مرد سفر باش

موضوعات مختلف

شک ،نحوه تجزیه و تحلیل آدمی را عوض میکند ...

  • احسان24
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶
  • ۱۱:۰۷

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد . برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.


متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود . مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند.

دکتر عبدالله !

  • احسان24
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
  • ۱۱:۵۰


عکس بالا تصویر گدا نیست,این مرد دکتر دیوانه,پزشک متبحر لنگرودی است,که بدلیل مطالعه زیاد و همدردی با مردم فقیر و غصه خوردن و همزاد پنداری با آنها متاسفانه دچار روانپریشی شده بود,دکتر دیوانه پشت کاغذ سیگار نسخه مینوشت و مجانی بیماران را ویزیت میکرد,جالب این بود که تمام داروخانه های شهر خط دکتر را میشناختند و نسخه اش را میپیچیدن و البته به بیماران به دلیل احترام به دکتر ارزانتر حساب میکردن,

تشخیص دکتر عبدالله بسیار خوب بوده و خیلی ها وقتی از رفتن پیش دکترهای روز نتیجه ای نمی گرفتند صبر میکردن تا او را در کوچه و خیابان بینند او مطب نداشت و مثل دوره گردها تو کوچه خیابونا میگشت.این پزشک سالهاست فوت کرده ولی هنوز یاد و خاطره اش  در ذهن  مردم هست این عکس توسط آقای آل بویه زمانی که طبق عادت در حال مطالعه کتاب قرضی از کتابفروشی  میرفطروس بوده در همانجا گرفته شده و این عکس در یکی از جشنواره های عکاسی انگلستان جایزه دوم را گرفته .

دکتر عبدالله اهل اطراف رودسر بوده و همه جا پیاده می رفته ولی پاتوق اصلیش لنگرود بوده .

ترجمه بهترین متن نیویورک تایمز !

  • احسان24
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۱۷:۴۵

ترجمه بهترین متن نیویورک تایمز در سال 2014 به قلم فرهاد زرین


ذره ذره, محبت را باختم و شکست را بردم.

وقتی که در برنامه ریزی سال نو(کریسمس) همسرم را به زور با کسانی که دوست نداشت به سفر بردم, فکر کردم که بردم, اما باختم.

وقتی که پول پس انداز مشترک را برای خرید بی ام و آخرین مدل خرج کردم, فکر کردم که بردم, اما باختم.

وقتی که در جمع خانوادگی جواب دندان شکنی به برادر و مادرش دادم و سر جا نشاندمشان, فکر کردم که بردم, اما باختم.

  • ادامه مطلب
  • آشنایی با اسرار خواب یا رویای صادقه !

    • احسان24
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶
    • ۱۹:۴۱

    در طول تاریخ درباره خواب های صادقه ای که حوادث مهم را پیش بینی کرده اند بسیار نوشته شده است. توانایی دیدن رویاهای صادقه موهبتی است که به خواب بیننده کمک می کند از رویدادهای ناخوشایند اجتناب کند و برای اتفاقات آینده خود را آماده کند. در این پست به اکتشاف درباره خواب صادقه خواهیم پرداخت

    خواب های نمادین و خواب های صادقه نباید فراموش کنیم که بیشتر خواب ها دارای نماد هستند، یعنی آنچه که در خواب اتفاق می افتد ربطی به زندگی واقعی کنونی یا زندگی آینده ندارد. بیشتر خواب ها همین طور هستند. درصد کمی از خواب ها را می توان رویای صادقه نامید. خواب صادقه یا رویای صادقه خوابی است که در آن می توان اتفاقاتی را دید که قرار است در آینده بیفتد. خواب های صادقه بسیار نادرند، و در عین حال می توانند عمیق، هیجان انگیز و حتی ترسناک باشند.

  • ادامه مطلب
  • بیمار !

    • احسان24
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
    • ۱۹:۱۶

    درباره ی ریشه ی کلمه ی "بیمار" روایات مختلفی هست :


    ۱) یک روایت میگه که بیمار در واقع بیم+آر بوده، آر به معنای آور و بیمار یعنی بیم آور. یعنی کسی که باید ازش ترسید و دوری کرد 


    ۲) روایت دیگه میگه که بیمار، بی+مار بوده، ماری که از "میر" به معنای مردن میاد، یعنی کسی که مریض شده ولی قرار نیست بمیره و این یکجورایی به فال نیک گرفتن ماجرا و دلخوش کردن فرد مریض هم هست 

  • ادامه مطلب
  • قاتل فراری !

    • احسان24
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶
    • ۲۱:۰۲

    🌷🌷🌷

    جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.

    چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند.

    توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»

  • ادامه مطلب
  • داستانی از مولانا و شمس تبریزی !

    • احسان24
    • چهارشنبه ۷ تیر ۹۶
    • ۱۳:۵۷

    می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.


    شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

     مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

     شمس پاسخ داد: بلی.

     مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

     ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

     ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!

     ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

     - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

  • ادامه مطلب
  • چهار دانشجو و استاد !

    • احسان24
    • شنبه ۳ تیر ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمانی وخوش گذرانی رفته بودند و و برای امتحانشان هیچ آمادگی نداشتند.


    روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شان را کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هایشان در ظاهرشان تغییراتی بوجود آوردند.


    سپس  به دانشگاه رفتند و یک راست به پیش استاد رفتند.

  • ادامه مطلب
  • حکایتی از مثنوی معنوی !

    • احسان24
    • جمعه ۲ تیر ۹۶
    • ۰۸:۱۱


    مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.


    اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .

  • ادامه مطلب
  • خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد