مرد سفر باش !

پرداختن به موضوعات گوناگون

بخشی از خاطرات "نیل آرمسترانگ"

  • مسیر سبز
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵
  • ۰۹:۵۴


نیل آرمسترانگ فضانورد آمریکایی:


من آدم حساسی نیستم؛


وقتی خانه‌ والدینم را ترک کردم گریه نکردم.


وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.


اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت.


با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم. 


از آن فاصله, رنگ و نژاد و ملیتی نبود.ما بودیم و یک خانه گرد آبی .


با خود گفتم انسانها برای چه می جنگند ....؟


شست دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شستم پنهان شد و من اشک ریختم!!

وصیت نامه اسکندر مقدونی !

  • مسیر سبز
  • دوشنبه ۸ آذر ۹۵
  • ۰۸:۳۹


اسکندر مقدونی، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.

در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.

او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:


من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.

اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.


اسکندر گفت:

  • ادامه مطلب
  • ارزوهای یک زن !

    • مسیر سبز
    • شنبه ۶ آذر ۹۵
    • ۱۹:۳۵


    قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. 


    خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد . قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! 


    خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد . 


    آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. 


    قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر به دنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. 


    خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. 

  • ادامه مطلب
  • مقصد ما خداست...

    • مسیر سبز
    • جمعه ۵ آذر ۹۵
    • ۰۹:۱۲


    کسی میگفت:"من چیزهای زیادی بخشیدم و در عوض فقط یک نگاه توهین آمیز دریافت کردم."


    بیایید به فرد ندهیم،به شخص ندهیم،بلکه آن شخص را به عنوان تصویری از خدا بدانیم و آنچه را که به او میدهیم به خدا بدهیم.


    آن شخص فقط مانند یک صندوق پست است.


    وقتی که نامه ای را پست میکنید مهم نیست که صندوق پست کهنه است یا نو،،،فقط نامه را در آن می اندازید و اطمینان دارید که نامه به مقصد خواهد رسید.


    مقصد ما خداست ...

    با چنین اعتقادی ببخشید و بدهید آنگاه متبرک خواهید شد


    خدا وجود دارد...

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵
    • ۱۱:۵۶


    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

    آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید

    آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

    آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

    نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

    مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

  • ادامه مطلب
  • چالش تصویر!

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
    • ۱۲:۳۹

    تصویر پایین در واقع یک توهم بصری نیست ،اگر شما بتوانید زیر ۳ ثانیه ،*سر یک مرد را*در بین دانه های قهوه پیدا کنید ،نیم کره راست مغزتان فعالتر است 

    این نیم کره به استعدادهای هنری ،تخیل ،و خلاقیت اختصاص دارد...




    دختر فداکار !

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵
    • ۰۷:۱۵


    همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

    ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

    فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

  • ادامه مطلب
  • معنای حقیقی آرامش!

    • مسیر سبز
    • سه شنبه ۲ آذر ۹۵
    • ۱۲:۵۲


    پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. ...


    اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت ،پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

  • ادامه مطلب
  • واقعیاتی جالب درباره کره ماه !

    • مسیر سبز
    • پنجشنبه ۲۷ آبان ۹۵
    • ۱۷:۰۵


    🔹 وزن انسان بر روی ماه حدود یک ششم وزن انسان بر روی زمین است.


    🔹 جای پای فضانوردانی که بر روی ماه قدم گذاشته‌اند برای میلیون‌ها سال آنجا می‌ماند چون هیچ بادی بر روی این قمر نمی‌وزد.


    🔹 دکتر یوگن شومیکیر زمین‌شناسی بود که فضانوردان عملیات آپولو را آموزش داد و به دلیل مشکلات پزشکی نتوانست به آرزوی خود که رفتن به ماه بود برسد. پس از مرگ او بنا به وصیت‌اش خاکسترش در یک ماموریت برای یافتن آب بر روی ماه در سال 1999 بر روی ماه قرار گرفت و آخرین آرزویش برآورده شد.


    🔹 ماه تنها جرم فضایی است که تاکنون انسان بر روی آن قدم گذاشته است و تاکنون فقط 12 نفر از مردان آمریکایی بر روی آن قدم گذاشته‌اند.

  • ادامه مطلب
  • قدرت اندیشه !

    • مسیر سبز
    • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵
    • ۱۵:۵۳


    * پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :


     "پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.


    " دوستدار تو پدر"


     *طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

  • ادامه مطلب
  • Click Here To Navigate