مرد سفر باش

موضوعات مختلف

سعی و تلاش!

  • مسیر سبز
  • دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵
  • ۰۹:۰۵


یک دانش آموز دبستانی که در درس خواندن نسبت به همکلاسی هایش بیشترین تلاش را می کرد، همیشه از این متعجب بود که علی رغم تلاش هایش در امتحانات بهترین نمره را کسب نمی کند.


او روزی از مادرش پرسید: مامان، به نظر تو من کودنم؟ من که همیشه با دقت به درس معلم گوش می کنم، چرا همیشه از دوستانم عقب هستم؟


مادر احساس می کرد که مدرسه احترام کافی به غرور پسرش نمی گذارد، اما نمی دانست که چگونه به او جواب بدهد.


در امتحان بعدی هم که پسر فکر می کرد در کل مدرسه شاگرد اول می شود، جایی بهتر از رتبۀ هفتادم نگرفت. وقتی به خانه رسید، دوباره همان سؤال را از مادرش پرسید. مادرش خیلی دوست داشت که به او جواب بدهد، بهرۀ هوشی هر کسی با دیگران متفاوت است و شاید کسی که شاگرد اول شده، از همۀ همکلاسی هایش باهوش تر است. اما دلش نیامد که این حرف ها را به او بگوید.

  • ادامه مطلب
  • مرد فقیر و کباب فروش!!

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵
    • ۲۱:۲۴


    فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود.

    بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ...

    ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: 

    کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند

  • ادامه مطلب
  • مرد عطار و گردنبند !

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۱۶ آذر ۹۵
    • ۱۷:۰۰


    در زمان عضدالدوله دیلمی مرد ناشناسى وارد بغداد شد و گردنبندى را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولى مشتری پیدا نشد. چون خیال مسافرت مکه را داشت، در پى یافتن مردى امینى گشت تا گردن بند را به وى بسپارد.

    مردم عطارى را معرفى کردند که به پرهیزکارى معروف بود. گردنبند را به رسم امانت نزد وى گذاشت به مکه مسافرت کرد. 

    در مراجعت مقدارى هدیه براى او هم آورد. چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد، عطار خود را به ناشناسى زد و گفت: من ترا نمى‌شناسم و امانتى نزد من نگذاشتى، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند.

    چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزى نشنید. کس به او گفت: حکایت خود را با این عطار، براى امیر عضدالدوله دیلمى بنویس حتما کارى برایت مى‌کند نامه‌اى براى امیر نوشت و عضدالدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالى بر در دکان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام مى‌دهم تو فقط جواب سلام مرا بده. 

  • ادامه مطلب
  • آهنگر !

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵
    • ۰۸:۰۱


    لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاعجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: "در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزانم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم .  بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست"

  • ادامه مطلب
  • بخشی از خاطرات "نیل آرمسترانگ"

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵
    • ۰۹:۵۴


    نیل آرمسترانگ فضانورد آمریکایی:


    من آدم حساسی نیستم؛


    وقتی خانه‌ والدینم را ترک کردم گریه نکردم.


    وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.


    اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت.


    با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم. 


    از آن فاصله, رنگ و نژاد و ملیتی نبود.ما بودیم و یک خانه گرد آبی .


    با خود گفتم انسانها برای چه می جنگند ....؟


    شست دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شستم پنهان شد و من اشک ریختم!!

    وصیت نامه اسکندر مقدونی !

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۸ آذر ۹۵
    • ۰۸:۳۹


    اسکندر مقدونی، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.

    در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

    با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

    او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:


    من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.

    اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

    فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.


    اسکندر گفت:

  • ادامه مطلب
  • ارزوهای یک زن !

    • مسیر سبز
    • شنبه ۶ آذر ۹۵
    • ۱۹:۳۵


    قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. 


    خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد . قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! 


    خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد . 


    آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. 


    قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر به دنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. 


    خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. 

  • ادامه مطلب
  • مقصد ما خداست...

    • مسیر سبز
    • جمعه ۵ آذر ۹۵
    • ۰۹:۱۲


    کسی میگفت:"من چیزهای زیادی بخشیدم و در عوض فقط یک نگاه توهین آمیز دریافت کردم."


    بیایید به فرد ندهیم،به شخص ندهیم،بلکه آن شخص را به عنوان تصویری از خدا بدانیم و آنچه را که به او میدهیم به خدا بدهیم.


    آن شخص فقط مانند یک صندوق پست است.


    وقتی که نامه ای را پست میکنید مهم نیست که صندوق پست کهنه است یا نو،،،فقط نامه را در آن می اندازید و اطمینان دارید که نامه به مقصد خواهد رسید.


    مقصد ما خداست ...

    با چنین اعتقادی ببخشید و بدهید آنگاه متبرک خواهید شد


    خدا وجود دارد...

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵
    • ۱۱:۵۶


    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

    آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید

    آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

    آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

    نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

    مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

  • ادامه مطلب
  • چالش تصویر!

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
    • ۱۲:۳۹

    تصویر پایین در واقع یک توهم بصری نیست ،اگر شما بتوانید زیر ۳ ثانیه ،*سر یک مرد را*در بین دانه های قهوه پیدا کنید ،نیم کره راست مغزتان فعالتر است 

    این نیم کره به استعدادهای هنری ،تخیل ،و خلاقیت اختصاص دارد...




    خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد