مرد سفر باش

موضوعات مختلف

ملانصرالدین و دیگ همسایه :)

  • احسان25
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
  • ۱۷:۰۷

 ملانصرالدین از همسایه‌اش دیگی را قرض گرفت. چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.»

چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود.

تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.»

همسایه گفت: «مگر دیگ هم می‌میرد» و جواب شنید: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی‌زاید. دیگی که می‌زاید حتما مردن هم دارد.» 

  • نمایش : ۱۶۲
  • ویانا
    سلام
    حرف حساب جواب نداره.
    اتفاقا من هم امروز سر کلاس یکی از داستان های
    ملا رو تعریف کردم.
    بله :) چه جالب فکر کنم از اون معلم هایی هستین که آدم ده ساعتم سر کلاسشون بشینه خسته نمیشه :)
    گاهی اوقات واقعا تنوع لازمه واسه رفع خستگی 😃
    عاطفه کوهسار
    😁😁😁😁
    :))
    خاله باران
    سلام 

    من هم این داستان چندروز پیش به یکی از اقوام تعریف کردم 

    جالب هست ممنون ازت احسان
    سلام خواهش میکنم خاله باران ...
    بیشتر به چه داستان هایی علاقه داری ؟!
    ویانا
    لطف دارین
      تقریبا همیشه داستان تعریف می‌کنم.
    گاهی هم برا رفع خستگی شون حرکات کششی
    انجام میدم. ولی چون درس هام خسته‌کننده
    هستن هر کاری کنم باز هم خسته میشن
    مخصوصا که تا دقایق آخر ازشون کار میکشم.😁😁
    دیگه زیاد اذیتشون نکن خانم معلم 😁
    دوران دبیرستان یه معلم داشتیم ،اخلاق خاصی داشت ...قلقش افتاده بود دست ما 😂😂یه سوال بی ربط ازش میپرسیدیم در مورد یه ماجرایی دیگه تا آخر زنگ درس رو ول میکرد در مورد اون ماجرا صحبت میکرد😁
    ------
    یه معلم ریاضی داشتیم مسئله رو یه ربع توضیح میداد بعد آخرش میگفت بچه ها درسته ؟ کل کلاس یک صدا با هم میگفتن بللله اونم در جواب میگفت نه کاملا غلطه😁😁😁معلومه کسی گوش نمی کرد 😜
    -----
    یه بارم یادمه یه امتحان ریاضی دادیم چند نفری تک گرفتن ،بعد شماره های کلاسی این چند نفری که تک گرفتن پشت سر هم بود ...معلم یکی یکی اسم ها رو میخوند بعد هر کسی باید نمره خودش رو میگفت ...حالا جالب اینجا بود رسید به همون نفری که تک گرفته بود ،اونم آروم گفت 6 معلم گفت بلند بگو همه بشنون😁😁اونم بلند شششش نفر بعدی هفففففت بعدی سهههههه اینقدر خنده دار بود صدا تو کل کلاس می پیچید😁😁

    یادش بخیر :))) یهو یاد افتادم :)
    حوا ...
    چه جالب :))
    :))
    مینا معلم جزیره
    👌👌👌
    چطوری دیپلم گرفتی با این کلاس و اتمسفرش😨😉


    من حوصله برا اینجور شاگردا زیاد دارم اصلا دانش آموز ساکت حوصله سربره 😂
    دیگه قلق من دست مدیر اومده هرچی شیطون میفرسته کلاس من😲
    اکثر شیطونا هم خلاقن هم باهوش 😍

    ولی آخر سال نتیجه دیدنی میشه همون دانش آموزی که سر نخواستنش دعوا بوده، معلمای سال بعد برای خواستنش بحث میکنن 😊
    آخیششش ویتامین تعریف از خودم اومده بود پایین هااا😎😜
    والا دیپلم گرفتن منم با یه بدبختی بود 😁😁😁
    واقعا ؟ البته دخترا نسبت به پسرا شیطنت آنچنانی ندارن ...قابل تحملن ...
    ما یه معلم داشتیم دوران دبیرستان هیچی حالیش نبود هر سوالی میکردی می گشت از تو کتاب جوابتو میداد !
    یه معلم دیگه هم داشتیم تا روشو میکرد سمت تخته بعضی بچه ها بدون اجازه از کلاس میزدن بیرون اون متوجه نمیشد😁😁
    یه بار یکی از بچه ها سر کلاس با گوشیش که نوکیا ساده بود داشت مار بازی میکرد اونم با صدا ، سرکلاس همین معلم بعد معلم متوجه شد اومد گوشیشو بگیره اینم سریع گوشیشو داد نفر جلویی همینجوری دست به دست رسید اول کلاس در عرض چند ثانیه فقط 😁😁😁اونی که بازی میکرد ته کلاس بود 
    بچه ها خیلی تند و سریع بودن 😁...
    ------- 
    یادمه من اون موقع موهام خیلی بلند بودن ،مدیر مدرسه از اول سال گیر میداد موهاتونو کوتاه کنین و ما کوتاه نمی کردیم :))) بعد اون موقع خط ریش هامون بلند و ساسی مانکنی بودن 😝وقتی مدیر میومد موها رو مینداختیم پشت گوشامون که متوجه نشه بلندن:))))
    حالا که فکر میکنم میگم چه مدل مو ضایعی بوده ما اون موقع میزدیم 😁😁خجالت هم نمیکشیدیم :)))
    عاطفه کوهسار
    مدیر اون قضیه گوشی و ماربازی مردم از خنده :))) چقد نامرد بودن بچه هاتون معلم دست مینداختن ... خخخ
    بچه ها مدرسه ما دیگه آخرش بودن 😁😁
    مدرسه ما نزدیک یه دبیرستان دخترانه بود ،یه بار یه دختر داشت رد میشد ما هم زنگمون خورده بود یکی از بچه ها کلاس از همون دور به دختره گفت شمارمو میگم بنویس ....0913 😁😁😁 بلند داد میزد شمارشو میگفت !!همون لحظه مدیر مدرسه با یه شلنگ پرید تو کوچه 😁😁😁
    اون موقع خیلی تو کلاس بلوتوث بازی مد بود:))

    خاله باران
    احسان من بیشتراز داستانهای قدیمی 

    خوشم میاد قبلا رمان زیاد میخوندم 

    شاید تو یه شب یه کتاب چن صد صفحه ای رو میخوندم 

    با وجود دو تا بچه کوچیک الان دیگه نه داستان های عرفا رو بیشتر دوست دارم جالب اینجاس که وقتی 

    برا همسرم تعریف میکنم اشکم در میاداز خالص وبی ریا بودن مردان قدیم 
    خوبه خاله ...ولی من خودم هیچوقت اهل رمان خوندن نبودم ...چون رمان خیلی وقتگیره و یجورایی وقتی شروع میکنی به خوندن تا تمومش نکنی ول نمیکنی :) 
    بیشتر داستان ها و حکایت های کوتاه رو میخوندم من ...

    مینا معلم جزیره
    نمیدونم شما معلم گیج می کردین 
    یا معلمای ساده میفتادن کلاس شما😂

    نه بابا دخترای الانم مث پسرا شدن ماها رو نبین انقد گل بودیم😆
    مدرسه مام دیوار به دیوار پسرونه اس همین باعث میشه بعضی مشکلات که قبلا مال دبیرستان بود الان تو ابتدایی پیش بیاد.
    نه بچه ها خیلی کله شون خراب بود 😁ولی خب اون معلمه واقعا ساده بود :( 
    یه معلم جغرافی داشتیم ،یه بار یه امتحان گرفت ،بعد اونایی که نمره شون تک شده بود رو زد بر اساس نمره ای که گرفته بودن ،مثلا اگه یکی پنج گرفته بود با پنج تا شلنگ میخورد تا نمره ش برسه به ده 😁
    بچه ها هم دبیرستانی بودن و پوست کلفت معلم از ته دلش میزد محکم😏
    مریــــ ـــــم
    دبستان که بودم بابام برای منو داداشم دوتا کتاب گرفت از حکایات ملانصرالدین
    از همون موقع ارادت خاصی بهش پیدا کردم
    :)
    سلام خوش اومدین مریم خانم 
    ملا نصرالدین جریان ها باحالی داره :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد