مرد سفر باش

موضوعات مختلف

بیمار !

  • احسان24
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
  • ۱۹:۱۶

درباره ی ریشه ی کلمه ی "بیمار" روایات مختلفی هست :


۱) یک روایت میگه که بیمار در واقع بیم+آر بوده، آر به معنای آور و بیمار یعنی بیم آور. یعنی کسی که باید ازش ترسید و دوری کرد 


۲) روایت دیگه میگه که بیمار، بی+مار بوده، ماری که از "میر" به معنای مردن میاد، یعنی کسی که مریض شده ولی قرار نیست بمیره و این یکجورایی به فال نیک گرفتن ماجرا و دلخوش کردن فرد مریض هم هست 

  • ادامه مطلب
  • قاتل فراری !

    • احسان24
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶
    • ۲۱:۰۲

    🌷🌷🌷

    جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.

    چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند.

    توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»

  • ادامه مطلب
  • عصر یخبندان !

    • احسان24
    • جمعه ۹ تیر ۹۶
    • ۲۳:۳۱


    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...

     دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند. و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .  بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید...

    به یاد داشته باش ،هرگز رهایت نمیکنم !

    • احسان24
    • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶
    • ۱۲:۵۷

    روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت : آیا سرخس و بامبو را میبینی؟ پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم.

  • ادامه مطلب
  • داستانی از مولانا و شمس تبریزی !

    • احسان24
    • چهارشنبه ۷ تیر ۹۶
    • ۱۳:۵۷

    می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.


    شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

     مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

     شمس پاسخ داد: بلی.

     مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

     ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

     ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!

     ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

     - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

  • ادامه مطلب
  • ثروت واقعی...

    • احسان24
    • سه شنبه ۶ تیر ۹۶
    • ۱۵:۰۶


    مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانه اش پنهان کرد. او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.

    روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد !

    رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟

  • ادامه مطلب
  • عید فطر مبارک !

    • احسان24
    • دوشنبه ۵ تیر ۹۶
    • ۱۲:۵۵


    رسول خدا (ص) فرمودند: 


    رمضان ماهی است که؛ 

    ابتدایش رحمت،

    میانه‌‏اش مغفرت، 

    و پایانش

     آزادی از آتش جهنم است ‌...


    "عید سعید فطر مبارک"



    چهار دانشجو و استاد !

    • احسان24
    • شنبه ۳ تیر ۹۶
    • ۲۳:۳۶

    چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمانی وخوش گذرانی رفته بودند و و برای امتحانشان هیچ آمادگی نداشتند.


    روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شان را کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هایشان در ظاهرشان تغییراتی بوجود آوردند.


    سپس  به دانشگاه رفتند و یک راست به پیش استاد رفتند.

  • ادامه مطلب
  • حکایتی از مثنوی معنوی !

    • احسان24
    • جمعه ۲ تیر ۹۶
    • ۰۸:۱۱


    مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.


    اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .

  • ادامه مطلب
  • خــــــــــــــــــــــــوش امدیـــــــــــــــــــــــــد