مرد سفر باش

موضوعات مختلف

مدل ذهنی بیل گیتس برای دستیابی به موفقیت !

  • احسان25
  • يكشنبه ۲۹ مرداد ۹۶
  • ۱۳:۲۷

 اصل1

 در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید


 اصل2

دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید


اصل3 

پس از فارغ التحصیل شدن از درس برای استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید

  • ادامه مطلب
  • دانستنی های جالب !(3)

    • احسان25
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۳۵


    زنان به طور متوسط در طول عمرشان 3 کیلو رژ می خورند. !!!

    – نپال تنها کشوری است که پرچمش مستطیل یا مربع نیست.

    – ادیسون از تاریکی وحشت داشته است.

    – کوکاکولا برای فروش بیشتر در چین یک عروسک طراحی کرده بود که صدای کوکا-کوکا می داد. اما همچنان این نوشابه در چین یکی از کمترین فروش ها را داشت چون در زبان چینی کوکاکولا به معنی “قورباغه را گاز بزن” است.

    – تعداد عروسک های باربی در ایتالیا ار کل مردم این کشور بیشتر است.

    – خمیازه بخشی از مراسمی است که پنگوئن نر در فصل جفتگیری برای جذب پنگوئن ماده اجرا می کند.

    – جنین در رحم مادر می تواند سکسکه کند.

    – مخترع آدامس یک فرمانده ارتش بود.

  • ادامه مطلب
  • خاطرات کودکی نبرد !

    • احسان25
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
    • ۰۷:۴۴

    یک روز صبح سرد در سرمای

    شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم

    من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم

  • ادامه مطلب
  • اصطلاح "حرف مفت زدن"

    • احسان25
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۴۰

    در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌ خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.

    به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند.
    ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند!
    سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است...!

    دایره ای به مساحت زندگی !

    • احسان25
    • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۲۵

    مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند.

    زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.

    پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.

    روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.

    نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری

    همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

  • ادامه مطلب
  • مرد ناشکر !

    • احسان25
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۵۵

     معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. 

  • ادامه مطلب
  • حسرت گذشته رو نخور !

    • احسان25
    • شنبه ۷ مرداد ۹۶
    • ۱۲:۱۸


    در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد ، رنگ آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم هست.


    _درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است..

    ولی در نماز پایان است، شاید این بدان معناس که پایان نماز آغاز دیدار است

  • ادامه مطلب
  • افسوس !

    • احسان25
    • جمعه ۶ مرداد ۹۶
    • ۰۹:۰۹

    🥀افسوس؟


    بنی آدم ابزار یکدیگرند،

    گهی پیچ ومهره گهی واشرند

    .یکی تازیانه یکی نیش مار،

    یکی قفل زندان،یکی چوب دار .

    یکی دیگران را کند نردبان،

    یکی میکشد بار نامردمان

  • ادامه مطلب
  • گلایه دکتر شریعتی از خدا و جواب سهراب سپهری !

    • احسان25
    • يكشنبه ۱ مرداد ۹۶
    • ۲۱:۰۶


    خیلی زیباست ارزش خوندن داره👌


    خدایا کفر نمیگویم،

    پریشانم،

    چه میخواهی تو از جانم؟!

    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.


    خداوندا!

    اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

  • ادامه مطلب
  • چه چیز انسان را زیبا میکند ؟!

    • احسان25
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶
    • ۰۹:۳۷

    ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " : ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ

    ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ "

    ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ

    ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ

    ﺩﯾﮕﺮ ﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ !

    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ...

    ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ

    ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ

    ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ

    ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ

    ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ !

    ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟

    ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ...!

    ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ" : ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺪ؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ

    ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ"!!! 

    ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﯾﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ!🌺🍃

    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد