مرد سفر باش !

پرداختن به موضوعات گوناگون

کشاورز فقیر ..!

  • احسان24
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵
  • ۰۹:۴۵


مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد..

  • ادامه مطلب
  • مادر و دختر :)

    • احسان24
    • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵
    • ۰۷:۳۲


    دختری با مادرش در رختخواب

    درددل می کرد با چشمی پر آب


    گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

    زندگی از بهر من مطلوب نیست


    گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

    روی دستت باد کردم مادرم!

  • ادامه مطلب
  • هر چی سنمون میره بالا متوجه میشیم که..

    • احسان24
    • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵
    • ۱۲:۴۷


    همینطور که سنمون میره بالا و پیرتر میشیم متوجه میشیم که:


    ساعت مچیمون چه صدهزارتومنی باشه وچه ده میلیون تومانی هردو یک وقت را نشون میدن،اگه کیف پولمون هزارتومان ارزش داشته باشه یاصدهزار تومان ارزش پولی که داخلش هست فرقی نمی کنه، 

    خونه ای که توش زندگی می کنیم صدمتری یادوهزار متری روی تنهایی مااثری نداره، متوجه خواهیم شد که خوشبختی واقعی ما ارتباطی به دنیای مادی اطرافمان ندارد ، اگردرهواپیمادرقسمت درجه یک نشسته ایم یاعادی وقتی هواپیما سقوط کرد ماهم باهاش میریم، پس وقتی خواهر و برادر و دوستانی داریم که میتوانیم درکنارشان بگوییم و بخندیم و ازدنیا

  • ادامه مطلب
  • گفتگو با خدا در خواب...

    • احسان24
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵
    • ۱۰:۰۹


    شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
    خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
    پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
    خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
    من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
    خدا جواب داد: 
    - اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

  • ادامه مطلب
  • هاچیکو، سگ وفادار..!

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵
    • ۱۵:۱۸


    مدتها قبل در ژاپن سگی به نام هاچیکو بسیار معروف گشت که زندگی و رفتار او شبیه افسانه ای از یاد نرفتنی در خاطرات باقی ماند. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا بود که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیله قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می رسد قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل می برد و به نگهداری از او می پردازد. این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.

  • ادامه مطلب
  • مرد ثروتمندی که فرزند نداشت!

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵
    • ۱۳:۴۰


    مرد ثروتمندی بدون فرزند بود که زندگی اش رو به پایان بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:


    (تمامی اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)


    اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟


    برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:

  • ادامه مطلب
  • آرامش...

    • مسیر سبز
    • دوشنبه ۱۱ بهمن ۹۵
    • ۰۸:۱۸


    روزگاری حاکمی اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را در یک تابلو نقاشی بیاورد، جایزه ای نفیس خواهد داد.
    بسیاری از هنرمندان سعی کردند وحاکم همه تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنهادو تابلو پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند.
    اولی نقاشی یک دریا چه آرام بود؛ دریاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان میساخت، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفیدبود, هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.

  • ادامه مطلب
  • امید و انگیزه...

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
    • ۰۷:۴۸


    در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .


    هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .

  • ادامه مطلب
  • Click Here To Navigate