مرد سفر باش

موضوعات مختلف

زود برو مادرت رو بیار اینجا !

  • ۰۸:۵۳

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. 

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟ 

پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام و نمی دانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از هم جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت.

هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.


پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا !!

ویانا
سلام
خوب بود ، دقت کردین یه پای ظنزای
که تا حالا گذاشتین خانما هستن😁😁😁
سلام حالتون خوبه ؟ 
راستش دقت نکرده بودم ! 😁
قطعا عمدی نبوده :)))
خاله باران
سلام عیدت مبارک احسان 

حالا چی میشد به جای خانم اقا بودن 

متلا مرد بد اخلاق میرفت مردی خوش اخلاق وارد میشد 

خخخ
سلام خاله باران 
ممنون ،عید شما هم مبارک ،انشاءالله که سال خوبی باشه واستون ...
حالا سعی میکنم تو طنزهای بعدی مردا رو هم بکوبم😁😁
** سیلاک **
جالب بود :))

سال نو هم بر شما مبارک 
ممنون ،عید شما هم مبارک 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد
Designed By Erfan Powered by Bayan