مرد سفر باش

موضوعات مختلف

خداوند کریم ...

  • احسان25
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶
  • ۱۰:۳۴

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. 

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌ های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت: همین قلیان ، مرا بس است!چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. 


خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد! 


پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!


روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.


ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو! 

کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست...

  • نمایش : ۱۱۵
  • ویانا
    سلام
    این داستان رو قبلاً خونده بودم.
    هرچقدر ادعای کریمی داشته باشیم
    به پای کرم ولطف  خدا نمیرسه.

    سلام ،بله همینطوره قطعا :) 
    خاله باران
    سلام جالب بود 

    کرم بخشش خداوند بی حدواندازه است

    سلام ممنون خاله باران :) 
    بله همینطوره ..
    عاطفه کوهسار
    سلام

    قشنگ بود امیدوارم یادمون نره...
    ممنون.
    سلام ،خواهش میکنم 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد