارا کردین ??
    نمیدونم والا یادم نیست ...شیطون هم تو جلدم بره کامنت هاتو ثبت میکنم خیالت راحت باشه😃
    آفرین خوبه ،که فکر پدرومادرت هستی ...واسه داداشتم بگیری چیزی ازت کم نمیشه😏
    من راستش زیاد اهل این کارا نیستم به یه تبریک خشک و خالی بسنده میکنم خخخ
    ولی خواهرم چرا ،اون هر سال میگیره ...
    یکی نیست بهم لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره😋
    اشکان احمدی
    چقدر بحث و نظرات جالبی داشتید 118 تا بیش از یک ساعت وقتمو گرفت اما جالب بود موفق باشی :)
    سلام داداش ،خوبی ؟😃خوب کاری کردی خوندی:))
    فرصت کردی بیا خودتم تعریف کن ماجراهاتو ،خوشحال میشیم 😁
    ممنون:)
    مسیر سبز
    سلام ،این خاطره از سال قبله ،که امتحان داشتم بعد زیاد آماده نبودم :) دوستم بهم گفت من خوندم ،بیا بشین کنار من ،من بهت میرسونم😆
    حالا مشکل اینجا بود که شماره صندلی هامون کنار هم نبود ،اون یه جا بود ،من یه طرف دیگه ،خلاصه اون رفت رو صندلیش نشست ،منم بدون توجه به شماره صندلی ها رفتم پشت سرش نشستم 😆
    خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت دیدم یه خانم اومد بالا سرم ،گفت جا شما اینجا نیست ،من چیزی نگفتم و خودمو زدم به بیخیالی بعد.بهم گفت میخوای تقلب کنی من گفتم نه خانم تقلب کجا بود ،حالا فکر کنین اون دوسه دقیقه بالا سر من بود بعد من فکر میکردم که اون مراقب هست 😂خلاصه دیدم یه مراقب اومد شماره صندلی ها رو چک کرد گفت آقا بلند شو برو سر جات بشین خخخ خلاصه من بلند شدم رفتم بشینم رو صندلی خودم ،یهو پشت سرمو نگاه کردم دیدم همون خانمه نشست سر جام 😂 اون دانشجو بود من فکر میکردم مراقبه و هیچی حسابش نمیکردم😆حالا فکر کنین دو سه دقیقه بالا سر من بود و من از سر جاش بلند نمی شدم بماند به حرفاشم توجه نمیکردم😂دو سه دقیقه معطل بود ...
    اخرشم یادم رفت بعد امتحان برم حداقل یه عذرخواهی کنم بگم جریان این بوده:)))


    سال سوم دبیرستان بودیم ،امتحانات نهایی بودن ،ولی از شانس خوب ما حوضه امتحانات جایی افتاد که زیاد گیر نمیدادن !!! در حدی که بعضیا برگه هم عوض میکردن خخخ
    حالا این وسط یه نفر بود که اعجوبه ای بود واسه خودش😂اون دیگه کارش از برگه عوض کردن گذشته بود ،اون در حین امتحان جابجا میشد و میرفت رو یه صندلی دیگه!!!!!:)) یه جا مراقب ها دیدنش ،اونم بهشون گفت جون مادرتون گیر ندین من الان دو ساله رد شدم ،بذارین بنویسم قبول شم تموم بشه بره😂اینو که گفت مراقب ها بیخیال شدن تازه خندشونم گرفت کمی:))
    حالا جالب اینجا بود که نفرات کناریشو تهدید میکرد خخخ میگفت اگه بهم نگین بعد از امتحان میزنمتون😂😂یه شلوار کردی هم پوشیده بود با موهای بلند و چهره ای کاملا خبیث:)))
    خلاصه اون روز خوب خندیدیم:)


    تو دوران دبیرستان یه معلم داشتیم موجی بود ،اصلا حالش دست خودش نبود ،مثلا یه روز میومد سر کلاس اول صبح الکی عصبانی بود ،گاهی وقتا هم دیگه خیلی شاداب بود ...بعد قلق این معلم افتاده بود دست ما ،روزهایی که میخواستیم درس نپرسه ،الکی یه سوال ازش میکردیم ،بعد مینشست تا آخر زنگ در موردش توضیح میداد خخخ خلاصه واسه گذروندن وقت خیلی خوب بود ،بعد من یه چیزی کشف کردم 😂اونم این بود که این معلم هر چی میگفت باید میخندیدی تو روش😂اگه میخندیدی باهات خوب میشد ،گاهی وقتا یه حرف الکی میزد کل کلاس میرفت رو هوا😂درحالی که حرفشم خنده دار نبود ،منم یه جوری الکی می خندیدم که بچه ها به خنده های من میخندیدن:)))))
    حالا همین معلم تعریف میکرد زمان جنگ چند عراقی رو باهم اسیر کردم:))))یه بار دیگه میگفت در فلان سال یه رادیو ساختم موج اف ام میگرفت😆
    آناهیتا ......
    خاطره اولیت اون جمله ای که گفتی امتحان داشتم و زیاد آماده نبودم منو کشته ههههه
    تو به من بگو کدوم روز آماده بودی ؟؟؟؟ خخ
    کدوم روز درس خوندی ؟؟ خخخ
     حتما وقتی زنه بهت گفته این صندلی اشتباه هست ، یکی از پاهاتو رو اون یکی پات انداختی درسته ؟؟؟
    حالا اون امتحان رو چند شدی آقا گرگه ؟؟؟ 

    خاطره آخری رو یه بار برام گفته بودی ، این خاطره رو با ماجرای آرین برام گفتی 
    آخ یادش بخیر چقد تابستون خوش گذشت ، چقد سر آرین من خندیدم و واسم جالب بود 

    فقط من واقعا نمیدونم چرا خاطره ای به یاد ندارم 

    دروغ نگو تو که هنوز زنده ای خخخ یا شایدم مردی من الان دارم الکی واسه خودم مینویسم😉😋
    ببین تو روزی چند ساعت واسه امتحانات میخونی ؟حداقل ده ساعت میخونی درسته ؟خب تو ده ساعت میخونی میبری 18 فوقش من سه ساعت میخونم میبرم 15 😏در نهایت تو قبول میشی منم قبول میشم:)))حالا این وسط کی ضرر کرده تو خخخ چون فقط سرت تو کتاب بوده که بله نتیجه شم همون سردردیه که شدی:))
    بعدشم مخ من و تو که نباید یه اندازه باشه👤یکی مثل من همون دو سه ساعت واسش کافیه😃
    ولی من تفریحمو میکنم نمره هم میگیرم:)))
    یادم نیس چکار کردم دیگه ،اون امتحان فکر کنم 14 شدم خخخ
    فکر کن تو میتونی ،اون مغز فندقیتو بکار بنداز یه خاطره تعریف کن😉
    دختر ایرونی
    جناب مدیر، خاطراتتون خیلی بامزه بود بسی خندیدیم خخخخ

    اینجام باید حرص بخورم؟؟؟؟ چرا پست رو به حاشیه میکشونین؟؟؟؟
    دفعه بعد خواستین حرف بزنین، صفحه شخصی جای مناسبتریه!
    این فقط یه چشمه از عصبانیتم بود خخخخخخ 

    ممنون ،بله حق با شماست 😋من بعد واسه دعوا میریم همون صفحه 😆
    حالا باز اینجا خوبیش اینه بر خلاف خانواده برتر که چند نفری پست ها رو به حاشیه میکشوندیم میتونم حذفشون کنم:))
    آناهیتا ......
    آقا تسلیم تقصیر منه که پست رو به حاشیه میکشونم
    دیگه سعی میکنم دعوا نکنم


    خودمم یه مدت تصمیم دارم ، مثل دخترای همسنم حرف بزنم ، خیلی شیک و با کلاس !!
    نه مثل الآنم که چرت و پرت زیاد میگم !!!!!
    مسیر سبز
    سلام ،این بار میخوام در مورد دو تا از همسایه هامون واستون بگم:))
    یه همسایه داریم که روبروی ما هست ،بعد اینا پول برق رو زورکی و با جروبحث همیشه پرداخت میکنن ..
    مثل اینکه چند ماهی پرداخت نکرده بودن پول برق رو ،و من دیدم یه روز ،از اداره برق اومدن دو نفر ،و یکیشون رفت بالا تیر برق ،برق همسایه رو قطع کرد و رفت!
    همسایه مون یه مرد 60 ساله هست ،بعد همینکه سوار موتور شدن رفتن ،نیم ساعت بعد همسایه مون که پیرمرد هست رفت بالا تیر برق دوباره برق رو وصل کرد خخخ 
    دوباره از اداره برق متوجه شدن که اینا برق رو وصل کردن  و دوباره روز بعد اومدن،خلاصه برق رو قطع کردن و دوباره سوار شدن رفتن :)))دوباره همسایه مون رفت وصلش کرد ،بازم اونا متوجه شدن اومدن خخخ یکیشون رفت بالا قطعش کنه ،یهو زن همسایه مون متوجه شد ،بهشون تیکه انداخت و گفت دست شما درد نکنه !!!!!!😁 اونم در جواب گفت ،دست شما درد نکنه که ما هی برقو قطع میکنیم شما دوباره میرین بالا وصلش میکنین:)))
    خلاصه بخاطر ابروشونم بود رفتن پرداخت کردن!!
    حالا فکر کنین پیرمردی میرفت بالا برق ،اگه یوقت خدایی نکرده میفتاد بلائی سرش میومد ،یه رسوایی بود ،میگفتن رفته برقو قطع کنه افتاده!!!
    مسیر سبز
    اینم خاطره پسر همسایه مون :
    چند سال قبل که پسر همسایه اگه اشتباه نکنم پنجم دبستان بود ،بعد این میرفت تیله میخرید 50 تومن ،بعد میومد به بچه های کوچک میفروخت 100 تومن و در طول روز کلی پول در میاورد😁یه روز بچه های کوچک دستشو خوندن و رفتن جلو خونه شون که اینو بزنن:))))حالا فکر کنین حدود بیست سی تا بچه جلو خونه شون منتظر بودن این بیاد بیرون:)))
    گذشت تا اینکه وارد راهنمایی شد ،بعد یه تفنگ بادی خرید😁بعد با تفنگم کلی پول در میاورد :)))گنجشگ میزد و به بچه های کوچک میفروخت😁
    بعد قیمت هاشم با همه فرق میکرد😁مثلا گنجشک زنده یه قیمتی داشت ،گنجشک مرده یه قیمت ،و گنجشک پخته هم یه قیمت😉😁خودش میرفت پر گنجشک ها رو میکند و میپخت و آماده می فروخت به بچه ها😋😁
    خلاصه تو کوچه مشهور شده بود :)))
    یه بارم به داداش کوچک من گفته بود ،یه جوجه محلی دارم با نصف قیمت می فروشم به تو خخخ بعد داداشمم میخواست بره ازش بخره من نداشتم ،گفتم امکان نداره این بیخود با نصف قیمت بفروشه :) خلاصه فروخته بودش با نصف قیمت به پسر همسایه و به 24 ساعت نکشید ،جوجه مرده بود و مثل اینکه جوجه مریض بوده:)))
    خلاصه بگم سیاست منفیش خیلی زیاد بود😁😋شک ندارم بزرگ بشه یه چیز خفن ازش در میاد:)))
    البته الان دبیرستانه :)
    آناهیتا ......
    میگم اون پیرمرده ، چقدر توانایی داشته که بره بالا برق رو وصل کنه

    بعدش آقا تو دیدبانی ، همسایه ها رو دید میزنی ؟؟خخخ
    اصلأ از کجا نگاشون میکنی ؟؟؟
    مثلأ اون پیرمرده داشته میرفته بالا ، تو رو ندید ؟؟؟

    ولی همسایه های جالبی دارین


    وای خاطره دومی خخخخ
    این پسر حسم میگه خخخخخ بزرگ شه ، ماری میشه برای خودش

    یعنی میدونسته که جوجه مریضه به اون سن و سالش ؟؟؟
    واااااااااای کباب میکرده ؟؟؟
    خانوادش چیزی نمیگفتن ؟؟؟؟

    تو میرفتی اینا رو تنبیه میکردی نه منو خخخخ

    خاطراتت عالی بود
    من هیچی یادم نمیاد ، آخه من خییییییلی وراجی میکنم ، تمام ذهنم پاااک میشه
    شصت سال چیزی نیست واسه اینکارا،من الان پدربزرگم نزدیک هشتاد سال سن داره بالا یه نخل هایی میره که هیچکی نمیتونه بره ...
    نیازی به دید زدن نیس ،اونا هم زیاد واسشون مهم نبود ،وقتی یه نفر بره بالا تیر برق دیده میشه 
    چرا منو دید ،خیلی از همسایه ها متوجه شدن 

    آره خیلی بچه بازیگوش و خرابی هست😁آره تشخیص اینکه جوجه مریضه کاری نداره ،حتما جوجه بی حال بوده 
    آره کباب میکرد خخخخ نمیدونم والا شاید مخفیانه اینکارو میکرد:)
    آناهیتا ......
    خدا پدر بزرگتو حفظ کنه
    آرزوی سلامتی براشون دارم

    ممنونم
    خواهش میکنم ،خیلی ممنونم از شما :) 
    دختر ایرونی
    سلام به همگی دوستان

    خوابیدن سر کلاس

    ترم دوم کارشناسی بودم و یکی از درسامون بین بچه های مهندسی مشترک بود و حدود 150 نفری میشدیم... صبحم ساعت 8 کلاس داشتیم... دقیقا الان یادم نمیاد چرا شب قبلش نخوابیدم ولی میدونم به شدت خوابم میومد بحدی که حس میکردم نور چراغ قوه گرفتن تو صورتم و نمیتونم چشمامو باز نگه دارم ...

    20 دقیقه نیم ساعتی از کلاس گذشت که پلکام سنگین شد ... آرنجمو تکیه دادم به دسته صندلی و دستمو سایه بون قرار دادم...چون تعداد زیاد بود استاد خیلی روم دید نداشت ... نمیدونم چقدر گذشت ولی تو اوج خواب آرنجم لیز خورد و با سر رفتم تو جزوه و با هر چی خودکار رو صندلی بود افتادن رو زمین فکر کنید تو اوج سکوت (مسخره نکنید ولی 5 تا خودکار از انواع رنگا داشتم برا جزوه نویسی آبی قرمز مشکی بنفش سبز و یدونه هم اتود بود خخخخخ ) بعد هم که کلاس رفت رو هوا... اونقدر خندیدن که کم مونده موج مکزیکی برن خخخخ... اصلا ول کن نبودن به ترک دیوارم میخندیدن این که دیگه جای خود داشت... حالا خودکارام هر کدوم یه گوشه افتاده بود خخخ از جلو و عقب و بغل همه رفته بودن زیر میز خودکارای منو پیدا کنن خخخخ... استاد درسمونم تازه از خارج برگشته و هیئت علمی شده بود بنابراین اخلاقش هنوز خداروشکر افول نکرده بود خخخ گفت برید یه آب به صورتتون بزنید برگردید و منم چون میدونستم با آب زدن چیزی درست نمیشه و بازم همون آش و همون کاسه گفتم اگه اجازه بدین دیگه سر کلاس نیام و اوشونم اجازه دادن خخخخ


    **************

    سال آخر کارشناسی- سرجلسه امتحان

    امتحانمون اوپن بوک بود و حدود 4 ساعت بی وقفه باید سرجلسه میبودیم... گردن درد و کمردرد که دیگه جزجدایی ناپذیر امتحانات اوپن بوک بود و همینطور خواب رفتگی دست و پا ... سالن امتحانم یه سالن خیلی بزرگ بود و صندلی من انتهای سالن ... مراقبا و استاد درسمونم همگی پایین سالن بودن... امتحانم تموم شد و حالا پا شدم برم که برگه مو بدم... یه 6-7 متری رفتم جلو که یهو پاهام سنگین شد و یه درد بدی توشون پیچید  و نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم بخورم زمین... همینجوری وسط سالن بین راهرو مونده بودم اونم با یه حال زار و طبیعیه که همه متوجه بشن... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که خم شدم و دستامو گذاشتم رو زانوهام... همه هول برشون داشته بود که چی شده ... استادم که رنگ به رو نداشت و خیلی دستپاچه شده بود ... اون وسط یه عده از شرایط به نفع خودشون استفاده کردن و جوابارو به هم رسوندن خخخ

    یکی از بچه ها پا شد رفت رو یه صندلی خالی دیگه نشست من نشستم سرجاش تا پاهام از خواب بیدار بشن خخخخ استاد میگفت چرا اینطور شدین سابقه داشتی و این حرفا خخخخخ گفتم استاد وقتی هر بار مجبور باشیم 4 ساعت فیکس بشینیم یه جا معلومه سابقه دار میشیم خخخخ اونم گفت من بعد به فاصله هر 1 ساعت اجازه  میدم یه بشین پاشویی انجام بدید که این بلاها سرتون نیاد خخخخ

     **************


    آدرس دادن

    همینقدر خلاصه بگم که تو آدرس دهی اوضاعم بحرانیه یعنی سابقه بس درخشانی دارم خخخخ

    تو اصفهان یه خیابونی وجود داره به اسم دروازه شیراز یا همون میدان آزادی ... حالا من کجام؟ طرفای میدان امام حسین (دروازه دولت)... میگن از هر چی بترسی به سرت میاد دقیقا همینه... چیزی که من خیلی از برخورد باهاش میترسم اینه که یکی ازم آدرس بپرسه و بدشانسی  اینجاست که بیشتر اوقات باهاش برخورد میکنم... بین این همه آدم صاف میان طرف من و ازم آدرس میپرسن خخخخ

    داشتم راه خودمو میرفتم که شنیدم یه خانم از تو ماشین میگه خانم ببخشید برا رفتن به دروازه شیراز باید از کجا بریم میشه آدرس بدین... وامصیبتا خخخخ گمونم مسافر بودن شوهرش راننده بود دو تا بچه هاشونم عقب بودن... حالا منو میگید نمیدونستم از کجا شروع کنم خخخخ جوری براشون توضیح دادم که آقاهه دراومد گفت مطمئنید با این آدرس که دادین سر از خود شیراز در نمیاریم به جای دروازه شیراز خخخخخخخخخخخخخ خودمم خنده م گرفته بود گفتم خب شما الان همین خیابونو مستقیم برید بپیچید دست چپ بعد اونم خدا بزرگه یکی پیدا میشه راهنماییتون کنه خخخخخ بعد یه چیزی که خیلی بد جاافتاده میگن اگه از اصفهانیا آدرس بخوای اشتباه بهت آدرس میدن!! من قبول ندارم ولی همین تفکر باعث شده بود که اونا بهم شک کنن خخخخ میگفت خانم مطمئنید باید برم سمت چپ ؟؟!! بخدا ما کارو زندگی داریم باید فلان ساعت نمیدونم کجا باشیم خخخخخ گفتم بابا من اصفهانی نیستم خیالتون راحت آدرس درست درسته خخخخ

     ************

    این یکی خاطره هم مربوط به آدرسه... تو دانشگاه تو ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس بودم... دانشگاه ما هم که درندشت توش گم میشی... باز یه ماشین رد شد بین این همه دانشجو گفتن خانم ببخشید دانشکده مواد کجاست!!! یا اباالفضل اینا از کجا اومدن خخخخ دانشکده مواد اون سر دانشگاست چطور آدرس بدم... یعنی اینقدر با دستان مبارکم براشون کروکی کشیدم که فکر کنم رو اعصابشون رژه رفتم خخخخ بدتر اونکه آخرشم نفهمیدن خخخخ بعد دوستم اومد با یکی دو تا راهنمایی درست درمون آدرسو داد اونام رفتن خخخخ

    خودم حس میکنم تو آدرس دهی رو دست پت و مت بلند میشم خخخخخخ حالا اگه بخوام از این سر شهر برم اون سر شهر قشنگ راهو بلدم ولی تو آدرس دهی گیر دارم!!!!!!

     

     

    خیلی ممنون دختر ایرونی:))
    مثل همیشه جالب بود خاطراتت:))
    به نظر من ازت سوال کردن بگو بلد نیستم کجاس خودتو راحت کن😃
    خاله باران
    از ادرس دادن خاطره گفتی

    پسر عموی پدرم سالها قبل حدود سال 53که کوچه ها اونقدر ادرس نداشتن

    اسم نداشتن میاد از بابام میپرسه که خونه دختر عمه اینا کجاس حالا ببین بابام چطور ادرس میده

    میگه از این چهارراه برو سرش یه چهارراه دیگه اس سر چهارراه بپیچ تو کوچه بچه ها دارن دم در بازی میکنن

    تا سالها هر کی میخواست ادرس بده ادرس دادن بابای من مثال میزدخخخ
    چه باحال 😁خاله شما خودت خوب آدرس میدی؟!:))
    دختر ایرونی
    سلام

    آقا احسان
    خواهش می کنم:)
    فکر خوبیه میگم نمیدونمو خلاص خخخخ 

    خاله باران عزیز
    دستشون درد نکنه خیلی خوب آدرس دادن خخخخخخ 
    حالا اومدیمو بچه ها اون روز بازی نمیکردن اونوقت تکلیف چی بود خخخخ
    آره والا اینجوری راحت تره😁
    راستی اصفهان درس خوندی ؟!
    دختر ایرونی
    یه 6-7 سالی اونجا زندگی کردیم :))
    آها به سلامتی:))
    الی24 ...
    :)
    سلام اناهیتا خوبی دختر کجایی؟زری بهم گفت حالمو پرسیدی ببخشید یه مدت سیستم محل کارم نت نداشت
    گوشیمم به نت وصل نمیشه فقط تلگرامم کار میکنه
    الانم دیگه نه تلگرام ونه.....

    ولی اگه خدا بخواد دوسه روزی هست سیستم محل کارم درست شده

    آناهیتا ......
    سلام بر تو الی جان 
    حال و احوال ??? 
    خودت خوبی ، خانواده ?? 

    من والا ویلون و سرگردون 😂 ازین سایت به اون سایت 😕 
    برای خودم یا خونم 
    یا روستا خونه ی پدربزرگم

    هوا سرده ، صبح با پدربزرگم رفتیم تو کوه های اطراف خیییلی سرد بود. ولی یه سنجاب رو دیدم داشت بلوط میخورد 😋 
    دلم میخواست بگیرمش بغل ، فشارش بدم تا بترکه 😂 
    الآنم تو خونه آقا بزرگم هستم
    تا جمعه خونه نمیرم 😋

    ولی خب خداروشکر بارش برف و بارون داشتیم

    اتفاقا امروز پیامتو ، تو صفحه شخصیت دیدم 
    آره چند روز بود نبودی 
    گفتم پر دراوردی و بی خداحافظی رفتی 
    حالا خوب شد که اومدی 
    اینجا با هم حرف میزنیم

    گوشیت چی شد ?? 
    چرا نداری ??? 


    سروناز
    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂همه داستانها خیلی بامزه بود امروز منو از همه کاروکاسبیم کرد 
    اون ماهی وحشی اکواریوم از همش بامزه تربود
    ممنون سروناز خانم :)) اصلا داستانی داشتیم با اون ماهی😁
    الی24 ...
    اناهیتا
    سلام گلم خوش بگذره بهت
    اخی سنجاب بیچاره نترکونش  گناه داله خخخ...منم هوس کردم بغلش کنم نازش کنم سر بذارم روش بادستم نوازشش کنم اروم ارومممم.....الی..الی...پاشو...رفتم توحس خخخ

    الان دارم گوشی دارم تلگرامندارم:)
    موفق باشی گلم نمیتونم زیاد صحبت کنم
    آناهیتا ......
    الی 

    تو باز خوبه با حیوونا مهربونی 
    من دوست دارم یه سنجاب داشته باشم بعد با اون چوبا که ماله گلفه شوتش کنم 😂😂 
    اصلا الآن تصور میکنم چشام گرد شد 
    من سنجاب میخوام ، مامانم نمیذاره 

    روز جمعه که داداشم اومد روستا خرگوشکمو آورده بود ، رفتیم بیرون تو برفا گذاشتیمیش 
    عین این استتارا بود 
    قلبم فداش ❤ 
    ولی تصمیم گرفتیم ولش کنیم بره 
    حیف که رفت 😕 
    حالا سنجاب میخوام تا با دندوناش بازی کنم 
    فندق و بلوط به خوردش بدم
    نازش کنم
    روسری سرش کنم 
    بعدش فشارش بدم تا بترکه 😋

    خوبه هر از چند گاهی بیا اینجا 
    چایی و شیرینی هم برات آوردم نگی خشک و خالی بدرقم کرد
    فقط از کیکه کم بخور 😉 برای بقیه بمونه 😎 
    🍩🍮 🍼 
    اقا چای نبود 😕 
    کجاست ?? 
    جاش کو ?? 
    همه چی تو شکلکا هست الی چای 😕
    بجاش شیشه شیر 😂 برات گذاشتم با کیک میچسبه 
    مقویه 😎 
    تازه شیر خشک گرونه هااا 
    صبا:)
    سلام ماشالا جمعتونم که جمعه  
     بزارین خاطره ای رو تعریف کنم که چند روز پیش همسایه سابقمون یادم انداخت

    تعریف میکرد میگفت زمانی که خواهرت میخواست ازدواج کنه تو 24 ساعت تو خونه بلند میخوندی

    خره و گاوه همدیگرو ندیده بودن حالا که دیدن همدیگرو پسندیدن بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا  
    و از اون  موقع شوهرش هر وقت بحث ازدواج میاد  وسط  حفظ  شده تا همین الان که 11 سال گذشته میخونتش
    سلام صبا خانم ،خیلی خوش اومدی😃
    ممنون:)
    صبا:)
    مقاله غرای خود را بار دیگر با صدای بلند خواندم و از شیوایی کلام و روانی قلمم ذوق مرگ شدم اما خودم هم ته دلم می دانستم این نگاه جامعه شناسانه چرندی بیش نیست شب یلدا در اصل یک دورهمی خانوادگی که دل ها را به هم نزدیک میکند و از فضای مجازی حاظر دور میکند نیست
    بیشتر میتوان آن را به دوئلی برای خاله خانباجی ها دانست که سخت اصرار دارند ثابت کنند به ارواح جدشان نیستیم در حدشان
    من خودم به عنوان یک جامعه شناس در این ورطه افتاده ام یادم می آید اولین سال ازدواجم بود و مادرم باید بساط شب یلدا را در طبق اخلاص برایم می آورد و در چشم قوم شوهر میگردد تا ثابت کند أین چنین بساط یلدا برای عروس می آورند نه آن که شما پارسال آوردید
    خوب یادم است از دو هفته قبل هر روز در بازار بالا و پایین  می شدیم تا بهترین و چشم درار ترین لباس پیش کشی بوت و آجیل را بیابیم رنگ لباس را با تور توی سبد ست کنیم یا ربان را چطور گره بزنیم تا زر دوزی هایش توی چشم بزند
    فکر کنم اندازه یک وانت هندوانه خراب کردیم تا یک هندوانه را  آن طور که شایسته است بیاراییم سی آذر فرا رسید
    هم چون برق گرفته ها از خواب پریدم پاهای ورم کرده از بازار گردی دیشب را روی سرامیک یخ زده گذاشتم زجر را به جان خریدم و شروع به سابیدن کردم 
    به دستور مادر تمام شیرینی ها و دسر ها را خودم درست کردم تا نشان دهم از هر انگشتم دقیقا چند هنر آویزان است

    ساعت با سرعت جلو می‌رفت و به بلند ترین شب سال نزدیک میشد وقتی مهمان ها آمدند آنقدر خسته بودم که در ذهنم ساعت رفتنشان را محاسبه میکردم
    مادر شوهر آمد و با لباس زرقو برقیش  روی مبل سلطنتی تک نفره نشست پا را روی پا انداخت و باد بزن به دست گفت ببینم چکار کردی عروس
    من هم از باب فروتنی یا اینکه بابا این کار ها که برای ما کار نیست گفتم
    هیچ ساده برگذار کردم
    در همین وقت مادرم با طبقی بر دست و پشتش پنج طبق بر سر وارد شد و با چشمو ابرویی خاص به مادر شوهرم حرفهایی زد که تا مادر نشوی نمیفهمی
    طبق ها را کنار هم روی زمین چید و با نگاه به چشم ها تحسین را در آنها کاوید مرد ها آن طرف سالن به بالشت ها تکیه داده بودند  تخمه میشکستند و قاه قاه می‌خندیدند اصلا حواسشان نبود این سمت خانه چه دوئلی با نگاه و ظریف کاری های زنانه شکل گرفته من کمر شکسته هم مدام پذیرایی کرده و هنرم را به زور در چشم  میکردم
    مادرم شروع کرد دانه دانه خرید هایش را نشان میداد و از جنسش میگفت پالتو را به عنوان آخرین هدیه پهن کرد نگاهی با عشوه به مادر شوهر انداخت تا پیروزی در نبردش را اعلام کند 
    اما مادر شوهر تیری خلاص زد و بیچاره مادرم را از پای درآورد گفت شلوار بافت چی؟ عروسم از سرما یخ میکند قربانش شوم
    خنده بر لبان مادر ماسید سکوت حکم فرما شد مرد ها با چشم های گرد شده ما را نگاه می کردند مادرم سریع خود را جمع کرد و گفت ای وای جایش گذاشتم با این جواب آقایان انگار خیالشان راحت شده باشد دوباره تق تق تخمه هایشان به راه افتاد اما این سمت خانه اوضاع فرق داشت  حالا مادر شوهرم با خیال راحت تری برای مادرم چشمو ابرو می آمد  
    مادرم برد مسلم را با یک خطای جزئی داشت واگذار می کرد
    وقتی مهمان ها از در خارج می شدند و مرد ها با شکم های باد کرده برای آخرین بار دلو قلوه می دادند مادر شوهر تک گل دقیقه نود را با نگاهی سرشار از مهربانی زد و با گوشه چشمی به مادرم گفت شما که طبقت ناقص بود شلوار بافت نخریدی ایشالا خودم برای عروس گلم میخرم نچاد  و از در بیرون رفت 

    و ما را بازنده نبرد یلدا کرد

    صبا سادات پیش بین









    خاطره درست حسابی یادم نیومد یه داستان طنز فرستادم 
    ممنون صبا خانم :) شما هر چی دوست داشتی تعریف کن😁
    الی24 ...
    سلام اناهیتا جونم خوبی عزیزم:) درسات چطورن؟تو هم مث احسان دبیری دیگه؟:)



    سلام صبا خودتی؟

    همونی بهم پیام میدادیم؟خوبی بچه هات خوبن ؟بی وفا کجایی اخه دلم برات تنگ شده
    نه نامی نه نشونی کجایی اخه..من شماره مو عوض کردم ..شمارتو ندارم خانم گل
    آناهیتا ......
    ملکه الی ❤ 

    سلامتی 
    ولی درسام سنگین و سخت و زیاد هستند 😞 
    الآن دارم زبان انگلیسی میخونم چهارشنبه امتحان دارم ، مجبورم برای اینکه بتونم حرف بزنم ، کلاس زبان برم😞 
    دیشب ساعتای نه و نیم خوابم برد بدون شام از شدت خستگی !!
    تازه قرار بود برم کوه با داییم که بخاطر درسام نمیرم 

    دیگه یقین پیدا کردم تو و جناب احسان از لحاظ حافظه پیر زن و پیر مرد هستید 😂 
    بله خانم گل دبیری دارم میخونم ولی سه سال دیگه تموم میشه و باید تو شهر خودم تدریس کنم
    دوست داشتم برم مرکز استان ، اونجا امکانات خوبی برای پیشرفت داره ولی هزار حیف که اینجا ....
    حالا شما که حافظه ت خوبه مثلا چه گلی به سرمون زدی😏
    الی24 ...
    اها خدارو شکر که امتحان داری خخخ کمی مشغول میشی خداروشکر :)
    حافظه م خوبه که یادم بود دبیری میخونی:))

    راستی به احسان حرف نزن ما فامیل نزدیکیم یه استیکر اسکار میفرستم بخورتت هاااا خخخخ

    دوست دالم نمره خوبی بگیر...بای
    :))
    صبا:)
    به الی اره خود ناکسشم 

    همه شماره منو دارن ازشون بگیر ای دی تلگرامم اسمو فامیلمه با یه خط وسطش

    همه هم خوبن منم تکون نخوردم یه ذره موهام سفید تر شده که  طبیعیه

    خاطره خوبامم یادم نمیاد وگرنه میگفتم ولی خدایی خاطررو باید رو در رو تعریف کرد اینجوری همه نمکش میره
    سلام نه اتفاقا خاطره مزه ش به اینه که اینجا تعریف کنی😋
    آناهیتا ......
    الی نگو یه خورده مشغول میشی 
    خودت فاصله ی شهرستانمو با مرکز میدونی 
    فقط کلاس نیست که فاصله ی اومد و رفت هم هست 
    الآن دارم یکی از درسای اختصاصیم رو میخونم 😞 
    بعدش من به جناب احسان حرف میزنم 😱 
    خواهر از تو بعید بود 😉
    چرا هیچکی باور نمیکنه من آزارم به مورچه نمیرسه 😕 

    جناب احسان باید همین الآن بگی تو همیشه منو اذیت میکنی 😆 بیا الآن اعلام کن 😎 

    الی از اسکار خوشم میاد تو شبکه پویا بعضی اوقات میبینمش 😋
    من عادت ندارم دروغ بگم:))
    ریحان ...
    سلام.
    مهمون نمیخواید؟
    چند تا از خاطراتو خوندم. ماشاءالله بچه ها خوب خاطره تعریف می کنن.

    من سوتی چند وقت پیشمو تعریف می کنم.
    خانم همسایه در خونه مونو زد،منم تنها بودم،گفت ببخشید تلفنمون قطع شده میشه تلفن خ... تون بدید  ببینم مشکل از خطمونه یا نه؟
    من فکر کردم  گوشی خواهرمو میخواد.
    اولش تعجب کردم بعد رفت گوشی خودمو آوردم و گفتم بفرمایید.
    خندید و گفت نه گوشی خونه تونو. خودمون که اینو داریم.
    حالا من خدا رو شکر کردم که بیشتر ضایع نشدم چون میخواستم بگم خواهرم اینجا نیست.
    سلام ریحان خانم ،خیلی خوش اومدی:) 
    ممنون سوتی باحالی بود😆تا باشه از این سوتی ها:)))
    ریحان ...
    عه چه خوبه.
    به این میگن تایید سر خود :)
    اره دیگه گذاشتم رو تایید خودکار که راحت باشین:) 
    البته فقط این پست بدون تایید ثبت میشه نظرات:)
    ریحان ...
    خیلی ممنون.

    ی بارم برای مادربزرگم مهمون اومده بود. با خودشون ی چیزی آورده بودن که جعبه ش مثل جعبه ی شیرینی بود منتها ی خرده کوچیکتر .مادربزرگمم فکر کرده بود شیرینیه. 
    خلاصه به من گفت برو اون شیرینی رو بیار.منم رفتم تو آشپزخونه ی نگاه به جعبه انداختم دیدم ظرفه!! منم ی خرده تعلل کردم بلکه مادربزرگم از سرش بپره. ولی نه...هی اصرار می کرد ...جاااان اون شیرینی رو بیار.
    خلاصه مادرمو صدا کردم و گفتم این شیرینی نیست.مادربزرگمم دوباره اصرار ، دیگه مامانم جلوی مهمونا گفت شیرینی نبوده.
    جالبیش اینجاست که برای عیادت ظرف چینی آورده بودن:)
    چقدر باحال :))) میتونستی یه نفرو بفرستی بره بگیره اگه مهمونا غریبه بودن و باهاشون رودروایسی داشتی😁
    یه ماجرای همینجوری هم خاله باران داشت اگه اشتباه نکنم ! 
    کلا یهویی اومدن مهمون خیلی ضدحاله :) 
    برو اونجا ساکت بشین(;
    حالا برعکس;
    یه روز یکی از آشناها اومد منزل ما،یه کارتون کوچولو هم دستشون بود ،برای خالی نبودن (:
    خلاصه اون جعبه ی به اصلاح کادو رو دادن دست من و نشستن.
    من رفتم جعبه رو گذاشتم رو اپن بدون اینکه ببینم چی هست توش،پیش خودم گفتم لابد ظرفی چیزیه  بعدا میبینیمش ورفتم پیششون نشستم،
    وقتی مهمونا رفتن ;رفتیم سروقت جعبه فک میکنید چی بود ..!
    بستنی بود خخخخخخخ
    کلی هم آب شده بود(:
    بنده خداها نیاوردیم خدشونم بخورن،خدا میدونه چقدم منتظر بودن حالا خخخخخخخخخ
    خب به من چه جعبه ش خیلی شبیه به کارتن ظرف بودههههه (;

    سلام ماورا خانم 😁 خوبی؟!:)هنوز اون استیکرو میبینم یاد تو میفتم:))
    ممنون بسی شاد شدم با خاطره ت:)))
    چجوری متوجه نشدی که اونا ظرف نیستن!!!!
    ;)
    سلاملکم
    تشکر..
    خخخخخ اره دیگه تاریخی شد رفت (;
    باورکن اصلا به ذهنمم خطور نکرد O:-) 

    یه خاطره دیگم یادم افتاد;
    یه بار یکی از اقوام دورمون برای اولین بار اومدن خونه ما;
    واسه خالی نبود،فک میکنید با خودشون چی اورده بودن :O
    هندونه:/
    اونم کی؟؟؟؟؟
    تو چله زمستون :/
    داریم اصن داریم O_o
    خلاصه بماند من و اجیام چقد تعجب کردیم و خندیدیمD:
    مادرم اورد و هندونه رو شکوند و با مخلفات دیگه گذاشتیم جلوشون;
    پدر گرامی از راه رسید
    بعد خوش وبش دراومده به مامانم میگه ....خانم اصلا هندونه ت ،هندونه خوبی نیست (اونم جلو مهمونا) :ا
    مامانم در جوابش ;
    میگه اره اصلا خوب نیست اخه الان فصل هندونه س..!!
    قیافه من واجیام :ا
    اینم قیافه مهمونا !-:
    از رو بردنشون بنده خدا ها رو خخخخخخخخ
    اصلا ملاحظه نمیکنن که خخخخخ (:
    عجب :)). چقدر خنده دار بود این یکی 😁😝
    واقعا لحظه بدی واسه شما فکر کنم:)) ماجرا اینجوری زیاد پیش میاد:) قبلش حتما باید بگی:))
    راستی ماجرا چیه اینقدر اسم عوض میکنی😏
    دختر ایرونی
    سلام

    اینم سه تا خاطره به یاد مادربزرگم:))

    چند سال پیش تو سفری که به مشهد داشتیم، مادربزرگم (مادر پدرم) همراهمون بود... یکی از روزا برا ناهار رفتیم  سفره خونه و  بابام سفارش آبگوشت داد البته غذای دیگه ای هم سرو نمیشد و فقط آبگوشت بود...

    ما مشغول خوردن شدیم ولی متوجه بودیم که مادرجون لب به آبگوشت نمیزنه و فقط داره نونو سبزی میخوره خخخخ

    بابام گفت مادر چرا غذاتو نمیخوری؟ ...گفت آخه آبگوشتم شد غذا حالا کباب بود یچیزی خخخخ 

     از اون موقع به بعد ما هر موقع کباب داشتیم و مادرمم خونمون بود داداشم بهش میگفت مادرجون سفر مشهدو یادتونه خخخخ

    الانم نه من و نه خواهرم آبگوشت دوست نداریم و عاشق کبابیم مامانم میگه شما به اون خدابیامرز رفتین خخخ

     **************


    این یکی خاطره هم مربوط میشه به 11-12 سالگیم

    خونه مادربزرگم بودم ... بعد از ظهر شدو یه گوشه اتاق پذیرایی گرفتم خوابیدم یه پتو هم کشیدم رو خودم...

    حالا از شانس من براشون مهمون اومد داداش و زن داداشش بودن به اضافه بچه هاشون...من که خواب بودم متوجه اومدنشون نشدم ولی وقتی بیدار شدم متوجه شدم مهمون دارن و دقیقا پایین اتاق نشستن منم که بالای اتاق بودم ....

    به خاطرظاهر پریشان بعد از خواب  و احساس غریبگی با مهموناشون، تصمیم گرفتم همون زیر پتو بمونم و اونام فکر کنن من همچنان خوابم...

    اون وسط مادرجونم به عمه م گفت پتو رو بزن کنار از رو این بچه هوا خیلی گرمه !! بعد من عادت داشتم از همون بچگی که به پشت بخوابم مثل این ستاره دریاییها خخخ هیچی دیگه دیدم هواپسه طی یک عملیات انتحاری پتو رو پیچوندم به خودمو به پهلو خوابیدم خخخخ اینجوری دیگه لااقل روصورتم دید نداشتن و میتونستم با چشمای باز به حرفاشون گوش بدم خخخخ

    حدود 4 ساعت زیر پتو موندم... بالاخره قصد رفتن کردن ولی مگه مامان بزرگم میذاشت اینا برن ... تعارف پشت تعارف که باید شام بمونن... منم زیر لبی کلی فحش نثارخودم به خاطر خواب بد موقع م کردم خخخ خداروشکر نموندن و رفتن...

    بلافاصله بعد رفتنشون سریع از زیر پتو اومدم بیرون خخخ عمه م گفت میدونستم بیداری روت نمیشده بیای بیرون وگرنه سابقه نداشته این همه بخوابی خخخخ

     ****************



    اینم مربوط به همون 9-10 سالگیم میشه...

     مادربزرگم اومدن خونمون و موقعی که خواستن برن ، پامو کردم تویه کفش که باید باهاش برم... 

    منم که سابقه درست و حسابی نداشتم از این جهت که خیلی وابسته به خانواده بودم و اگه مامان بابام جایی نباشن نمیتونم اونجا دووم بیارم... برا همین مامانم به زور نگهم داشته بود که نرم خخخخ مادرجونمم که اشکای منو دید گفت دلم به رفتن نیست بذار ببرم بچه رو قول میده بهونه گیری نکنه... حالا بابای منم اون وسط دراومد گفت مادر نصفه شبی زابراهتون میکنه شما برید بالاخره اینم اشکاش تموم میشه خخخخ(چقدر ما بچه های اون موقع مظلوم بودیم واقعا، میذاشتن یه دل سیر گریه کنیم که خودبخود بند بیاد اونوقت بچه های الان برا اینکه اخم و تخم نکنن همه چی در اختیارشون میذارن ... ای روزگار ...حالا انگار 50 سالمه خخخخ)

    بالاخره من موفق شدم و با مادرجونم رفتم خونشون... اون موقع یه عمو و یه عمه ی مجرد داشتم ...ساعات اولیه خوب بود ولی کم کم احساس دلتنگی اومد سراغم و سر سفره شام یدفعه زدم زیر گریه که من میخوام برم خونمون خخخخ دقیقا یادمه عموم گفت  میدونستم دیگه وقتشه بهونه هاشو شروع کنه ولی چه بدموقع خخخخ مادرجونم برام لقمه میگرفت میگفت غذاتو بخور بعدش با عمه برید نقاشی بکشید و.... ولی اینقدر بغض داشتم نمیتونستم غذا بخورم ... میگفتم همین الان باید بریم خونمون خخخخ عموم گفت اگه گریه نکنی و غذاتو بخوری منم قول میدم چند دور قلندوشت کنم خخخخ نقاشی کشیدمو قلندوش هم گرفتم ولی بعدش دوباره زدم زیر گریه خخخخخخ 

    بعد از این گریه دیگه نازم خریدار نداشت... عموم سرم داد زد و من پناه بردم به آغوش گرم مادربزرگم... اینقدرنوازشم کرد اینقدر باهام حرف زد که بالاخره خوابیدم...فردا صبحم با عموم رفتیم خونمون ولی بین راه کلی چیز میز برام خرید از این انجیرا که به نخ وصله و پشمک و..یادش بخیرررررررررررر

     

      

    دختر ایرونی ممنون مثل همیشه عالی بود😆تو خاطره دومت اگه همون لحظه بلند میشدی فوقش یه دقیقه سخت بود دیگه خودتو راحت میکردی:)
    خاطره سومت هم فکر کنم عموت واست وسیله خریده که خونه لو ندی که سرت داد زده:))))
    mavara
    اره دیگه نمیدونم مامان و بابا چشون بودخخخخخ کلا حواسشون جایی دیگه بود،از بعد مکان خارج شده بودن خخخخخخخخخخ
    الانم هنوزم که هنوزه ازش یادم میکنیم و میخندیم(:

    هیچ دلیل خاصی نیست همینجوری(:
    آها در کل خاطره خیلی جالبی بود ،همیشه از این کارا کن😏😁
    ممنون:)
    خاله باران
    سلام احسان خوبی

    دختر ایرونی خاطرات خیلی جالب بود ممنون

    من هم بدون مامانم نمیتونستم هیچ جا بمونم دخترام هم همینطور

    فقط دختر کوچیکم عاشق زن عموش هست ا بچگی دوست داشت خونشون بمونه ولی مشکل این بود من

    طاقت نمی اوردم خخخ


    سلام خاله باران عزیز،خوبی خاله ؟!
    خبری ازتون نیست! مشکل شارژر لپ تابت حل شد؟!
    مهر افروز

    سلااااام

     بدون استیکر مگه میشه خاطره تعریف کرد (لب و لوچه آویزوون)

    سوم راهنمایی که بودم یه روز یه دوستام زنگ زد گفت عمه ش که تو صداو سیما کار میکنه گفته یه هم گروهی پیدا کن برا شرکت  تو برنامه  تلویزیونی .

    اول گفتم نمیام به یکی دیگه بگو که اونم به عجز و لابه افتاد اگه نیای منم نمیرم و... بعد اینا رو یجوری میگفت که دلم براش بسوزه . منم که رئوف قبول کردم. روز مسابقه رسیدو با شور و شوق رفتیم صداو سیما ولی نگهبان نذاشت داخل بشیم . دوستم به عمه ش زنگ زد اجازه ورود برامون صادر شد. اول رفتیم تو اتاق گریم، یه ربع زیر دست گریمور بودیم ولی آخرشم  هنرشو به چشم ندیدم  چون صورتمون اصلا تغییر نکرد هههه  بعدشم تو اتاق پرو لباس سبزقرمز پوشیدیم  اونم با چه وسعتی دو نفر  دیگه هم توش جا میشدن! به اضافه هدبند (استیکر میخواممممممممم)

    با اون لباسای زشت و گل و گشادی که پوشیدیم مثل دلقکا شدیم . من خیلی حساس نبودم  ولی دوستم اشک تو چشماش جمع شده بود میگفت من اینجوری نمیرم جلو دوربین فردا همه مسخرمون میکنن. اونقدر گفت و گفت منم به خودم شک کردم گفتم منم نمیام.عمه شم  مثل بچه ها تو گوشمون خوند که فردا مشهور میشید  ازتون امضا میگیرن وو بالاخره تونست سرمونو گول بماله.

    قبل اینکه برنامه رو آنتن بره تهیه کننده یکم راهنماییمون کرد  گفت اصلا استرس نداشته باشید فکر برد و باخت هم نباشید یه رقابت دوستانه است پ نه پ قراره گیس و گیس کشی ببشه به خیالش (خنده)

    برنامه زنده بود. زمانی که وارد استودیو شدیم تازه فهمیدیم معنای استرس چیه. مجری همون نگاه اول چشماش بهمون میخندید. حق داشت تا حالا 6 تا دلقک یکجا با هم ندیده بود.

    یه برنامه شش قسمتی که یک در میان اطلاعات عمومی و مسابقه بود. استرس فقط برا پنج دقیقه اول بود بعدش اونقدر ریلکس بودیم که لباسای زشتمون و وجود دوربینا رو فراموش کردیم. سه تا گروه دو نفره بودیم. یه گروهها با اینکه همسن و سال خود ما بودن ولی خیلی بچگانه تر از سنشون رفتار میکردن مثلا سر جواب دادن به سوالا اصلا با هم تفاهم نداشتن و بهم چشم غره میرفتن یا وقتی ما و گروه دیگه یه امتیاز میگرفتیم محال بود که اونا اعتراض نکنن مجریم با شوخی و خنده سعی میکرد برنامه رو مدیریت کنه. سر یه مسابقه هم یکیشون پامو لگد کرد بعضی وقتا که فیلمشو میبینم دلم میخواد برم پیداش کنم حقشو بذارم کف دستش.

    رسیدیم به آخر برنامه و ما با بالاترین امتیاز گروه اول شدیم جایزمونم دو دست راکت تنیس بود. به امید چی رفتیمو چی بهمون دادن !! بخوره تو سرشون اون همه بودجه دارن ده تومنش سهم ما نمیشد که یه راکت پلاستیکی بهمون دادن (استیکر عصبانی از اون بنفشا)

    تازه برا همونم تا دلتون بخواد حرف شنیدیم  از اون دو تا گروه که چون آشناتون تو صداسیما بوده شما رو برنده اعلام کردن.


    بی مزه گی هم از خودتونه (خنده) همینقدر در توانم بود من که مثل بعضیا نیستم  تند تند خاطره تعریف میکنن (خنده+ شکلک بدجنسی)

    سلام مهرافروز خانم ممنون خیلی جالب بود:)))
    عمه دوستت چه حقه ای بسته😏حالا معروف شدنتون بماند ولی حداقل باید یه جایزه درست و حسابی بهتون میدادن که حداقل پول کرایه ای که دادین رفتین اونجا در بیاد😁
    حالا اگه بهت دوباره پیشنهاد بشه حاضری انجام بدی؟!:))به شرط اینکه واقعا معروف بشی😆
    مهر افروز
    سلام
    خواهش میشه:-)
    اوهههههههه این تازه خیلی خوبشه یه جاهایی حقمو خوردن یه آبم روش مثلا از کل جایزه م فقط لوح تقدیرش به دستم میرسید و جایزه اصلیم رو واسطه ها برمیداشتن برا خودشون یا یه هدیه خیلی کم ارزش جایگزینش میکردن (ناراحتی+عصبانیت). اینی که میگم واقعیت اثبات شده ست هاااا  یوقت فکر نکنید الکی تهمت میزنم!

    قبلا بطور کاااملاجدی بهم پیشنهاد شد ولی بابام سرسختانه مخالفت کرد:-( اگه مخالفت بابام نبود خیلی دوست داشتم برم جلوی دوربین (لبخند دندون نما)
    بله حاضرم ولی نه تو این شرایط که برا نفس کشیدنم وقت ندارم (خنده)
    حالا زیاد نگران نباش ،الان کلا همه چی پارتی بازی شده 😣
    حالا استعدادم داری واسه بازیگری یا نه ؟!:) 
    صبا:)
    سلام اقا احسان میخواستم بیام تو گروه لینکتون کار نکرد همچنین ای دی تلگرام شما چیزی شده یا نت من قاطیه؟
    سلام صبا خانم ،اون گروه دیگه ازش اثری نیست منهدم شد😁
    منم دلیت اکانت کردم ،یه اکانت جدید ساختم ،این ایدیمه mjacson@
    پرتو خورشیدی
    سلام
    وااای خاطره ی ماهی خشن منو ترکوند از خنده: ))
    اشکام درومد: ))
    نمیدونم دقیقا چه چیزایی رو برام تداعی کرد که انقد خندم گرفت ولی خیلی خندیدم
    یه خاطره هم داییم از دوستش تعریف میکرد میخوام براتون بگم(کلید اسرار)
    دقیق یادم نیست ولی کلیتش اینه:
    دوست داییم کبوتر داشته ولی یه گربه ای هی میومده و کبوتراشو پرپر میکرده
    خلاصه با نقشه و اینا گربهه رو تو دام میندازه
    گربهه رو میکنه تو گونی و میذاره تو ماشین مییییییییییره و یه جا تو جاده ولش میکنه
    میگفت هوام سسسسرد و زمینا برفی
    میگفت دوستم گفت وقتی گربهه رو ول کردم دیدم صدای میو میوش میاد اونم خیلی بلند و عجیب غریب
    برمیگرده ببینه چیشده؟
    میبینه کلاغا ریختن سر گربهه دارن تیکه و پارش میکنن!!!!!
    نه که هوا سرد بوده احتمالا خیلی وقت بوده غذا پیدا نکرده بودن گربهه رو زنده زنده داشتن میخوردن: |
    دیگه دوست داییمم دو تا پا داشته دوتا دیگه هم قرض میکنه و بدو میره تو ماشینش و الفرار
    تا گربهه باشه دیگه کبوترارو نخوره: ))

    سلام بر پرتو خانم خورشیدی:) حالتون خوبه ؟!:) 
    خیلی خوش اومدین😃 والا من هنوزم به یاد اون ماهی هستم:)))
    ماهی نامرد و دوست داشتنی بود😁
    ممنون بابت خاطره ای که گفتی:) چقدر گربه بی عرضه ای بوده که کلاغ ها میخوردنش!!!
    احتمالا کوچک بوده ، وگرنه گربه هم خیلی خطرناکه ! 
    چند سال قبل تو روستا رفتم ،یه گربه سر یه مار رو خورده بود! 
    حالا چرا دوست داییت فرار کرده ؟!!😃
    پرتو خورشیدی
    من خوبم مرسی شما خوبین؟
    ممنون
    : )) خیلی ماهی باحالی بوده به این میگن ماهی: ))
    وقتی تعداد کلاغای گرسنه زیاد باشه شیرم از پا میندازه چه برسه به گربه
    تلویزیون یه بار نشون میداد درست یادم نیست انگار چن تا پشه یه گاوو از پا انداختن!!!
    وقتی تعداد زیاد میشه دیگه مهم نیست چقد قوی یا چقد ضعیف تاثیر داره
    نه اتفاقا گربه ی گنده ای هم بوده انگار ولی خب نمیتونسته حریف همه ی کلاغا بشه که تا به خودش جنبیده دیده خورده شده: ))
    آره گربه هم واقعا خطرناکه
    یه بار داشتم میرفتم خونه ی داییم ظرف غذاهایی که قبلا داده بودنو گذاشته بودم تو کیسه که ببرم براشون بعد به سر خیابونشون که رسیدم دیدم یه گربه ی خیلی خشنی وایساده میو میو میکنه و منو نگاه میکنه
    منم یکمی ترسیدم ولی حس کردم گربهه هم از یه چیزی ترسیده ینی انگار فک میکرد کاری باهاش دارم اولش یکم اومد جلو منم شوکه شدم وایسادم بعد که رفت عقب و من رفتم یواش یواش رفتم دیدم داره دنبالم میاد یکم نگا نگاش کردم و کیسه رو بردم جلوش که بره عقب اونم همچنان ادامه میداد به جیغ و دادش
    بعد نگا کردم دیدم دو تا بچه گربه تو باغچه ن فهمیدم به خاطر بچه هاش نگران بوده فک میکرد من میخوام اذیت کنم!!!
    منم دیدم اگر وایسم بدتر میشه سریعتر رفتم که بدونه کاری باهاشون ندارم اونم دیگه دنبالم نیومد

    دوست داییمم از ترس دیدن این صحنه و از ترس اینکه کلاغا یا حتی حیوونای دیگه نخورنش در رفته دیگه چون واقعا وقتی حیوون گرسنه باشه به هیچی رحم نمیکنه هر چی گیرش بیاد میخوره
    من خودم سوسک زنده مینداختم تو شیشه مورچه هم 10-15تا میگرفتم مینداختم توش بعد مورچه ها زنده زنده سوسکه رو میخوردن!!!!!

    مرسی پرتو خانم ،😃 خوبم :) 
    آره واقعا اون ماهی اعجوبه ای بود واسه خودش:) خیلی دوست داشتم نگهش داریم😃
    آره گربه هم خیلی خطرناکه با پنجه هاش میزنه !من بچه بودم دو تا خرگوش گرفتم ،کلی ذوق و شوق داشتم ،شب خوابیدم ،روز بعد بلند شدم دیدم نیستن!!@ داخل خونه تو یه کارتن بودن ! گربه اومده بود گرفته بودنشون!!
    جالبه وقتی داستان رو تعریف کردی ،و گفتی دوست داییت صدا رو شنیده برگشته ،و بعدش گفتی دو تا پا قرض گرفته فکر کنم رفته زود گربه رو نجات بده خخخ نگو خودشم فرار کرده😁
    چه تفریحاتی داری:)) خوشم اومد😆مورچه ها خیلی سوسک میگیرن:) 
    پرتو خورشیدی
    خداروشکر ان شاء... همیشه خوب باشین
    نه بابا دوست داییم حسابی وحشت کرده بوده تا حالا همچین صحنه ای ندیده بوده: ))
    برادر منم ازین ماهی وحشیا داشتن ولی اونا فقط دعوا میکردن
    شایدم زحمت خرگوشارو والدین محترمتون کشیده بودن: ) شایدم مرده بودن خواستن شما نبینین بردنشون: (
    من خودم حیوون خونگی داشتم ولی چون تنوع طلبم حوصله ندارم زیاد بمونن یه ماهی داشتیم ازین صورتی-قرمزا
    خواهرم برا عید خریده بود ولی این دو سال بود که زنده بود
    منم دیگه کلافه شده بودم از دیدنش چون این ماهیا بی خاصیتم هستن نه دمی برات تکون میدن نه هیچی خلاصه انقد باهاش ور رفتم تا مرد: ))) 
    خودمم یه بار جوجه خریدم یه بار برام لاک پشت خریدن گنجشک تو حیاطمون داشتیم از بچه های اونا مراقبت میکردیم: )
    ولی اونا هم همگی مردن
    لاک پشتم که حالش بد شد و داشت میمرد دلم نمیومد خاکش کنم: (( چون درسته هیچ غذایی نمیخورد و کاری نمیکرد اما باز چون زنده بود نمیتونستم خاکش کنم چون لاک پشت قبلیه که مال خواهرم بود مرد بردم خاکش کردم و بعد از چن وقت رفتم بهش سر زدم دیدم هنوز زندس: ( منم هر چی اصرار کردم ببریمش دکتر هیچکس به حرفم گوش نمیکرد همینجوری بیرون از آب گذاشته بودمش که نخواد خودشو رو آب نگه داره اذیت شه
    هی گفتن بندازش دور!! منم میگفتم نه زندس
    بعد اومدم دیدم نیست: (((((
    دیگه از اون به بعد از هر چی حیوون خونگی متنفرم
    اصن دلم نمیخواد حیوون خونگی داشته باشم چون اگه بمیره دیوونه میشم
    لاک پشت به نسبت ماهی خیلی باهوش تره
    یه نصف پست نارگیل گذاشته بودم تو تنگش که مثلا خونش باشه میرفت روش می ایستاد سرشو میاورد بیرون نفس میکشید: )
    از تاریکی میترسید هیچوقت تو خونش نرفت
    بعد فقطم با دست غذا میخورد من با دست بهش غذا میدادم که تو آبش نریزه کثیف شه: )
    اونم قشنگ عادت کرده بود دیگه اگر کل سطح آبشم غذا میذاشتی براش نمیخورد: ))
    یه موقعا الکی انگشتمو میبردم نزدیکش میومد انگشتمو به هوای غذا گاز میزد خخخ
    جوجه هم خوبه دنبال آدم راه میفته جیک جیک میکنه از سروکول آدم بالا میره: )) خیلی هم نرمالوئه
    این تفریحاتی که گفتم مال بچگیامه
    الان دیگه دختر خوبی شدم: )) میذارم طبیعت به روند طبیعی خودش ادامه پیدا کنه: ))
    البته الانم یه سوسک گرفتم: )) ازین سیاه کوچولوها ولی برا خواهرزادم گرفته بودم: )) اونم مث خودم پایه س خوشش اومده بود میگفت بازم بگیر: ))
    من قورباغه هم گرفتم: )) نمیدونم چجوری بود که نترسیده بودم خواهرم ازم عکسم گرفته خخخ شکار: ))
    یه تفریح دیگه هم داشتم آب قند درست میکردم اسم خودمو باهاش مینوشتم رو سنگا مورچه ها به هوای آب قند میومدن اسممو برام پررنگ میکردن خخخخ

    پرتو خانم اینجور که پیداس شما هم ماجراها داری با حیوونا:))
    راستش من وقتی خرگوش داشتم فکر کنم 6 سال داشتم ،پدرم رفته بود جایی ،خودش واسم خریده بود !
    ماهی ها کلا قلمرو دارن ، یعنی فرضا تو یه آکواریوم اگه چند ماهی با هم باشن ،،اینقدر با هم دعوا میکنن که بالاخره یکیشون تسلیم میشه و اون یکی میشه رئیس:))خیلی از حیوونا دارن کبوتر هم اینجوریه ...
    جوجه رنگی من زیاد خوشم نمیاد چون میمیرن!! جوجه محلی خوبه :)
    راستی به نظر من هیچی به باحالی اردک نیست :)تا بحال داشتی اردک؟! جوجه اردک کلا راه میفته دنبالت هر جا بری خیلی باهوشه ...تو تشت آب هم میشه بندازی شنا کنه .
    فقط چجوری سوسک گرفتین؟!!!! قورباغه من کوچک هاشو که تو آب هستن و مشکی ان گرفتم:)))
    مهر افروز
    سلام
    من که خودم نمیتونم بگم استعداد دارم یا ندارم (لبخند دندون نما)
    و لیک نه از دوربین میترسم و نه از تو جمع حرف زدن:-)


    بگم بیان به جرم حیوان آزاری دستگیرتون کنن؟؟؟:-0
    منم اون موقع که طفل نادانی بیش نبودم با انگشتام جلوی کسب و کار مورچه ها رو میگرفتم ،حتی اون باری که با هزار زحمت به دوش میکشیدن که ببرن خونه شون رو ازشون میگرفتم و از کارمم لذت میبردم (ناراحتی زیاد) خداروکر الاندیگه سادیسم ندارم (خنده)

    خب دیگه فوقش اعتماد به نفس داری:) 
    اعتماد به نفس تو بازیگری خیلی مهمه ...
    باز خوبه نسبت به پرتو جرائمت سبک تر هست:))
    ولی خدایی مورچه خیلی گناه داره ،خصوصا وقتی که بار دارن ،اصلا آدم دلش نمیاد اذیتشون کنه😃
    پرتو خورشیدی
    خییییییییلی من عاشق حیوونام
    یه بار بابام برام کبوتر آورد منتها من دلم براش سوخت دور از چشم بابام آزادش کردم: ))
    آخه به جز لاک پشتم که نمیدونم الان جنازه ی خوشگلش کجا دفن شده: (( جوجه م هم که مرد بابام برد گم و گورش کرد: ( اینه که میگم شاید خرگوشای شما هم همچین بلایی سرش اومده من از جوجه خیلی خوشم میومد همیشه برا همین میترسیدن ببینمش گریه زاری کنم بردنش اصن جنازشم ندیدم صبح که میرفتم مدرسه باهاش خدافظی کردم برگشتم دیگه نبود: (
    همه ی حیوونا قلمرو دارن حتی مورچه ها
    بابامم قول داد یه محلیشو برام بگیره ولی نگرفت: (
    من یه بار برای خواهرزاده هام جوجه اردک خریدم ولی گفتن فرداش مرده!!! اردک خیلی زبره
    من یه تابلو تو اتاق داشتیم روش جوجه اردک داشت خیلی دوسش داشتم فک میکردم باید خیلی نرم باشن ولی بعد که گرفتم خورد تو ذوقم نسبت به جوجه مرغ خییییلی زبره خیلیم جنب و جوش داره جوجه مرغ آروم تره
    ولش کرده بودم تو اتاق: )) دوان دوان میرفت سمت خواهرزاده هام اونام میترسیدن فرار میکردن خخخخ
    آب نذاشتیم براش حواسم به این چیزا نبود وگرنه میگفتیم قبل مرگش یه کرال برامون بره: ))
    سوسکو نیم کش میکنیم بعد میندازیم تو شیشه:D ترجیحا با کاغذ میزنیم زیرش هه
    اما من ازون قهوه ایا فک کنم یه بار بیشتر نگرفتم به همین روش نیم کش ولی اون سوسکی که مینداختم تو شیشه مورچه ها بیان بخورنش ازین خاکی رنگا بود ازین کوچولوها که اندازه ی لوبیان میومد به توری در میچسبید منم شیشه رو میذاشتم روش بعد یه کاغذو یواش یواش میدادم زیر شیشه تا از توری جدا شه خخخخخ 
    این سیاهه هم که گرفتم اولش آروم بود بعد دیدم مرده قبلا هم یه دونشو کشته بودم کلا آرومن اندازه ی یه دونه ی جو هستن سیاه و براق
    یه بار اومدم ملخ بگیرم ازش میترسیدم جعبه خالی داشتیم عجله داشتم فک کردم در جعبه بازه از طرفی که مثلا باز بود جعبه رو هل دادم سمتش و فشار دادم که بیفته توش نگو درش بسته بود: ( ملخ بیچاره له شده بود: (
    خیلی دلم سوخت گنده و زشتم بود ولی میخواستم با دقت نگاش کنم
    یه سری زنبور داشتیم به شیشه ای که بالای چارچوب در ورودی داشتیم کندو زده بودن البته زنبور عسل نبودنا
    بعد که کندوشون گنده شد کندوشونو کندم:D
    چن تا هم بچه توش بود خخخخ
    من از زنبور خیلی میترسم برا همین کندوشونو انداختم که دیگه نیان
    یه بارم همون موقعی که کندوشون کوچیک بود انداختیم ولی باز اومدن و من دوباره وقتی که گنده شد انداختمش و کندوشم تا چن وقت پیش تو وسایلام بود: )
    خلاصه خیییییلی با حیوونا خاطره داریم
    قورباغهه یه گودی کوچولو دم در حیاط تو حیاط داشتیم اومده بود تو اون گودیه نشسته بود خخخ منم ازین قاشق گنده ها که مال خورشته آوردم زدم زیرش انداختم توش بیچاره از ترس تکون نمیخورد بعدم انداختمش تو کوچه خخخ
    من همیشه یه عالمه شیشه خالی داشتم مخصوص نگه داری حشرات و حیوانات خخخخ
    یه بارم مرغای همسایه اومده بودن تو خونمون انقد ذوق کرده بودم میخواستم نگهشون دارم: )) آبجیمم میخندید میگفت اینا مال همساین مرغ وحشی نیستن که خخخ
    تمام گل و گیاهای خواهرمو خورده بودن!!!
    یه بارم داشتم شادونه میخوردم ریخت تو حیاط رفتم دوباره اومدم برم تو حیاط دیدم کبوتره اومده بود داشت میخورد منم از ذوقم کلللللل حیاطو شادونه ریختم: )))) بعدم نشستم تا بیاد ولی نیومد و مجبور شدم همه رو جارو کنم خخخخخ

    سلام به مهرافروز خانم
    : )) من نامردتر از شما بودم لونه ی مورچه ها رو آب میگرفتم و منتظر ملکه شون میموندم : )) ازین مورچه سیاه گنده ها هم بودن یه عالمهههه یهو میریختن بیرونO_O خیلی کیف میداد 
    یه موقعا هم یه تار مو رو با دو تا دستم میگرفتم میکشیدم رو سر مورچهه بعد کلافه میشد میومد مو رو گاز میگرفت بعد یه پرواز هیجان انگیز براش ترتیب میدادم: ))) خخخخخ
    خخخ ممنون پرتو خانم بسی شاد شدم با خاطراتت😁
    کلا قاتل حیوونا بودیا:)))) با انواع اقسام حیوونا کار داشتی 😃ولی قورباغه خیلی خنده دار بود:))الانم نمی ترسی ؟!
    من تو دوران بچگی خیلی سنجاقک میگرفتم ،همیشه با پسرداییم بحث استقلال پرسپولیس داشتیم ،اون استقلالی بود من پرسپولیسی:) اون سنجاقک آبی میگرفت میاورد و من قرمز ،بعد میگرفتینشون روبرو هم دعوا میکردن😆
    یه بار تو روستا زنبورها درست خوردنم😔بالا درخت انجیر ،یه کندو داشتن من رفتم بالا برش دارم همشون ریختن سرم!!!! آخرش کارم به بیمارستان کشید :) اون موقع 6 ساله بودم 
    تو باغمون موش ها خیلی زمین رو خراب میکنن !!یه روز پدرم به من گفت برو به خرماها آب بده بیا ،بعد من رفتم اب دادم بهشون ،وقت اضاف آوردم، گفتم بذار حال موش ها رو بگیرم خخخ اول نگاه کردم ببینم کجاها رو کندن ،یه بررسی کردم دیدم یه جا از زمین فقط دو تا چاله کندن 😆یعنی در ورودی و خروجیشون بود:)))
    من راه آب رو باز کردم سمت در ورودی که موش ها کنده بودن ،خودمم با بیل رفتم دم در خروجی وایسادم خخخخ😆گفتم آب میره سمتشون از اونطرف میان بیرون:)) رفتم نزدیک یه دقیقه وایسادم با دسته بیل آماده ،یهو دیدم کله یکیشون اومد بیرون 😆با بیل زدم تو سرش برگشت دوباره رفت تو :)))
    خلاصه آب رو برداشتم بعدها عذاب وجدان گرفتم که چرا زدم تو سرش:) 
    کبوتر خیلی خوبه آشتی میشه ،میتونی نگه داری:)) 
    سیده لیا
    سلام پرتو :))
    چطوری؟؟
    منو که یادت نرفته؟؟؟ (؛
    چخبر؟؟؟؟؟؟؟ خخخخخ 

    HIIS
    اووووووهههههههه 155تا نظر😰😰😰
    درود بر هیس خانم 😃
    تعجب نداره که ! هر جا که اثری از من باشه قطعا وضع همینه:))
    پرتو خورشیدی
    سلام به سیده لیای گل
    من که خوبم شما چطوری؟ : ))
    معلومه که یادم نرفته
    خبر سلامتی😁
    تو چی؟ خوب بودی بهتر شدی؟ خخخخ

    تو دیگه رفتی حاجی حاجی مکه هر چی منتظرت شدم...
    من گفتم دیگه نابود شدی و افسردگی گرفتی: (
    ان شاء... خبری شد خبرت میکنم: ))

    پرتو خورشیدی
    خواهش میکنم منم برا همین تعریف میکنم: )
    آره متاسفانه خیلی حیوون آزاری داشتم: (
    الان اصلا انگیزه ای برای این کارا ندارم اگر خیلی دلم بخواد حیوونارو ببینم سرچ میزنم عکساشونو میبینم: ))
    ولی خب بیشترین علاقم همیشه نسبت به سگ بود که الان دیگه اصلا علاقه ای ندارم
    الان وسواسی هم شدم اصلا علاقه ای به سگ ندارم ولی در کل هنوزم دوسش دارم هیچوقتم سگ نداشتم فقط برادرم یه بار برام عروسکشو خرید خخخخخ
    هر کی میگفت چی میخوای میگفتم سگ: ))
    ازین گرگیا دوس دارم و ازین پا کوتاه سفیدا که چشاشون معلوم نیست : )
    ولی کلا دیگه زیاد با حیوونا جور نیستم شاید به خاطر وسواسم باشه شایدم میترسم باز اذیتشون کنم!!
    مثلا همین چن وقت پیش خیار دریایی سرچ زدم باحال بود هه😁
    ولی خب من از اونجایی که خیلی لمسی بودم و هستم خیلی دوس داشتم که به حیوونا دست بزنم یا به خودم نزدیکشون کنم برا همین میگرفتمشون
    البته به حشرات دست نمیزدم بیشتر به کرما و حلزون و اینا دست میزدم
    من تا حالا سنجاقک فقط شمال دیدم جالب بوده که شما سنجاقک میگرفتین: )
    از شما یه عالمه حلزون آوردم همشون مردن یادش بخیر: (
    چه جور زنبوری شمارو نیش زده بود؟فقط یه بار ازین کوچولوها که زنبور عسلن نیشم زده دقیقا تو همین سن و سال شما
    عروسکم کنارم بود دستمو گذاشتم روش که به دستم تکیه بدم نگو رو عروسکم زنبوره!!!کف دستمو نیش زد: ( انقد ترسیدم تو خونه هم بود نمیدونم از کجا اومده بود: (
    آخی موش خخخ
    موش که اصلا گناه نداره خخخخ کثیف و موذیه
    من کبوتر دوس ندارم فقط ازین سفیییییدای نوک نارنجی دوس دارم: )
    حیوون آزاری هم خودش عالمی داره:) بیشتر تو دوران کودکی همه عاشق حیوونا هستن ..
    من خودم قبلا خیلی علاقه داشتم ولی الان نسبت به قبل کمتر شده:) 
    جالبه عاشق سگ بودی خخخ ولی سگ های سفید پاکوتاه خیلی قشنگن:) 
    سنجاقک اینجا خیلی زیاده ،لب جوب آب هستن بیشتر ..خیلی هم قشنگن ،شبیه هلیکوپتر:))
    من رفتم بالا انجیر ،همین که دست زدم به کندو ریختن سرم منم اون بالا گیر افتاده بودم! گریه کردم پدرم صدامو شنید:)))اومد نجاتم داد😁
    راستی پرتو خانم خانواده برتر همچنان فعالی ؟!:) بیخیال خانواده برتر دوستان رو دعوت کن اینجا😆😁
    سیده لیا
    قربونت برم پرتو جون 😀
    نه اتفاقا حالم خوب بود. فقط چند روز افسردگی گرفتم. تا اینکه دیروز دوباره یه اتفاقی افتاد که همه چیز از نو خراب شد و حالمو گرفت 😔
    ولی ولش کن 
    اصلا مهم نیست ☺
    خداروشکر که خدا خودش هوامونو داره ...
    پرتو خورشیدی
    پس چرا دیگه نیومدی بهم سر بزنی؟: ((
    نگفتی نگران میشم؟
    صفحه شخصی هم که نداشتی: (
    سعی کن دیگه ازین اتفاقا نیفته البته نمیدونم میتونی یا نه ولی اگر میتونی و در حوزه ی اختیاراتته حتما ازش جلوگیری به عمل بیاور خخخخخ
    آره خداروشکر
    پرتو خورشیدی
    حیوون آزاری تو بچگی لذت داشت: | چون دوس داشتیم واکنششونو ببینیم مثلا من یه کرم که میگرفتم بیشتر به خاطر این اذیتش میکردم که تند تر حرکت کنه:D 
    ولی از یه حدی تندتر نمیرن
    کلا آزمایشات مختلفی انجام میدادم
    احتمالا چون تو فیلمای خارجی سگ نشون میداد عاشق سگ شده بودم
    چجوری سنجاقک میگیرین؟ با تور؟ یا با دست؟ بالاش خراب نمیشن؟
    من یه بار میخواستم پروانه بگیرم خواهرم گفت دست به بالش بزنی پودر میشه: | ولی الان میبینم اصلا حرفش منطقی نبوده: ))
    احتمالا دلش برا پروانهه سوخته اینجوری گفته که نگیرمش
    شما کندوی چه زنبوری رو دست زدین؟ زنبور گاوی که نبودن؟
    ما یه بار زنبور گاوی تو راه پله ی آپارتمانمون کندو درست کرده بود!!
    منم زنگ زدم آتش نشانی چون کار ما نبود
    بعد اونام گفتن میایم درست میکنیم اومدن آتیش گرفتن زیر کندوشون تا چند وقت زنبور مرده پیدا میکردیم: (
    یه تعداد زیادی هم فرار کردن ولی بازم تا چن روز میدیدیم میان میپلکن
    جای کندوشونو گچ مالیدن که دیگه نیان کندو بسازن و دیگه هم نیومدن
    بله من هنوز خانواده ی برتر فعالم
    اینجا چه برتری ای نسبت به اونجا داره که باید بیخیال اونجا بشم؟: ))
    من یه عالمه پست تو وبلاگ دارم که باید بهشون سر بزنم نمیشه نرم وگرنه چن دفعه خواستم بذارم کنار دیدم پستا بلاتکلیف میمونن
    بله کاملا موافقم :) تو بچگی لذت داشت این چیزا😁
    راستش سنجاقک خیلی تیزه یعنی همینکه بری سمتش پرواز میکنه ،فقط متوجه پشت سرش نمیشه !من از پشت سرشتن آروم میرفتم و دمشون رو میگرفتم :)))وقتی هم می گرفتی زود برمیگشتن گاز میگرفتن!!سنجاقک رنگ قرمزش خیلی قشنگه :) 
    آره زنبور گاوی بودن که من به کندوشون دست زدن و بهم حمله کردن!یه جایی هم بودم که اصلا نمیشد فرار کنی !
    واسه کشتن این زنبورها فقط نفت خوبه !! کمی نفت بریزی روشون تمومه :) 
    نفرمایید وب من یه لول از خانواده برتر بالاتره خخخ اونجا اصلا در حد وب من نیس:))) از هر لحاظ😋
    الان همه کاربران قدیمی رفتن ! شما موندی و چهار پنج نفر دیگه :)
    سیده لیا
    اتفاقا یکی دوبار سر زدم اما چون حجم مطالب زیاد بود نتونستم بخونم و بازم تو بحث شرکت کنم😀
    ضمن اینکه من الان سرتاپام انرژی منفیه خخخخخ! نمیخوام این انرژی منفی رو به تو هم انتقال بدم. ☺
    برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
    برام دعا کن
    فعلا خدافظ دوست خوبم ☺
    پرتو خورشیدی
    درک میکنم: )
    ممنونم ازت
    امیدوارم سراپا انرژی مثبت برگردی
    چشم ان شاء... هر چی خیره همون شه
    تو تالار امضاتو دیدم برات دعا کردم: (
    درسته نظرمو نخواستی : ))ولی بنظرم سعی کن کلا تمام زمینه های یادآوریشو حذف کنی حتی همون امضارو
    خدافظ گلم
    مهدی 10
    سلام
    خانم پرتو خورشیدی شما مجردی؟(این سوالو خیلی وقت پیش میخواستم بپرسم)
    و یه چیز دیگه میدونستید حیوون ازاری گناهه؟ o_O


    پرتو خورشیدی به آقا مهدی 10
    سلام
    بله مجردم چرا میخواستین بدونین؟
    بله میدونم این خاطرات مال موقعیه که نمیدونستم(بچگی)
    پرتو خورشیدی
    چقد جالب
    بلد نبودم فک میکردم باید خیلی سخت باشه البته آسونم نیست ولی کار نشد نداره واقعا گاز میگیره سنجاقک؟ خیلی گوگولی بنظر میاد که! : |
    شاید نوعای مختلف دارن
    من همون سبز آبیشو خیلی دوس دارم قرمزاشو سنجاقک نمیدونم: ))
    من و خواهرمم سر مورچه ها بحث داشتیم
    رنگ روشنا تو تیم آبجیم بودن مشکیا مال من 
    بعد مشکیا آروم ترن نسبت به زرد و روشنا
    تا حالا چن بار پیش اومده بود که این زردا گازمون میزدن ولی مشکیا بیچارهه لهشون میکردی آخ نمیگفتن
    خلاصه همیشه با خواهرم سر اینکه کدوم بهترن بحث بود اون روشنارو دوس داشت میگفت اونا بهترن من مشکیارو دوس داشتم میگفتم زردا وحشین اینا خوبن
    وای یه عالمه زنبور گاوی!!! یادمه یکی از بچه های کلاس ابتدایی که بودیم زیر چشمشو زنبور گاوی نیش زده بود قشنگ کبود شده بود میگفت تازه الان خوب شده: |
    آره آتش نشانی هم اول حشره کش زد بعد برا اینکه از پنجره برن بیرون نیان تو زیرشون آتیش گرفت
    به هر حال بازدید کننده های خانواده ی برتر انقد زیاده که آدم بیشتر دلش میاد بنویسه تا هر جای دیگه 
    همه برن من میمونم
    دلم نمیاد برم
    چن نفرم بهم گفتن نرو دیگه اصلا دلم نمیاد: (
    بعدم من که به خاطر کاربرا نموندم!! من که اصن با کاربرا کاری نداشتم به اون صورت!!
    چن تا از بچه ها زحمت کشیدن به صفحه شخصیم سر زدن خب لابد انتظارم داشتن منم یه حرکت حیاتی از خودم نشون بدم ولی متاسفانه دیدم نمیتونم به دید و بازدید بپردازم و بدین ترتیب با هیچکس رفاقت جدی پیدا نکردم چون معتقدم آدم باید کاری رو بکنه که همیشه بکنه دیدم در توانم نیست یا باید کامنت بذارم و سوال کننده ها رو کمک کنم یا اینم که به دید و بازدیدم بپردازم
    البته کمک شایانی هم نمیدونم میشه یا نمیشه؟ 
    به هر حال بی نتیجه نیست
    الانم کلا زیاد وقت نمیکنم کامنتارو بخونم احساس میکنم حرفام تکراری شده!!شاید با خوندن کامنت بقیه دو تا چیز یاد بگیرم حرفام بهتر بشه
    شاید بهتر باشه حرفای تکراریمو به صورت پست بذارم که دیگه نخوام تکرارشون کنم: )
    نمیدونم والا
    برنامه ها داشتم برای اون وبلاگ حتی آقای نجفی هم قبول کرد ولی دیگه دیدم حوصله ش نیست چون خودمم باید نظارت میکردم حالشو نداشتم
    واقعا ماشالا به خانم زن زندگی عزیز که اینطور فعالن: ) من که تمام قولام بی سرانجام مونده: ))خدا قوت به همه ی فعالان مخصوصا خود شما آقا احسان: )
    فعلا
    البته گرفتن سنجاقک کار آنچنان سختی هم نیست فقط باید خیلی با احتیاط پیش بری:)
    آره گاز میگیره ولی تا اون حد نیست که آدم اذیت بشه :) من رنگ قرمز و آبی پررنگشو دوست دارم ،در کل خیلی قشنگه:) 
    مورچه ها هم بعضیاشون خیلی ناجور میزنن اونم از رو لباس😁تا چند روز جاش دست بگیری درد داره :) 
    خانواده برترم واقعا الان تکراری شده! همه کاربران قدیمی رفتن ،در کل خیلی خسته کننده شده 
    من خودم صفحه شخصی داشتم که گفتم حذفش کنه ! چون واقعا حوصله میخواست ،به همین وبم برسم هنر کردم:)) گاهی وقتا حتی تا یک هفته هم میشه پست جدید نمیذارم!
    به نظرم شما هم خودتو درگیرش نکن ،خسته میشی به مرور !
    مرسی 
    پرتو خورشیدی
    جالبه 
    این دفعه سعی میکنم بگیرم بال هاش واقعا ظریفه؟ یا نه میشه راحت تو دست گرفتش؟
    من بیشتر همون سبزآبیشو دیدم بقیه رنگاشو نمیدونم
    من تا حالا ندیدم از رو لباس گاز بگیره مورچه مورچه های شما دیگه...: ))
    وبلاگ در کل که تکراری شده ولی بعضی چیزاش هنوز تازگی داره
    کلا هر چیزی رو بخوای کامل و خوب انجام بدی باید وقت بذاری دیگه 
    سعی میکنم درگیری جدی نداشته باشم: )) ولی خب عادت کردم دیگه
    بال های سنجاقک ظریفه ،البته بعد از اینکه گرفتی میتونی دو تا بالشو بگیری و بچسبونی بهم اون جوری مشکلی نداره 
    اوه پس مورچه های شما خیلی سوسول هستن خخخ اینجا مورچه های خفنی داره😁از رو پیراهن میکنن:))
    آره میدونم دیگه عادت شده دیگه :)
    پرتو خورشیدی
    بیچاره بالاش کنده نشده؟
    مورچه با مورچه فرق داره بالاخره: ))
    نه اگه هر دو بالشو با هم بگیری کنده نمیشه ،تکی چرا 
    اون که بله :) 
    پرتو خورشیدی
    جالب بود ممنون
    خواهش میکنم پرتو خانم 
    سیده لیا
    احسان یه پایین بر - بالا بر بذار برای وبلاگت
    سلام لیا خانم ،چشم 
    خیلی وقته به فکرم ولی نمیدونم چجوری:)
    سروناز
    سلاااااااام من باز دوباره نینویسم اگر اینبارم به هردلیلی بپره وبتو رو سرت خراب میکنم😎

    خوب من فقد بار اول میتونم خوب تعریف کنم بعدی هاش خلاصه میشه !!!!
    خوب  هرچقد فک کردم خاطره ای یادم نیومد جز همین اخری که سه شب پیش اتفاق افتاد 

    چند شب پیش مارو دعوت کردن پاگشایی .نمیدونم شماهم از این رسم و رسومات دارید یانه ....ما وقتی کسی عروسی میکنه همه فامیل دعوتشون میکنن شام و هرچند نفر دیگم دلشون بخاد دعوت میکنن و اخر مجلس هم یه پولی به عنوان هدیه پاگشا تقدیمه عروس خانم میکنن ...
    ماهم دعوت شدیم خونه دختر خاله شوهرم  ...رفتیم ...خیلی گفتیم و خندیدیم و از غذای خراب شده ی دختر خاله شوهرم شروع کردیم و بحث به دستپخت من رسید و خاهرشوهرم گفت پرستو پیزاهاش محشره و من تازگی خوردم و  ..پپسره همون صابخونه گفت من عاشقه پیتزام و پدرش گفت سروناز ما فردا که می اییم عید دیدنیتون واسمون پیزا هم بپز شام می اییم گفتم قدمتون روی چشم بفرمایید ...😄گفتم حالا سه نفرن اشکال نداره یهو از جای جای مجلس این صدا به گوش میرسید که منم میام 
    ماهم میاییم سهم ماروهم بپز 

    حالا نمیدونی احسان تو دل من ولوله ای بود فحش پشته فحش اول نثار خودم میکردم که گفتم بفرمایید بعد فحش به خاهرشوهر دادم که لو داده 
    گفتم فرمن اینهمه پیتزا جا نمیشه میبرمتون پیزا ساحل همونجا مهمونتون میکنم بعدم میریم تو پارک بستنی مهمونه پدرشوهر😂قبول نکردن 
    چنتا تیر دیگم انداختم به هدف نخورد 😐

    خلاصهههه یهویی گفتم واای اصا حواسم نبود فردا که خونه خاهرم شام دعوتیم فرداشم که شب سیزدهست و همه کار داریم و سیزده بدرم که نحسه و از 14 به بعد خاستید بیایید 
    باخودم گفتم از این شب به اون شب شاید فرجی بشه و یادشون بره😉
    بعد موقع خداحافظی پولمو دادن و منم سریع گذاشتمش تو کیفم و همون تو کیفم سریع مبلغو نگاه کردم و موقع بدرقه دم در به همون شوهره دختر خالش گفتم مرد حسابی 100 تومن پول دادی میخاستی 500 تومن خرج رودسته من بذاری 
    من مگه بیکارم اینهمه پیتزا بپزم فرداشب منتظرتونم 
    گفت سروناز عاشقتم و بماند شوهرمان شنیدو شر شد

    خخخ اینکه مطالب میپره بخاطر وب نیس بخاطر سرعت نتت هست:))
    خوشم میاد خیلی راحت حرفتو میزنی و پاس میکنی مهمون ها رو😆
    اون قسمتی که پول رو گذاشتی تو کیفت بعد مبلغ رو نگاه کردی ،اگه میدین باحال بود:))))
    حالا واقعا پیتزا خوب درست میکنی ؟!:)
    سروناز
    یه خاطره دیگم بگم 
    تازه عروسی کرده بودیم من کلم داغ بود و روی جای جای خونه پر از کارت نوسته کرده بودم و روی اینه خونم کلی شعر و مطالب عاشقانه مینوشتم و چون اینه ها تو پذیراییه منم روی همونا مینوشتم 
    یشب که از این کارها و شوخیا خیلی زیاد انجام داده بودم و با شوهرم کلی کیف کرده بودیم یهو دیدیم ایفون میزنن به سرعت باد از جام بلند شدم پشت ایفون و نگاه کردیم خاهرم بود تنها ....سریع شوهدم لباس مناسب پوشید و کارتها رو به سرعت باد کندیم و پرت کردیم تو اتاق و دروبستیم و درو قفل کردیم ...و یه نفس عمیق کشیدیم و دوییدیم استقبال ...خاهرم اومد و پشت سرش دخترو پسرو شوهرش😉😃وای خدا من رفتم چایی بریزم دیدم باجناق جان هی ریز ریز میخنده من مات نگاش کردم یهو دیدم کله خانوادش زدن زیر خنده و شوهرمم سرخ و سفید میشه یهو نگاه کردم دیدم تمام متنهای روی اینه که اصلنم نخوندنی بود و خوندن 😂وای خدا ترکیدیم شوهرم رفت پارچه رو خیس کرد هی میکشه پاک نمیشه که من بار رژ لب نوشته بودم 😂😂😂هی میگه سروناز بیا پاکشکن 
    منم میگم ول کن بابا دیگه خوندن دیگه 😂😂ینی بدترین سوتی زندگیمون همون روز بود بقیه موارد و نمیتونم بگم که از زیر مبل چه ها که ندیده بودن 

    نتیجه اخلاقی جان هرکس دوس دارید بیخبر و سرزده خونه تازه عروس نرید عزیزان من نرید😂
    سلام سروناز ممنون ،خاطراتت خیلی باحال بود کلی خندیدم:)))
    حتما اون لحظه هول شدی حواست به آینه نبود:))
    خلاصه درس عبرتی شد ،البته از این ماجراها زیاد پیش میاد:))
    منتظر خاطراات بعیدت نیز هستیم:)))
    آناهیتا ......
    سروناز خاطراتت عالی بودن 😍 

    تو خاطره دومیه اینقد هول شده بودی 😂 که آینه رو یادت رفته بود 😀 
    آخه چرا با رژ😂 

    سروناز
    قربونه تو گل دختر 
    چمیدونم والا تو کانال های تلگرام میگفتن اینکارارو بکنید شوهراتون عاشقتون میشن ماهم خرشدیم انجام دادیم 
    sa
    سلام به همه دوستان 

    یه خاطره میگم براتون از دوران دبیرستان 

    یه معلم عربی داشتیم که خیلی معلم خوب و البته سختگیری بود طوری که نمره بالاتر از 3 نمیشد ازش گرفت :))) این خانوم تو سختگیری تو شهر ما معروفه و همه میشناسنش . ولی با اینحال خیلی دوست داشتنی بود و به یه چیزی که خیلی حساس بود و انگشتر و کلا زیورالات بود و اگه دست یکی از بچه ها میدید همون موقع ازش میگرفت و دیگه هم بهش نمیداد و حتی اگه پدرو مادرتم می بردی مدرسه که انگشترتو بگیری بازم نمیداد و میگفت می خواستید نیارید مدرسه ، خلاصه بگم از همه بچه ها کلی طلا گرفته بود و منم همیشه حواسم بود که سرکلاس این خانوم انگشترمو درمیاوردم ، یه روز که اومد سرکلاس با اشاره بهم گفت بیا پا تخته درس جواب بده (عادت همیشگیش بود از اولین نفری که درس می پرسید من بودم و دیگه بعضی وقتا خودم قبل از اینکه بیاد سرکلاس اماده پای تخته وایمیسادم خخخخخخ) خلاصه رفتم که درس جواب بدم و اصلا حواسم به انگشترم نبود ، معلممونم کنارم وایساده بود وسط درس اروم دستمو گرفت تا انگشترمو دربیاره که زود متوجه شدمو دستمو کردم تو جیبم خخخخخخخخخ حالا اونم دستمو گرفته بود میکشید تا انگشترمو بگیره :))) منم انگشترم طلا بود و گرونم خریده بودمش اصلا امکان نداشت بهش بدم ، اینجوری بگم دستشو کرده بود توی جیبم تا از دستم دربیاره خخخخخخ کلاسم از خنده روی هوا بود :))))) اخرش خسته شد و گفت من بلاخره ازت میگیرم و تا حواسش یه کوچولو پرت شد سریع انگشترمو دراوردم و پرت کردم برا یکی از دوستام ، اونم رو هوا گرفتش خخخخخخخ معلممونم گفت خیلی زرنگی امروز نتونستم ازت بگیرمش ولی دفعه بعد ازت میگیرم ، منم گفتم نمی تونی خخخخخخخخخخخخ 
    اینم از خاطره من ، ببخشید که بی نمک بود . 
     یادش بخیر اون روزا روزای خوبی بود 
    سلام ممنون خاطره جالبی بود:) تصور اینکه شما و معلمت سر انگشتر جدل داشتین خنده داره:-))) 
    منو یاد یه اتفاق انداخت ! تو دوران دبیرستان یکی از بچه های کلاس گوشی آورده بود همراهش و همزمان سر کلاس بازی میکرد. ،یهو صدا گوشیش بلند شد. ،اینم زود مخفیانه گوشیشو داد نفر. جلویی،همینجوری دست به دست شد و در عرض چهار پنج ثانیه رسید اول کلاس :))) آخه اون ته کلاس نشسته بود..
    معلم گیج شده بود گوشی کجا رفته نفرهای کناریشو می گشت:))
    سروناز
    اره پیتزاهام بخاطر سس بشامل خوب میشه چون هرکسی نمیزنه البته اندازه داره زیادشم خرابش میکنه 
    همون سسی که به لازانیا میزنن هست 

    من با مواد تازه پیزا درست میکنم و سس مخصوصم میزنم واسه اونه خوب میشه 
    من خیلی رک هستم نمیدونم نقصه یا مزیت اما راحت حرفامو میزنم نمیتونم دروغ بگم 
    درباره اینه واقعا فرصتی هم نبود خونه ریخت و پاش اساسی بود شمعها یطرف کلی گلبرگ یطرف اوووه خیلی خفناک بود
    خیلی خوبه پس هنر آشپزی هم داری ...به نظرم نکته خوبیه که حرف دلتو میزنی ،شاید. اوایل بگیم خوب نیس آدم بعضی حرف ها رو هر جایی نزنه ولی در کل همه به مرور با اخلاقت آشنا میشن ...
    ولی به کانال های تلگرام زیاد دل نبند:))
    خاله باران
    سلام 

    سروناز خاطره ات جالب بود کلا خوب خاطره تعریف میکنی 

    به سایعنی معلمتون انگشتر طلا رو هم  میگرفت نمیدا د واقعا اون باید میفتاد دست من 

    تا متوجه اش میکردم 
    سروناز
    احسان دیگه زنه بهزاد برام عددی نیست 
    فعلا جاری جدیدم گرفتم اوووووف فسقلی 17 ساله پدرمنو دراورده اونقد بلاست که روزی دوبار فحشش میدم ...
    شبه قبله سیزده رفتیم مهمونی و اونجا پرسیدم عزیزم فردا کجا میری ؟گفت مشخص نیست شماچی ؟منم گفتم میرم پیشه خانوادم ...مثلا اینجور میخاستم اونم بره پیشه خانوادش و من زیراب بزنم و برم پیشه خانواده پدرشوهرم خخخخ
    هیچی کلی هم از اینکه از عید اول موضعت رو مشخش کن گفتم و اینکه به خانواده شوهر رو نده البته اینهارو در لفافه گفتمااااااااا

    هیچی سیزده شد و منم مطمعن از نیومدنش خخخ با خانواده شوهرم رفتیم یه طرفی و هنوز ساعت 13 نشده بود که دیدم اوشونم بااقاش اومد ینی مطمعنم خانواده شوهرم نگفته بودن و این جاری خودش شوهرشو راضی کرده اورده 
    اونقد حرصش  خوردم پیر شدم ...از اول اومدنشونم رفتن عکس گرفتن و رفتن دور زدن منم مثه کلفتها بشور و بساب کردم😐اخه همه مهمون من بودن 
    سلام سروناز ،همون جور که زن بهزاد رو مات کردی اینم مات کن :)) تو میتونی 😆
    عجب سیاست هایی به کار میبری:)) میتونی واسه خانواده شوهرت یه بار هدیه بگیری و از اون جلو بزنی:)))
    سروناز
    چنین نموده ام ای شیخ😂اتفاقا خریدم واسه همشون تک به تک به اسم هدیه عید منتظرم بیان خونم 
    ایول :)) سروناز تو که خودت آخرشی
    بعید میدونم کسی از پس تو بر بیاد:))
    آناهیتا ......
    خب سلام بر شما دوستان 
    خواهشا پا نشید 😜 
    اینجا میخوام از خلافای 😅 گذشتم رو کنم 

    وقتی کلاس اول بودم , من و چند تا از دخترای کوچه ,کوچه 😅 میرفتیم 
    یه دختر بود از من دو سال بزرگ تر
    یکی بود از من دو سال کوچیک تر 
    یه چند نفرم خرت و پرت بودن 😂 
    منظورم اینکه کوچولو بودن , جز ادما حساب نمیشدن 😎 

    اقا تابستون بود و بازار هندونه داااغ بود 
    تو کوچمون یه تیر برق بود که معمولا همسایه ها زباله ها رو اونجا میذاشتن 
    یه روز غروبی بود که همسایه رو به روم با بچشون از سرکار اومدن 
    پدر و مادرش رفتن تو خونه و در حیاط رو باز گذاشته بودن 
    و بچشون چون ماها رو دید , اونم اومد سمت ما 😉 
    بعد دیدم کنار تیر برق تو یه کیسه ی پلاستیکی , چند تیکه پوست هندونس 😈 
    من و اون دختری که دو سال ازم بزرگ تر بود , رفتیم یه تیکه از هندونه رو از تو اشغالا در اوردیم 😂 
    بعد رفتیم تو حیاط اون همسایمون و با شیلنگ دست شویی 😀 , شستیمش 

     رفتیم سراغ دختره بهش گفتیم واست کادو 😂 اوردیم 
    والا حرام اگه کادو بود 😄 
    گفتیم چشماتو ببند 
    بیچاره هم بست 
    بعدش دستشو گذاشتیم تو دست یار 😉 
    حالا یار کیه .؟؟؟؟؟؟ 
    همون پوست هندونه. 

    بهش گفتیم بخورش😈😈 
    اونم بچه نبود بعد فکر کرد ما خیر و صلاحشو میخوایم 
    خوررررردش 😂😂😂😂😂 
    ولی یادمه تا چند روز بعدش دختره زنده بود هنوز 

    اخه بعد از یه هفته ازون خونه رفتن 
    الان جای اون خونه ی حیاط دار , یه خونه ی سه طبقه درست شده 
    چقد زود گذشت خدای من 
    من اون موقع هفت سالم بود 
    یعنی دوازده سال پیش 
    بزرگ شدم ولی خاطراتش مثل روز برام روشنه , انگار همین دیروز بود 
    سلام خیلی ممنون باحال بود:) 
    چه عجب بالاخره یادت اومد یه داستان :) 
    چه بلاهایی سر بچه آوردین:)
    حامد - جام دل
    سروناز جاری جدید گرفته مگه؟
    سلام حامد آره :) 
    sa
    خاطره گوشی همکلاسیت باحال بود خخخخخخخ از کلاسایی که بچه ها با هم هماهنگن خوشم میاد ، ما هم دبیرستان که بودیم همه با هم هماهنگ بودیم جز یه نفر که ساز محالف بود ، همیشه باید کلی بهش تذکر میدادیم و هواشو داشتیم که سوتی نده خخخخخخخ
    ویانا

    سلام

    شربت شورایی

    این روزا بازار انتخابات گرم یاد یه خاطره افتادم

    دوره قبل یکی از فامیلامون کاندید شورای شهر شده بود
    یه شب پسرم به همراه  پسر عموش رفت ستاد تبلیغات فامیلمون

    بعد  چند ساعت که برگشت به اندازه یه کتاب بد وبیراه به این خانواده گفت

    از اخلاق و نوع تبلیغات تا طرز تهیه شربت وبیگاری کشیدن از اونها

    ودر نهایت دادن  یه اسکناس دو تومانی(جهت خریدن بستنی) بات زحمتشون

    اما  نکته اصلی که میخوام بگم مربوط به شربتی ست که به خورد ملت دادن

    قالب های یخ که روی زمین ولو شدن

    شکستن قالب های یخ با شیر لوله زنگ زده

    هم زدن شربت با دست های برادارن کاندیدای مورد نظر

    ریختن آب زیاد

    واما فاجعه اصلی

    استفاده مجدد از لیوان های یک بار مصرف

    حالا پسرم اجازه خوردن شربت  رو در هیچ مراسمی نمیده

    شما میخورید یا نه ...

     

     

    سلام ویانا خانم ،خیلی ممنون بابت خاطره ای که تعریف کردی :) خیلی باحال بود:)))
    راستش ویانا خانم اونا خیلی بی انصافی بودن که به اون نحو شربت درست میکردن و میدادن به خورد مردم !اینا که گفتی یاد گفته یکی از دوستام افتادم که میگفت ما گوجه میذاشتیم تو صندوق میبردیم کارخانه رب سازی تحویل میدادیم ،بعد میگفت اصلا گوجه ها رو نگاه نمیکردن که خوبن یا بد ،میگفت صندوق گوجه می دیدم که توش مارمولک هست اونا هم عین خیالشون نبود میریختن تو دستگاه!!!میگفت فکر کنم فقط اگه مار میدیدن دست به کار میشدن !!!:)))
    در مورد انتخابات هم یکی از اشناهای ما پسرش کاندید شورای شهر هست ،البته تو یه شهر دیگه ،زنگ زده گفت اتوبوس اتوبوس نفر پیدا کنین بیارین به پسرم رای بدن ،خرجشم با خودم ،دم ظهر هم میگفت ناهار میدم بهتون:))فقط بیایین رای بدین:)
    حالا آشنا شما ،واقعا فکر کنم احساس زرنگی کرده دو تومن گذاشته کف دست بچه ها !!!!
    ویانا
    خواهش، دیگه وقتش بود ،باید به قول عمل میکردم.
    متاسفانه یکی از دلایل ضعف جسمی ما ایرانی ها همین مواد غذایی ناسالمی که بدون نظارت تولید میشه
    و باعث میشه وقتی به سن 40 برسیم کلی درد و مرض بگیریم.
    رب  رو با اکراه مصرف میکنم باید خودم رب بپزم.
    انتخابات تو ایران بر اساس صلاحیت نیست ، هر کی طایف بزرگتری داره رای میاره، برخی از مردم برای غذای مفتی
    هر کاری می کنن

    بله ویانا خانم موافقم :) جالبه خیلی ها از مواد غذایی با اینکه میدونیم ضرر داره بازم ازشون دست نمیکشیم!!
    اگه خودتون درست کنین که خیلی هم خوبه ...
    موافقم ،تو انتخابات در کل خیلی تقلب میشه !
    خواهر پسر شجاع <3
    سلام 
    اومدم اگه خدا بخواد یه خاطره تعریف دکنم
    عروسی داداشم بوب آخر جشن بود دیگه  همه مون جمع شدیم که عروس و داماد دسته گل و بندازن  همه جمع شدن جلو من رفتم عقب عقب که از گزند جمعیت جون سالم به در ببرم  با اون لباسا و کفش ها ولی از شانس بدم گل و محکم پرت کردن که از منم گزشت حتی  تا اومدم سرم و بچرخونم دیدم زمین زیر پام میلرزه فکر کن 300نفر دارن میدون باهم  دیگه تا اومدم فرار کنم یهآدم هیکلی و چاق زد زیدم!!!!ون پخش زمین شدم  دیگه نمیدونم یه گل که باید پسش بدی ارزش این و داره یانه ولی من اون لحظه فقط تو فکر این بودم که کسی من و ندیده باشه که غیر ممکنه البته  چون کسی به روم نیوورد من بنا رو بر این میزارم خخخ
    ببخشید دیگه اگه خوب نبود
    سلام فاطمه خانم ،ممنون ،بابت خاطره :)) 
    منم یه بار تو پاساژ خوردم زمین خخخ اونم تو شلوغی:)) سریع بلند شدم پشت سرمم اصلا نگاه نکردم کاملا عادی پیش رفتم :))
    نه زحمت کشیدی ممنون 
    خواهر پسر شجاع <3
    خخخ
    خوردن زمین اونم پاساژ  واقعا خنده داره 
    خدا اون روز و نیاره 
    تو پاساژ بودم یه بار  زنه از رو پله برقی  میوفته آقاهه هم به جای این که کمکش کنه  یکی زدش  و دعواش کرد 
    نمیدونستم بخندم یا افسوس بخورم اون لحظه خخخ
    عجب ادمایی پیدا میشه :))
    کلا این پله برقی ها خیلی تلفات میدن ...
    سکوت شلوغ
    به مینا گلی:

    سلام نمیدونم بازم میای اینجا یا نه ولی خیلیییییی لاااااااااااایک داری مردم از خنده 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    وایییی عجب سفری ولی اخرش عشق پسرای اقای نجفی چی شد؟؟؟؟؟!😂😂😂😂

    آزالیا
    به مینا دقیقا مثه من
    ۹سالم که بود ی پسرتو فامیل داشتیم اون ۶سالش بود عاشقم شده بود هرجا میرفتم مثه دم میفتاد دنبالم
    من جای خواهر بزرگ‌ترش بودم هی میومد بوسم میکرد ی بار خونه یکی از فامیلامون بودیم رفت تو حیاط برام گل چید اورد
    انقدر دوسم داشت سره سفره از تو لیوان من اب میخورد😐
    بعد الان ۱۳سالش ی ماه پیش دیدیمشون مامانش میگفت یادته علیرضا عاشقت شده بود حالا بچه یاد خطاش افتاده بود معذرت خواهی میکرد😂 میگفت ببخشید عاشقتونم شدم 😂😂😂

    بچه بالاخره ادم شد صرف فعلشم در خطاب به من عوض شده بود
    آزالیا
    ی بارم ی خانومی زنگ زد خونمون من برداشتم فقط نگاه بله مکالمات من کنید
    سلام
    _سلام عزیزم خوبی
    ممنونم شما خوبید
    _مرسی ... شناختی
    نه متاسفانه
    _من مامان... ام
    (بعد از کمی مکث) بله شناختم(من اصلا اون شخص و نمی‌شناختم خو چیکار کنم گفتم شاید اشناس باشه با اعضای خانواده)
    _...هست؟(... یعنی اسم مادرم)
    بله الان گوشیو میدم خدمتتون خوشحال شدم صداتونو شنیدم
    منم همینطور
    بعد فهمیدیم طرف اصلا اشتباه زنگ زده و تشابه اسمی بوده
    خخخ

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد