مرد سفر باش !

پرداختن به موضوعات گوناگون

معمولی بودن شجاعت میخواهد...

  • مسیر سبز
  • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵
  • ۰۹:۳۵


فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.

آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد

نه نقاشی را میگذارد کنار،

نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند،

نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،

نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد،

نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را،

نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.


حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. 

هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی".

و این هراس می تواند حتی لذت زندگی،

نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن،

خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.


تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.

نمی خواهم دیگر آدم ها مرا

فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.


از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم

و به خود معمولی ا م عشق می ورزم

و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند


ــــــــــــــــــــ

👤 تهمینه میلانی


دفترت را میفروشی دخترم..؟!

  • مسیر سبز
  • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵
  • ۰۸:۴۵


باز شد درب کلاس و همچو رخش ..

قامت استاد زد بر دٍیده نقش ..


گفت بر پا مبصر و ، کل کلاس ..

پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..


درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..

دست بالا برد و در جایش نشست ..


دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..

بود در سیمای این استاد پیر ..


با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..

یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..


بعد از آن استاد با لبهای ریز ..

گفت دفترهای انشا روی میز ..


یک به یک سر زد به کل میزها ..

باز گشت از پشت رخت آویزها ..


سر زد و دید و سر جایش نشست ..

چانه را انداخت در چنگال دست ..


گفت جمعا از شماها راضی ام ..

راضی از تدریسهای ماضی ام ..


درس انشای شماها خوب بود ..

هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..


گر چه این یک درصد از بین صد است ..

این وسط اما یکی خیلی بد است ..


آخرین بار تو باشد یاسمن ..

مادرت فردا بیاید پیش من ..

  • ادامه مطلب
  • گاهی سکوت کنیم..!

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵
    • ۰۹:۴۶


    اشاره به گره ها !

    می گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محکوم به اعدام با گیوتین شدند . 

    آن ها عبارت بودند از روحانی ، وکیل دادگستری و فیزیک دان .

    در هنگامه ی اعدام ، روحانی پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : 

    حرف آخرت چیه ؟ 

    گفت : خدا ...خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد! 

    وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب کردند، و فریاد زدند: آزادش کنید!،خدا حرفش را زده! 

    و به این ترتیب نجات یافت .

    نوبت به وکیل دادگستری رسید ، از او سؤال شد: 

    آخرین حرفی که می خواهی بگی، چیست؟ 

    گفت : من مثل روحانی خدا را نمی شناسم، ولی درباره عدالت را بیشتر می دانم ، عدالت ...عدالت ...عدالت...

    گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد! مردم متعجب ، گفتند :

    آزادش کنید ، عدالت حرف خودش را زده! 

    وکیل هم آزاد شد.

    آخر کار نوبت فیزیک دان رسید ، سؤال شد : آخرین حرفت را بزن !

    گفت :من نه روحانیم که خدا را بشناسم و نه وکیلم که عدالت را بدانم ، اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود .

    با نگاه دریافتند و گره را باز کردند، تیغ بُرّان برگردن فیزیک دان فرود آمده و آن را از تن جدا کرد.


    گفته اند : لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی !*

    نتیجه:

    چه فرجام تلخی دارند آنان که به «گره ها» اشاره می کنند!

    هفت قانون منطقی!

    • مسیر سبز
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵
    • ۱۱:۲۴


    💛💚💛💚💛💚💛💚

    هفت قانون منطقی 


    ۱-با گذشته خود کنار بیائید تا حال شما را خراب نکند.


    ۲-آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی‌ ندارد.


    ۳-گذشت زمان تقریبا داروی هر دردی است؛ به زمان کمی‌ فرصت دهید.


    ۴-کسی‌ دلیل و مسئول خوشبختی‌ شما نیست؛ خودتان مسئولید.


    ۵- زندگی‌ خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی‌ آنها برای چه و چگونه است.


    ۶-زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی‌ چیز‌ها را ندانیم.


    ۷-لبخند بزنید؛ شما مسئول حل تمام مشکلات دنیا نیستید🌴🍁🍀


    من زندگی خودم را میکنم...

    • مسیر سبز
    • شنبه ۸ آبان ۹۵
    • ۰۸:۵۸


    من زندگی خودم را میکنم و

    برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم .

    چاقم,لاغرم,قد بلندم,کوتاه قدم,سفیدم,سبزه ام همه به خودم مربوط است


    مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن

    روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است

    زندگی کن به شیوه خودت

    با قوانین خودت

    با باورها و ایمان قلبی خودت

    مردم دلشان می خواهد

    موضوعی برای گفتگو داشته باشند

    برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی

    هر جور که باشی

    حرفی برای گفتن دارند

    شاد باش و

    از زندگی لذت ببر


    چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟


    آنها حتی پشت سر خدا هم

    حرف می زنند!!!!

    : اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار!

    این ملت کتاب نمیخوانند...


    شاملو

    مهربان نیستیم،مهرطلبیم اگر...

    • مسیر سبز
    • جمعه ۷ آبان ۹۵
    • ۰۹:۵۳


    ما مهربان نیستیم ،مهرطلب هستیم اگر:

    جلوی آدمها تعریفشون رو می کنیم

    ولی پشت سرشون همه جور حرف می زنیم

    وقتی به کسی می رسیم برای اینکه

    خودمون رو خوب جلوه بدهیم همه چیز را تحمل می کنیم اما حاضر نمی شیم درد و رنج ایستادن پای حق خودمان،و آنچه را که درست است بپذیریم...

    وقتی کسی از ما چیزی میخواهد و ما قدرت نه گفتن نداریم، اما در ذهن خود با آنها میجنگیم و ناسزا میگوییم.

    وقتی کسی کودکمان را به زور از بغلمان میگیرد و کودکمان گریه میکند اما ما ترجیح میدهیم سکوت کنیم و شاهد آسیب خوردن فرزندمان باشیم.

    وقتی اجازه میدهیم بقیه در تربیت فرزندمان دخالت کنند اما جرات نداریم اعتراض کنیم

    وقتی از بقیه سوالی میکنیم که باعث ناراحتی شخص میشود

    وقتی از کار اشتباه فرزند یا همسرمان در جمع خجالت میکشیم و آنها را در جمع تصحیح یا تحقیر میکنیم تا ثابت کنیم تو بدی اما من خوبم.

    برای همین دروغ می گوییم، تعارف

    می کنیم، سازش می کنیم، پنهان می کنیم و غرق در فریب و تزویر و تظاهر و تعارف می شویم، تا به همه بگوییم

    خانمها أقایان من خوبم، لطفا مرا دوست داشته باشید.

    هر زمان از حق خود، همسر یا فرزندمان گذشتیم تا بقیه ناراحت نشوند یا فکر بد در مورد ما نکنند، ما مهربان نیستیم، مهر طلبیم

    زندگی کلبه دنجی است...

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵
    • ۱۱:۰۸


    زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ،

    ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

    ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ

    ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ

    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ،

    ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ

    ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد

    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ

    ﯾﮏ ﺳﺮﺍﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ

    ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍرد

    زندگی کن

    ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

    ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ

    ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ

    ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ

    ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ،

    ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ،

    ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ،

    ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛

    ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ

    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ

    ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ

    ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى...

    اصل نود به ده !

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۵ آبان ۹۵
    • ۱۶:۳۳


    این اصل میتونه زندگیتون رو متحول کنه، با دقت بخونید... ؛

    این اصل می‌گوید،۱۰ درصد زندگی خارج از کنترل، ولی ۹۰ درصد آن تحت کنترل ماست و خوب یا بد بودن آن به عکس العمل ما مربوط می‌شود. تأخیر ساعت پرواز هواپیما، خراب شدن ماشین یا فوت یکی از نزدیکان مان دست ما نیست، ما روی این ۱۰ درصد کنترلی نداریم ولی ۹۰ درصد باقی متفاوت است! نگذارید مردم روی زندگی شما تأثیر منفی بگذارند، هر عکس العملی می‌تواند بدترین شرایط را به بهترین شرایط تبدیل کند. به عنوان مثال، سر میز صبحانه نشسته‌اید که یکدفعه دست دختر کوچکتان به لیوان چای می‌خورد و محتویات آن روی لباس شما می‌ریزد. چیزی که اتفاق افتاده ابداً تحت کنترل شما نبوده است. اما کاری که شما بعد از افتادن این اتفاق می‌کنید همه چیز را مشخص می‌کند؛ شما عصبانی می‌شوید و سر دخترتان داد می‌زنید. او شروع به گریه کردن می‌کند.

     حالا با خشم، همسرتان را به خاطر گذاشتن لیوان چای روی لبه میز دعوا می‌کنید و با عجله می‌روید بالا و لباستان را عوض می‌کنید و بر می‌گردید پایین. اما می‌بینید دخترتان به خاطر گریه کردن نتوانسته صبحانه‌اش را تمام کند و برای مدرسه رفتن آماده شود. سرویس دخترتان می‌رود! همسرتان باید سریع برود سر کار، شما ماشین را بر می‌دارید تا دخترتان را به مدرسه برسانید. چون عجله دارید جایی که باید با سرعت ۶۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنید با سرعت ۹۰ کیلومتر رانندگی می‌کنید. شما بعد از هدر دادن ۳۵ هزار تومان برای جریمه سرعت غیرمجاز با ۱۵ دقیقه تأخیر به مدرسه می‌رسید. دخترتان با عجله بدون خداحافظی به طرف در می‌دود. شما نیز با نیم ساعت تأخیر به محل کارتان می‌رسید، اما می‌بینید کیفتان را فراموش کرده‌اید! روز شما خراب می‌شود و همینطور خراب‌تر. بالاخره با خستگی بر می‌گردید خانه و بدیهی است که جو خانه مثل هر روز نیست و همسر و دخترتان از شما دلخور هستند و هرسه شما روز بدی داشته‌اید. چرا؟ به خاطر عکس العمل شما هنگام صبحانه خوردن. چرا شما روز افتضاحی داشتید؟

     الف تقصیر چای بود؟

     ب تقصیر دخترتان بود؟

     پ تقصیر پلیس بود؟

    ت تقصیر خودتان بود؟

    جواب قطعا *ت*است. ریختن چای تقصیر شما نبود اما عکس العمل شما به ریختن چای تنها در همان ۵ ثانیه، روز شما را خراب کرد. حالا ببینید این روز می‌توانست چگونه باشد؛ چای روی لباس شما می‌ریزد. دخترتان خیلی ناراحت می‌شود. شما می‌گویید «عیبی ندارد عزیزم، دفعه بعد حواست را بیشتر جمع کن.» حوله را از روی صندلی بر می‌دارید و سریع می‌روید بالا، پیراهن دیگری می‌پوشید و کیفتان را بر می‌دارید و سریع می‌آیید پایین، در همین لحظه دخترتان را از پنجره می‌بینید که سوار سرویس شد و برای شما دست تکان داد. شما ۵ دقیقه زودتر به کارتان می‌رسید، به همکارانتان سلام می‌کنید و با نشاط و انرژی روی کارتان تمرکز می‌کنید. دو سناریوی مختلف، شروع‌های یکسان، پایان‌های خیلی متفاوت! چرا؟ به خاطر عکس العمل شما! اجازه ندهید اتفاق‌های مختلف، روز و زندگی شما را مختل کند چون هر عکس العمل اشتباه می‌تواند ضرر زیادی به همراه داشته باشد. به شما می‌گویند شاید از کارتان اخراج شوید؟ به جای اینکه عزا بگیرید و بی خواب بشوید دنبال یک کار تازه باشید. قبول دارم وقتی واقعااین موضوع پیش بیاید کار سختی است و نمی‌شود راجع به چیز دیگری حرف زد ولی سعی‌تان را بکنید. خواهید دید که قوی‌تر و قوی‌تر می‌شوید.

    هواپیما تأخیر دارد؟ برنامه کاری‌تان را به هم زده است؟ به جای فحش دادن به زمین و زمان و اخم کردن به مهماندارها از وقتتان برای یاد گرفتن چیزهای تازه یا شناختن بقیه مسافرها استفاده کنید.

     گاهی این کارها که به نظر مسخره می‌آیند (مثلا شناختن سایر مسافرها هنگام تأخیر پرواز) زندگی‌تان را طوری متحول می‌کند که خودتان باورتان نمی‌شود. فرصت‌های خوب همیشه آن لحظه که انتظار دارید سر راهتان نمی‌آیند گاهی باید خودتان ماجرا جو باشید و آن‌ها را پیدا کنید.

     عصبانی بودن و از روی عصبانیت رفتار کردن، همه چیز را بدتر می‌کند. اکنون اصل ۹۰ به ۱۰ را به خوبی شناخته‌اید، کاری که باید بکنید این است که با بستن این صفحه آن را از یاد نبرید و آن را در موقعیت‌های واقعی در زندگی‌تان به کار بگیرید.

    فقط یک بار امتحان کنید، مثلا در یک جر و بحث سعی کنید همه چیز را به طرز مثبت تغییر دهید و اگر همه چیز خوب پیش رفت فکر کنید که اگر این کار را نمی‌کردید چه اتفاق‌هایی می‌توانست بیفتد. مداد سیاهی که من دارم می‌تواند اثرهای چند صد هزار دلاری خلق کند اما من نمی‌توانم! بستگی دارد چه کسی، چطوری از آن استفاده کند. 

    اصل ۹۰ به ۱۰ و امثال آن می‌توانند بدترین زندگی‌ها را به بهترین زندگی‌ها تبدیل کنند. باز هم بستگی به این دارد که چه کسی، چطوری از آن استفاده کند.


     لحظه هایتان پر انرژی...

    راز ارامش و رضایت درون !

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵
    • ۱۲:۲۱


    چند نفری که در جستجوی آرامش و خرسندی درون بودند, نزد یک استاد بودایی رفتند و از او پرسیدند: استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر ما خیلی ارام و خوشنود به نظر میرسی, لطفا به ما بگو که راز خوشنودی شما چیست؟

    استاد گفت: بسیار ساده است من زمانی که دراز میکشم , دراز میکشم،زمانی که راه میروم راه میروم. زمانی که غذا میخورم, غذا میخورم...

    این چند نفر عصبانی شدند و فکر کردند که استاد آنها را جدی نگرفته است. به او گفتند که تمام این کارها را ما هم انجام میدهیم پس چرا خوشنود نیستیم و آرامش نداریم؟ 

    استاد به آنها گفت: زیرا زمانی که شما دراز میکشید به این فکر میکنید که باید بلند شوید زمانی که بلند شدید به این فکر میکنید که باید کجا بروید

    زمانی که دارید میروید به این فکر میکنید که چه غذایی بخورید... فکر شما همیشه در جای دیگر است و نه در آنجایی که شما هستید. "زمان حال "تقاطع گذشته و آینده است و شما در این تقاطع نیستید!!! بلکه در گذشته و یا آینده هستید و به این علت است که از این لحظه ها لذت واقعی نمیبرید شما همیشه در جای دیگر سیر میکنید.

    میخواهم کودک باشم!

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۳ آبان ۹۵
    • ۱۸:۲۷


    بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم ؛و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول میکنم !

    میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک هتل پنج ستاره هست!

    میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است چون میتوانم آن را بخورم !

    میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم!

    میخواهم درون یک چاله آب،بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم !

    میخواهم به گذشته برگردم،وقتی همه چیز ساده بود،وقتی داشتم رنگ ها را ،جدول ضرب را،و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم ،وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم!

    میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوبند !

    میخواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است ،و میخواهم از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم!

    میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری ،خبرهای ناراحت کننده،صورت حساب ،جریمه و...

    میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ،به یک کلمه محبت آمیز،به عدالت ،به صلح،به فرشتگان ،به باران ،به...

    این دسته چک،کلید ماشین،کارت های اعتباری و بقیه مدارک من؛

    همه آنها مال شما؛من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم !

    Click Here To Navigate