مرد سفر باش

موضوعات مختلف

مقایسه ...

  • احسان25
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۴۱

خودمان را با بقیه مقایسه نکنیم ...

یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره، اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره

یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل می‌شه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا می‌کنه، اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو می‌گیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه

یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت می‌شه و در ۴۰ سالگی فوت می‌کنه، اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت می‌شه و تا ۹۰ سالگی عمر می‌کنه


تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر. تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی پس آرام باش، از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری مقایسه نکن.

حرکت کن و به بهانه های مختلف لحظات را از دست نده...

گروه 99 !!

  • احسان25
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
  • ۱۶:۳۲

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

  • ادامه مطلب
  • عجیب اما واقعی ...

    • احسان25
    • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶
    • ۱۳:۱۴

    ماشین نحس :

    در سپتامبر سال ۱۹۵۵ جیمز دین هنر پیشه جوان هاایوودی بر اثر تصادف با ماشین پورشه اش دارفانی را وداع گفت.

    آقای هنر پیشه مرد و کارش تمام شد اما اتومبیل همچنان ماجراهای مرگ آورش را ادامه میدهد خودرو را که به دره سقوط کرده بود بسختی بیرون اورده و به تعمیرگاه منتقل کردند. اما در آنجا ماشین از روی جک لیز خورده و بر روی دو پای یک مکانیک افتاد. این ماشین توسط یک دکتر خریداری شد که از ان برای شرکت در مسابقات اتومبیل رانی استفاده کرد. در یکی از مسابقات خودرو تصادف کرده و صاحب جدیدش نیز کشته شد. ماشین را تعمیر کرده و دوباره از آن در مسابقات اتومبیل رانی استفاده کردند . 

  • ادامه مطلب
  • یادش بخیر ...

    • احسان25
    • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶
    • ۱۱:۲۷

    یادش بخیر


    لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت 


    یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه :) 


    همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من میفته 

  • ادامه مطلب
  • معجون شفا بخش !

    • احسان25
    • سه شنبه ۷ شهریور ۹۶
    • ۱۰:۵۹

    دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

    داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد،

     پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

  • ادامه مطلب
  • بخشندگی کوروش کبیر ...

    • احسان25
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶
    • ۰۹:۱۰

    روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

  • ادامه مطلب
  • عاصم جورابی :)

    • احسان25
    • جمعه ۳ شهریور ۹۶
    • ۱۵:۵۷

    هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر ازخانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌ بود

    نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به اومی‌گویند عاصم جورابی!

    سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب وسربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت میشی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

  • ادامه مطلب
  • افکار از جنس انرژی اند ...!

    • احسان25
    • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶
    • ۲۳:۰۰


    مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛
    پنجره های اتاق باز نمی شد .
    نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند . 
    با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد
    و سراسر شب را راحت خوابید .
    صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!
    " او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!! "

    افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد...

     #فلورانس  اسکاویل شین 

    نامه ای به خدا !

    • احسان25
    • دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶
    • ۱۰:۳۲


    این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است

    که در زمان ناصرالدین شاه ،دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود
    و بسیار بسیار آدم فقیری بود.

    یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.

    نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.

    مضمون این نامه :
    بسم الله الرحمن الرحیم

    خدمت جناب خدا !

    سلام علیکم ،
    اینجانب بنده ی شما هستم.

  • ادامه مطلب
  • خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد